من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


بهار

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/٢٧ توسط مريم

گل ها با جوانه هايشان پرواز را به پرستو ها هجي مي كنند

 

خورشيد گرمايش را بخشيده به چكاوك ها

                                                و شب سرمايش را وام داده به اتاقك زير شيرواني

همه چيز صورتي تازه يافته

                                           جلوه اي محو و رنگي در ادغامي از طبيعت .

 

اما من هنوز سردم است

 

و در سكوت يخ زده ام دانه برف مي بارد

 

گويي هنوز گرمايش مرا ذوب نكرده

 

شايد همچو سال قبل و قبل تر از آن

 

وقتي كودكي در ميان باغچه دنبال پروانه ها مي چرخيد

 

و تنها هديه اش به تو لبخند بود

 

كه چه ساده و چه ارزان آنرا مي باخت

 

وقتي هنوز كودكي بود كه بادبادك ها را دوست مي داشت

 

شايد بعد از آن سالها بود كه حس كردم هرگز گرم نخواهم شد ..

 

و اينك بهار درها را باز مي كند و پنجره ها را

                                       

و اطلسي ها و رازقي ها را به ترجمان نور و آينه دعوت مي كند

 

پرده ها كنار مي روند

                            نسيمي ملايم روي گونه ام مي نشيند

 

قطره اي گرم فرو مي ريزد در خنكاي بهار

 

و چشم هايي كه مي سوزد از بي خوابي

 

و ناله اي كه بر مي آيد از بي قراري

 

كه من هنوز سردم است

                               و هيچ وقت گرم نخواهم شد ...

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

بازگو

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/٢۱ توسط مريم

عبور خسته ام را در كوچه باغ هاي زندگي

 

تعقيب مكن             كه عمري ست كزين ديار رفته ام

  

حضورم را در كشاكش اين رنج روزافزا به نظاره نشسته اي

 

و دقايق را بيهوده تا انتها مي كشاني

 

كه چه چيز را ثابت كني ؟

                                 سقوط عشقم را يا قدرت نفوذت را ؟؟!!

كدام يك ..

 

بازگو .. لب بگشا

 

كه ديري ست جوياي حالت هستم

 

با كدامين راهزن دل هم پيمانه شده اي

 

كه سنگ و سرد گشته اي

 

با كدامين شراب مستي كه ميخانه لبهايم ديگر سيرت نمي سازد ؟؟

 

آه.. كه چقدر غمگينم از عشق وقتي تجسمش تو باشي

...

 

بازگو به كجا پناه برم

                            وقتي مفرم تو هستي

 

بازگو كه با چه كس همساز شوم

                           وقتي زبانم تو هستي

 

از كه كمك بگيرم

                          وقتي نيازم تو هستي

 

بازگو آخرين كلامت را

 

اي نقش سپيد ديوار

                       اي خاطرات دور

                                              اي واژه هاي درهم

 

برگو كه چگونه بايد با نبودت بسازم

 

برگو تا چونان كه تو ساختي من نيز بسازم

 

من نيز ببازم ...

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تولدی ديگر

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ توسط مريم

همه هستی من آيه تاريکيست

که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شگفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد

من در اين آيه ترا آه کشيدم...آه

من در اين آيه ترا به درخت و آب و آتش پيوند زدم

زندگی شايد

يک خيابان دراز است که هر روز زنی با زنبيلی از آن می گذرد

زندگی شايد

ريسمانيست که مردی با آن خود را از شاخه می آويزد

زندگی شايد افروختن سيگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

.. زندگی شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ويران می سازد

و در اين حسی است

که من آنرا با ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

در اتاقی که به اندازه يک تنهاييست

دل من       که به اندازه يک عشق ست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد

... آه

سهم من اين ست

سهم من اينست                  سهم من

آسمانيست که آويختن پرده ای آنرا از من می گيرد

سهم من پايين رفتن از يک پله متروک ست

و به چيزی در پوسيدگی و غربت واصل گشتن

سهم من در گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدايی جان دادن که به من می گويد :

                               ( دست هايت را دوست می دارم )

دستهايم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم     می دانم    می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

....

سفر حجمی در خط زمان          و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

و بدينسانست که کسی می ميرد

و کسی می ماند

هيچ صيادی در جوی حقيری که به گودالی می ريزد

                                                                   مرواريدی صيد نخواهد کرد ...

...

آه فروغ .. چه قدر تنها بودی زمانی که محبت را در آرامش خيالی قلبی می ديدی که ناجوانمردانه تو را شکست .. و عشقت را باور نکرد ..

و چه ساده بودی وقتی عاشق شدی وقتی مادر شدی و وقتی رفتی .. چه ساده چه با گذشت چه استوار ..

اين شعر يکی از زيباترين و جاودانه ترين اشعار خانم (فروغ فرخ زاد) است که به سهم خودم به تمامی دوستدارانش تقديم می کنم . البته شعر طولانی بود و من تنها قطعات بسيار ناب و زيبايش را انتخاب کردم تا شايد مجبور شويم برای خواندن کامل اين شعر به کتاب اشعارش سری بزنيم .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

لحظه ديدار نزديک است ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۱۳ توسط مريم

هيچ گاه تا بدين حد در خط زمان گم نشده بودم .

تا بدين حد آزاد       در خلائی از عصيانِ فراموشی

و در زهدان خاطرات نيامده..

هيچ گاه تا بدين حد آزاد نبوده ام .

آه آغازين کلامت را کاش  

مرهمی بود بر اين زخم کهنه .

که گر تسليم خوبی هايت شوم

ديگر گريزی نخواهم داشت ..

جاودانه صلابت ديرينت را

معنايی ست به وسعت آدم ها

و به آغوش باز سينه ام ..

که نهانگاهی ست پر درد برای اشک هايت

دلتنگی هايت ... ناله هايت

شايد که من ِ بی پناه مفری باشم برايت ..

افسوس که هيچ گاه تا بدين حد غمگين نبوده ام

که از التهاب ديدارت لبريز شوم .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

سر خط .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۱٢ توسط مريم

وقتی شانزده سالم بود . انشايی نوشتم با موضوع عشق . و گفتم : عشق تنها احساسی درونی ست در اثر نگاهی پاک و اعتمادی عميق نهفته در سپيدی قلب هر کس .

معلم گفت : بچه ها عشق اگر آميزه ای از عقل و احساس نباشد نتيجه ای به جز نابودی ندارد .

انشای بعدی را نوشتم از محبت . داستان دو دلداده که پسرک چگونه دلباخته دختر ديگری می شود .گفتم : محبت تنها عايده اش زخم دل است . و می فهمی که چگونه دورو باشی تا بازنده نشوی .

معلم اينبار بانگ برآورد که : محبت معامله ای زيباست با قلب هايمان . بايد طرف قراردادت را بشناسی

سال بعد نوشتم از زندگی که سراسر حسرت است و انتظار . انتظاری سرد و حسرت عشقی فرومانده در تب مهری گرم .

اينبار انشايم را خواند و هيچ نگفت و تنها پايين دفترم نوشت :

زندگی : نقطه سر خط .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

شب شکن

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۱٠ توسط مريم

گوهر خود را هويدا کن     کمال اين است و بس .

خويش را در خويش پيدا کن      کمال اين است وبس

چند می گويی سخن از درد و عيب ديگران

خويش را اول مداوا کن           کمال اين است و بس .

پند من بشنو           

به جز با نفس شوم بدسرشت

با همه عالم مدارا کن         کمال اين است و بس

چون به دست خويشتن بستی تو پای خويشتن

هم به دست خويشتن واکن        کمال اين است و بس ..

 

 

وقتی تو شب گم می شدم     ستاره شب شکن نبود 

ميون اين شب زده ها              کسی به فکر من نبود

وقتی تو شب گم می شدم     همخونه خواب گل می ديد 

همسايه از خوشه خواب سبد سبد خنده می چيد 

آوازخون کوچه ها شعراشو از ياد برده بود 

چراغ ها خوابيده بودند شعله شونو باد برده بود 

آخ ...اگه شب شيشه ای بود 

پل به ستاره می زدم 

شکسته آيينه شب و نيزه خورشيد می شدم 

آخ ... اگه مرگ امون می داد 

دوباره باغ می شدم

تو رگ يخ بسته شب نبض چراغ می شدم ...

آخ که تو اقيانوس شب سوختنمو کسی نديد

تو برزخ بيداد شب کسی به دادم نرسيد

وقتی تو شب گم می شدم

دلم می خواست شعله بشم

رو سايه های يخ زده دست نوازش بکشم ...

و چه ساعت هايی که با شنيدن آهنگ هايت در بيداد ساعت های خسته کننده به اوج پرواز رسيدم . چه ساعت هايی که با تو گم شدم .. گريستم .. خنديدم ..فرو رفتم و بازآمدم . تو که مدت هاست دوستت می دارم شايد چون پاکی پرنده مهاجر و عشق شقايق را در تو ديدم .

کسی که ايران تا سالها و سالها به صدای تو به آواز تو می تپد .. تا ابد تا نهايت دوستت خواهم داشت .

به اميد سلامتی داريوش عزيز و تمامی هوادارانش

              


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

آدمک ها

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۸ توسط مريم

زانسان تيره و تار غروب را انتظار می کشی

از پس ابرهای سياه ٬ جابه جا ٬ بی سکنا ..

زانسان خم آلود بر سايه اتاق نقش بسته ای

که گويی تقديرت را بر هم زده ست

دست چاره ساز هر عقده بی دوا !!

در پی کدامين فرياد و سر آغازی ؟

در پی کدامين نفير و آوازی ؟

که هر جا غريبه ای عبور می کند

عطر تنت تا ساعت ها مسيرش را می پيمايد .

چونان طلسمی ديرين بر افسانه ای قديمی

فرو بسته چشم بر هر چاره اين نفرين ٬

منتظر نشسته بر سردر قصری تلخ ٬ ءدروغين

که چه را طلب کنی زآن استاد تاباندن نخ های عروسک ها ؟؟!

به کجا چشم دوخته ای ؟

به که اميد بسته ای ؟

که همو را  رقيبی نيست در به صحنه در آوردن آدمک ها .

آری .. گويی تو را هيچ زمان در پس پرده خيمه شب بازی اش جايی نبوده ست !!

گويی تو را هيچ مکان جز در تاريکی اين ظلمتسرای جاويدان نگزيده ست !

و تو .. حيف تو

که هنوز انتظار می کشی

شايد که رستاخيز سپيدش را در پس ابرهای تيره و تار نظاره گر باشی .

و تو هنوز چشم انتظاری ...

جايی خواندم که ( نا اميد نباش . هر روز معجزه تازه ای رخ می دهد ) .. خنده ام گرفت . شايد چون مدت هاست که ديگر انتظار معجزه را هم نمی کشم . چنانکه تا قبل هم اينچنين نبودم . ديگر مدت هاست که همين طور زندگی می کنم .. خوب .. شاد .. سرحال . مثل همه مثل تو مثل او مثل.. شايد با هر لبخند غمی تلخ را پنهان می کنيم تا خود را قوی نشان دهيم ..

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

حسی که هميشه می ماند

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/٦ توسط مريم

بر آني كه رشته پيوند بگسلم            اما مگر گسستني ست ؟

 

زين عهد و پيمان جاودان                مگر مرا توان رهايي ست ؟

 

چگونه مي توانم از ياد برم                آن شكوه ها و اين گلايه ها

 

چگونه فكرت را به در كنم                آن خواهش ها و اين بوسه ها

 

مگر در طلب عشق چه كمم بود ؟      كه اينچنين شايسته رهاييم

 

مگر چه كار نا به جا كرده ام             كه اينچنين سزاوار نابوديم ؟

 

بر آني كه جستجو كني اسرارم          زين قلب پر خواهش و نگاه هاي گرم

 

تا كه پي بري به راز عشقمان            زين بي قراري ها و دلتنگي هاي من

 

برآني كه بيابي گوهر مهر                 ميان قلب من با تو كه درياست

 

برآني كه بداني اين طلب را              كه در چشم و دستان پاك ماست

 

تيز مرو قافله عقب مانده                 

گوش كن پند دل خسته ام را

 

بوسه ام بپذير و لب ببند                  بر هرچه جز عشق گفتني ست

 

اين كام گير و لحظه را خوش باش       كاين جهان و آن جهان گذشتني ست


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

به يادگار نوشتم خطی به دلتنگی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/٦ توسط مريم

     يك چيزهايی هست كه نمی شود به ديگری فهماند !

افكار پوچ ! باشد ،ولی از هر حقيقتی بيشتر مرا شكنجه می كند ، آيا اين مردمی كه شبيه من هستند ، كه ظاهرا احتياجات و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نيستند ؟ آيا يك مشت سايه نيستند كه فقط برای مسخره كردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ آيا آنچه كه حس می كنم ، می بينم و می سنجم سرتاسر موهوم نيست كه با حقيقت خيلی فرق دارد ؟

من فقط برای سايه خودم می نويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده است ، بايد خودم را بهش معرفی بكنم .

                                                                                               بوف كور - صادق هدايت

 

در زندگی زخم هايی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . اين دردها را نمی شود به كسی اظهار كرد ، چون عموما عادت دارند كه اين دردهای باور نكردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر كسی بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می كنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقی بكنند ـ زيرا بشر هنوز چاره و دوايی برايش پيدا نكرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به وسيله افيون است - ولی افسوس كه تاثير اينگونه داروها موقت است و به جای تسكين پس از مدتی بر شدت درد می افزايد .

مدت هاست كه در اين دنيای شلوغ و پر هياهو بشر به دنبال آرامش می گردد . به دنبال مامنی برای خستگی هايش و جايی برای دلتنگی هايش . امروزه خيلی ها دنيای مجازی كامپيوترهای شخصی و سايت های اينترنتی را به دود و دم و ترافيك دنيای حقيقی ترجيح می دهند . و شايد مسير زندگی شان را همين دنيای مجازی تعيين كند . شايد دوستانی پيدا كنيم كه در دنيای حقيقی به راحتی از كنارشان گذشته ايم و شايد تنه ای هم زده و راه خود را باز كرده ايم .

می خواهم در اينجا كه صفحه ای ست برای گفتن هر آنچه دارم از عشق بگويم از زندگی از تكرار لحظه ها از انتظار از دلهره و از نا مهربانی ها .. از هرچه در كنارم جاری ست و ما نمی بينيم ..

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه