من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


نمی خواهم نا امید باشم...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱/٢٥ توسط مريم

در اين بن بست کج و پيچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به انديشيدن خطر مکن !

روزگار غريبی ست ..

آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده ست

نور را در پستوی خانه نهان بايد کرد

دهانت را می بويند

مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پويند

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

روزگار غريبی ست نازنين

          عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد

شايد به قول بامداد شاعر و استاد داريوش عشق را بايد نهان کرد و شور را و نور را احساس را .. شايد چون فرياد عاشق را جوابی نيست آنسان محکم و استوار که مرهم دل زخم دارش باشد . شايد چون عشق را اعتمادی نيست ديگر .. که فرو ريختن سالها دوستی در اين روزگار امری ست طبيعی .. ديگر عشقی نيست که بتوان به اعتماد شانه هايش تکيه داد و به نوازش دستهايش جان سپرد .. ديگر جز صورتک ها چيزی برای ما نمانده ست که گر تو نيز با قالب درونی ايت پيش آيی اويی که مقابلت ايستاده قطعا صورتک خواهد زد و اين همان دليل دور شدن ماست از هم .

 با اين ظاهر سازی ها تنها با هم زنده ايم نه اينکه زندگی کنيم !

عشقی که می گويم عشق های بيهوده نيست که گر نباشد توفيری به جز نبود يک عادت نمی کند . عشقی سا به سپيدی صبح و به زلالی باران و به صداقت داريوش ... عشق داريوش به ما و ما به او .. آيا پيوندی پاک تر و جاودانه تر از اين سراغ داريد ؟

داريوش اينبار می نويسد و با ما می خواند و با ما حرف می زند و اين همان رضايت قلبی ست که هر هواداری از داريوش می خواهد . او همواره با ماست و با ما می ماند . در دلتنگی هايش سهيم باشيم و با او شادی هايمان را جشن بگيريم

 

 ۲ روز از ميلاد سپيدت در جمع وبلاگی ها می گذرد و 

 سبد سبد عشق در صندوقچه نظرات سايتت قلبهايی را نشان می دهد که با تو تپيدن را ياد گرفته اند و 

 حضور گرمت  را در اين سرمای جانفرسا اميدی می دانند برای زندگی کردن ..

 

 

حضورت خوش و گرامی و وجودت پاينده ..

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

گلايه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱/۱٦ توسط مريم

وقتی می دانی دردت چيست و چرا نا راحتی و چرا بعضی وقت ها می خواهی از همه چيز فرار کنی ٬ مسئله ساده تر می شود . چون می دانی مشکلت چيست و درمانش کدام است ... ولی وقتی آنقدر دلتنگ باشی که اشک هايت هم توان فرود نداشته باشند و آنقدر تنها که جز در خلوت کوچک دلت نتوانی گريه کنی ٬ چه احساسی خواهی داشت ؟؟

تا به حال فکر کرده ای که شايد بين صدها ميليون بازم تنها بمونی ! ... و اينکه دنيای ما تنها يه ديواره .  ديواری که برای ما بنا شده تا نقشی روی اون بزنيم و با کنده کاری ها و بالا بردن های گچ سفيد خودمان را سرگرم کنيم ... تا زمان آن فرا برسد که دستی ديگر نقشی ديگر بزند . بر همان نقش پيشين و قبل تر از آن .

دلم تنگ است و خوب می دانم که می دانی

سکوتم نه از شادی و اشکم نه از دلتنگی

که در کشاکش عمر٬ ديری ست پلاسيده ام

مرا می بينی و می دانی چه می گويم

مرا می بينی و می دانی چه می پويم

که ديگر روزها را بی تو سرانجامی ندارم

و لحظه ها را که در التهاب غمگين چشم هايم خاموش می کنم

تو لحظه ها را می بينی اما نمی شنوی

که با نياز بودن فريادت می کشم ... فرياد

تو مرا می بينی ٬ اما نمی فهمی چه می گويم !!

در اين حريم شبانه ستم گرفته

                       در اين شب خاک و خاکستر که غم گرفته

رفيق روزهای روشن رهايی من

                                ستاره ها را صدا بزن ٬ دلم گرفته

قامت ياران ٬ از تبرداران    اگر شکسته

جنگل جاری ٬ رو به بيداری     به گل نشسته

بهار من ...

رو به بيداری ٬ جنگل جاری     جوانه بسته ..

       ستاره سوسو نمی زند اگرچه بر من

            رفيق شب های بيکسی ای سر به دامن !

  در اين سکوت سترون سنگر به سنگر

                چراغ خورشيدواره چشم تو روشن ...

از دست عزيزان چه بگويم گله ای نيست

               گر هم گله ای هست ٬ دگر حوصله ای نيست

                                   سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

                                             هر لحظه جز اين دست مرا مشغله ای نيست

ديريست که از خانه خرابان جهانم

              بر سقف فرو ريخته ام چلچله ای نيست

                                  در حسرت ديدار تو آواره ترينم

                                              هرچند که تا منزل تو فاصله ای نيست

                                                                                 فاصله ای نيست ...

 

( گلايه ) را با هم گوش دهيم و با صدایی که از عشق می خواند . تا دلتنگی هايمان را هم با يکديگر قسمت کنيم .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

مناجات

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱/٥ توسط مريم

سلام . ممنون از تمام دوستانی که با نظراتشون من رو راهنمايی کردند . اين چند روز عيد با مهمانی و ديد و بازديد به سرعت برق و باد می گذرد و بعضی وقت ها آدم فقط دنبال يه گوشه خالی می گردد که کمی از اين هياهو به دور باشد . البته اين نيز بگذرد .. در اين سالی که گذشت چه خوب و چه بد تنها حقيقت مسلم آن بود که يک سال پيرتر شديم شايد هم جوانتر!!  و به اندازه يک سال بيشتر از قبل می فهميم و می دانيم ..

در تمام خط سير صعودم به عرش         گويی که سالها روی فرش بوده ام

واندر تمام عمر رفته بر خاطرات سپيد        تازه فهميدم که تنها نقش بوده ام

در شروع سال جديد عيدی من به شما مناجاتی از داريوش است که تقديم به تمام عاشقانش می کنم

يا رب دل پاک و جان آگاهم ده         آه شب و گريه سحرگاهم ده

در راه خود اول ز خودم بی خود کن     بی خود که شدم ز خود به خود راهم ده

الهی الهی  يکتای بی همتايی        ايوب و توانايی        بر همه چيز بينايی

در همه حال دانايی       از عيب مصفايی     از شرک مبرايی 

اصل هر دوايی       داروی دلهايی         به تو رسد ملک خدايی

خداوندا خداوندا قسم بر پاک بازان           بلند آوازگان و سرفرازان

مرا زين خودپرستی ها رها کن

چنان انديشه ای بر من عطا کن

که تقديری که از آن ناگزيرم             توانم جهر و قهرش را پذيرم

و يا عزمی چنان پيگير بخشم          که نا تقدير را تغيير بخشم

توانايی ده ... توانايی ده ای بانی تقدير

که بشناسم زهم تقدير و تدبير

الهی الهی ... نام تو ما را جواز        مهر تو ما را جهاز

شناخت تو ما را امان            لطف تو ما را عيان

الهی .. ضعيفان را پناهی

قاصدان را بر سر راهی

مومنان را گواهی ........ چه عزيز است آنکس که تو خواهی .

البته اين مناجات با صدای زيبای داريوش زيباتر می شود . اميدوارم که سالی پر از سلامتی و موفقيت برای داريوش عزيز و تمامی ايرانيان عاشق داشته باشيم .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه