من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


يا بياميز يا بياموزم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٢٩ توسط مريم

کتاب ميخوانم خسته ميشوم ! حرف بزنم کم مياورم .. مينويسم نميتوانم ادامه اش بدهم .. راه ميروم دوباره می نشينم . نميدانم چرا زنده مانده ام ؟

زنده ام برای اميد دوباره تو .. ميخندم ميمانم زندگی ميکنم تا تو باشی .. مسخره نيست ؟ ستودنی ست ؟ نميدانم کداميک منظورت است اما من ديگر از همه چيز خسته ام !

ابرها را امشب ديدی ؟ سنگين و سرد و سياه .. مثل دل گرفته من . از دلم برايت گفتم اما تو ناراحت شدی .. چرا هروقت نظری متفاوت ميدهم عصبی ميشوی ؟

دستت در دستم است . سرم بر شانه هايت و لبهايت بر گونه ام ميماسد . همين بوی گرم تنت برای من کافی ست چرا بيشتر از اين ميخواهی ؟

نميخواهم در اين آخرين روزها دوباره گله کنم .. کاش ميدانستی که چقدر دوست دارم تمام زندگی ام را در يک کوله کوچک جمع کنم و برای چند هفته هم شده جايی بروم آرام مثل مغز راکد خودم و تنم را رها سازم در آرامش خيالش و ساعت ها دراز بکشم بيدار شوم راه بروم و تنها بگريم .. شايد بايد تنها باشم .. اينطور بهتر است !

تو ميخواهی همه چيز را تغيير بدهی تا با هم بمانيم اما من ميگويم نميتوانيم با هم بمانيم وقتی قلبم هنوز ساکت است ! قلبم با من حرف نميزند قهر کرده ست گويا ... دخترک درونم غوغايی به پا کرده .. دوستت نميدارد و هرچه فرياد ميزنم که من دوستش ميدارم وجودش برايم عادت شده ست نميفهمد ! تو بگو من چه کنم ؟

اين دوگانگی در وجودم زبانه ميکشد .. تنم را ميسوزاند اما تو هنوز شعله هايش را نديده ای . من نميگويم که نميخواهم ادامه دهم يا بروم . فقط ميگويم نگرانم .. غمگينم و تو هنوز نتوانسته ای اين روح بيمارم را بشناسی . من تنها برای تو نگرانم که چگونه بازگويمت که خسته ام !

              ميگريزي ز من كه نادانم !

برای نزديك شدن به تو برای در تو آميختن از خيلی چيزها فاصله گرفتم . می گويی عشق يعنی همين جدا شدن و به يك نفر پيوستن ! اما من از خودم هم جدا شدم . از دنيای كوچك دختركم بيرون آمدم و خنده هايم را با تو بالاتر بردم .. ياد گرفتم برای لحظه زندگی كنم .. آموختم برای هيچ چيز تلاش نكنم اگر عملی باشد تكرار بيفايده ست .. با تو لحظه ها را شاد بودم .. غمگين بودم و دلتنگ .. با تو فرياد زدم .. فرو ريختم و دوباره آوار شدم بر دلم .. با تو آميختم فرو رفتم گرچه هيچگاه فكر نميكردم كه اينقدر نزديكت بشوم اما شدم و حال ميبينم كه دل از تو بريدن سخت است و با تو ماندن سخت تر ... چراكه دنيای درونم تنهاست .

من اينجا برای دل خودم مينويسم . دلی كه برای سايه اش ميتپد و سايه ای كه برای تنش زنده ست . من اينجا از عشق نوشتم از دلتنگی از حسرت از نوميدی از بی مهری و گهگاهی از رطوبت باران و گرمای خورشيد ... دل من دلخوش همين ثانيه ها و همين حرف هاست .. دلخوش صدای كسی ست كه اولين بار عشق را برايم ترجمه كرد . دلخوش همين نوشتن و خواندن و فهميدن يا درك نكردن .. زنده به همين ديوانگی هاست ... دل من اين است .. می شناسيش ؟

برای پيوستن به تو دلم را در گوشه خانه نهان كردم و فرسنگ ها دور شدم تا به تو رسيدم . حال فهميدی چرا اينقدر غمگينم ؟ چراكه بين خودم و سايه ام مانده ام . باورم نميشود كه من عاشقت باشم و سايه ام دوستت نداشته باشد ! مگر ميشود اما بدان كه فريبی در كار نيست ... من تجسم يك تناقض آشكارم !

به من حق بده كه تنوانم آنطور كه می بايست در كنارت باشم .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

بیانیه معترضانهء جمعی از هنرمندان بزرگ عرصه ی ترانهء نوین

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٢٥ توسط مريم

ما هنرمندان تبعيدی، ساکنين ديار غربت، امروز بر اثر آنچه که افزون بر دردهای ما شده است اعتراض جمعی خود را از عمل نابجا و غير اصولی عرضه ی آثار هنريمان، توسط سايت ها و وبلاگ های ارائه دهنده خدمات دانلود و پخش موسيقی اعلام ميداريم .

 

امروز عدم رعايت حق " کپی رايت " و ناديده انگاشتن حقوق مادی و معنوی آثارمان از جانب سايت ها و وبلاگ های ارائه دهنده اين نوع خدمات برای ما به معضلی بزرگ و اساسی مبدل گشته، به گونه ای که برآنيم تا چاره ای اساسی برای گذر از اين حادثه بيانديشيم. آنچه که اينک بر پيکره ترانه ی بيدار ايران سايه افکنده حکايت از ندانستن های بسيار دارد، حکايت از طمع و حکايت از بی ارزش شماردن حقوق ديگران، واين خود مصداق بارزی ست بر دزدی آشکار که امروز گويی عملی است کاملاٌ متعارف

جدا از وجود اينگونه سايت ها روی سخن ما با شما مردم است، شمائي که مخاطبان ترانه ايد و ما عصاره روح و احساسمان را به عشق شما و براي شما در ترانه جاري مي کنيم ؛

" تهيه و توليد آثار هنری، بويژه در عرصه ی موسيقی، در اين سطح و انتشار آثار در قالب يک " آلبوم " نيازمند سرمايه گذاری بالای مالی و نا محدود زمانی می باشد، که حداقل انتظار از اين سرمايه گذاری ها کسب حداقل درآمد است، درصورتی که امروز به سبب ايجاد پايگاه های اينترنتی دانلود و پخش موسيقی و همچنين دريافت و تکثير آثار توسط شما اين حداقل درآمد نيز از ما دريغ شده است و حتی در موارد متعدد با عدم بازگشت سرمايه و هزينه های صرف شده برای انتشار يک آلبوم روبرو هستیم که این امرعلاوه بر ضرر مالی انگیزه ی آفرینش آثار جدید را در ما می کشد .

از اين رو در ابتدا از شما هموطنان عزيز، به خصوص ساکنان خارج از کشور می خواهيم از دانلود غير قانونی و غير اخلاقی آثار هنری از طريق سايت ها و وبلاگ های بيشمار عرضه کننده اين خدمات خودداری نموده و با تهيه ی آثار از طريق قانونی، حمايت خود را از ترانه ی بيدار امروز از سر گيريد .

همچنين در انتها خواسته ای دوستانه از شما مديران و صاحبان سايت ها و وبلاگ ها داريم تا به صورت خودجوش با جمع آوری آثار مرتبط به ما هنرمندان امضا کننده اين بيانيه ، ضمن حمايت از حقوق مادی و معنوی اين آثاراز درپيش گرفتن رويه های ديگر برای برخورد با اين معضل آزار دهنده از جانب جامعه ی هنری و حاميان رسانه ای و قانونی آن جلوگيری نمائيد .

 

هنرمندان امضاء کنندهء این بیانیه

آندرانیک
ابی
اردلان سرفراز
ایرج جنتی عطایی
بيژن مرتضوی

جهانبخش پازوکی
داریوش
زویا زاکاریان
ستار
سیاوش قمیشی
شاهرخ
شماعی زاده
شهبال شب پره
شهرام شب پره
صادق نوجوکی
فرید زولاند
مارتیک
منوچهر چشم آذر

****

 

لازم به ذکر است که این بیانیه به صورت همزمان در چندین وبلاگ منتشر شده است

 

) لطفا برای دریافت اطلاعات تکمیلی درباره ی بیانیه ی فوق به وبلاگ ترانه بازی  مراجعه نمایید (

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

به من نگو دوست دارم که باورم نميشه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٢٤ توسط مريم

اين روزها مد شده که هرکی هر عقيده ای داره ميخواد به زور به بقيه هم اجبارش کنه . حرف بزنی يا نزنی فرقی نداره اون کار خودشو ميکنه ! .. هر روز کلنجار ميره که بايد اينطور باشيد و نبايد انطور باشيد و ما هم چون عادت کرديم حرف بشنويم و حرف نزنيم سرمونو ميندازيم پايين .. بالاخره نمره بايد بده نميشه باهاش لج افتاد ولی خوب يکی دو نفر هم نيستند که همه شون همين اند ! انگار استاد دانشگاه شدند فقط واسه تذکر حجاب ! خسته شديم به خدا .. ما داريم فارغ اتحصيل ميشيم ولی اينا هنوز نفهميدند که بابا در شئن يک استاد دانشگاه علوم پزشکی نيست که به آدم بگه : چی کار کردی امروز خوشگلتر شدی !!!!!

--- خيلی شانس آوردم که امروز رو به خير گذروندم چون :

خيلی جلوی خودمو گرفتم که صبح کله سحر يه چيزی به اون استادمون نگم ... خيلی خودخوری کردم که يه حرف درشت بارش نکنم و نزنم از بخش بيرون و بگم به درک اصلا بنداز !! ... خيلی لجم گرفت وقتی ظهر ديدم واسه اينکه کار داشتی بهم زنگ زدی نه اينکه حالمو بپرسی ( البته ميدونم ميدونم سرت شلوغه ) ... و آخر سر هم فهميدم با وجود اينهمه آدم هنوز خيلی تنهام چون همون موقع که به کسی نياز داری و يه کاری داری ميبينی همه سرشون گرمه و وقت واسه تو ندارند ...تا الان که عصر ميشه هم فهميدم که خيلی جون سخت تر از اونيم که فکر ميکردم !

----- يه هفته اس فکرم شده اينکه چه دلخوشی تو زندگی دارم ؟ اصلا منو بيخيال تو چی ؟ دلخوشيت چيه ؟ اگه داری بگو تا شايد بين اونا گمشده مو پيدا کردم .. من که هرچی ميگردم هيچی نمی بينم .

به تو ميگم که مشو ديوونه ای دل              به تو ميگم که نگير بهونه ای دل

به تو ميگم عاشقی ثمر نداره                   واسه تو جز غم و دردسر نداره

                      من ديگه بچه نميشم آه ديگه بازيچه نميشم

عقلم رو زيرپا گذاشتی رفتی                   تو منو مبتلا گذاشتی رفتی

به غم زمونه ای دل منو جا گذاشتی رفتی

به خدا منو رسوا کردی ای دل                 همه جا مشتمو وا کردی ای دل

فتنه برپا کردی ای دل                            منو رسوا کردی ای دل

ميدونم تو ديگه عاقل نميشی                 تو ديگه برای من دل نميشی

( قابل توجه داريوشی های عزيز : تکه دوم را يکبار حتما گوش کنيد و به خصوص طرز ادای به خدا که با حالت خاصی بيان شده ... من که خيلی با اين قسمت حال کردم ! )

.... نميدانم چرا هرچه ميشنوم جز دلتنگی چيزی نيست هرچه می گويم جز غم نيست مگر اين دل من چيست !! ... چرا هرچه ميخواهم به رويت لبخند بزنم و بگويم آری آری منم اکنون مقابلت و بگويم من هستم، نميتوانم .. زبانم نميچرخد کلمات مرا ياری نمی کنند ... توانم نيست فرياد برکشم که مرا ديگر حوصله ای نيست ... هنوز خودم را نشناخته ام و نميدانم که چرا چنين غمگينم ! تو بگوی تو که عمری ست خوابيده ای تو باز برگو اين وجود خسته را ...

می گويند رويش جوانه زيباست ...آری درخت نورسته زيباست و باليدن بهار بر سرشاخه های لخت ،پيام آور اميد است ... خوش به حال چشمه ها و دشت ها ... نرم نرمک ميرسد اينک بهار .. اما من جامم از آن می که می بايد تهی ست ... در هيچ يک چيزی نمی بينم که اميدی دوباره برگيرم . من اما رويش تک درخت حياطمان را ديگر نمی بينم که چشمانم عادت کرده ست به بدبينی ! ... من اما در اين زيبايی ممتد که توصيفش ميکنی چيزی نمی بينم که شادی آور روح غم بارم باشد ... ای دريغ از من که مستم نميسازد آفتاب !

جماعت من ديگه حوصله ندارم .... به خوب اميد و از بد گله ندارم

           گرچه با ديگران فاصله ندارم   .... کاری با کار اين قافله ندارم !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

نبسته پيمان گسسته ای تو دل غمينم شکسته ای تو

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱٩ توسط مريم

sms from GOD !

صبح ها که بيدار ميشدم تا شب که به خانه برميگشتم منتظر تماست بودم . يادم است صبح ها حداکثر تا ساعت ۱۱ طاقت مياوردم که صدايت را نشنوم آنهم چون سر کلاس بودم سرم گرم ميشد . به آهنگی که برای شماره ات انتخاب شده بود بدجوری عادت کرده بودم و برايم قشنگترين آهنگ بود . شايد چون يادآور لحظه های پايان انتظار بود ... لحظه هايی که آنروزها می ناليدم که چرا بايد چنين باشد چرا من بايد اينقدر انتظار بکشم و آخرش چند ماه يک بار بتوانم ببينمت ... اصلا چرا من بايد مقابل تو قرار می گرفتم ! با وجود تضادها ی زيادی که با هم داشتيم اما باز دوستت داشتم از سر هوس نبود والا چند صباحی بيش طول نمی کشيد .. از سر عشق بود يا از سر بيکاری و بی دردسری ! هرچه بود تمام ذهنم و تمام فکرم از آنش بود ....

امروز ديگر وقتی بيدار ميشوم بيهوده صفحه موبايل را نگاه نمی کنم و می دانم که تا شب نبايد منتظر کسی باشم .. امروز ديگر پنجره های خيالم به سرابی بی انتها باز ميشوند که تو ديگر در آن نيستی ... شايد ديگر فکر و خيال آزارم ندهد اما آرامم هم نميگذارد ..همان که انتظار تو را می کشيدم خودش زيباترين لحظه بود و من نمی بايستی از اين انتظار و اين سرنوشت شکوه ميکردم ! .. من تو را داشتم و ميدانستم هروقت بيافتم کسی هست که دستم را بی هيچ چشم داشتی بگيرد .. مرا که هميشه در حال تجربه راه های جديد و بيراهه های پيچ در پيچ هستم .. با دلی قويتر ريسک ميکردم و جلو ميرفتم شايد چون ميدانستم در بدترين جاها هم کمکم خواهی کرد گرچه در آن سال ها هرگز چيزی درخواست نکردم هرگز کاری را اجبار نکردم و هرگز نخواستم باری مضاعف برايت باشم ... ميخواستم باشی همين .. بودنت بوده نيازم ... ديگر هيچ نميخواستم هيچ جز حضور هميشگی ات !

تا تو بودی ميدانستم کی ام و کجا هستم وقتی بی هيچ کلامی رفتی باور نکردم رفتنت حقيقی باشد .. فکر ميکردم اين رفتن تنها يک تغيير است مثل تغييرات ديگر .. کمتر می بينمت و کمتر صحبت می کنيم .. کمتر نه هيچ وقت ! .. تو رفتی و انگار با رفتنت تکه ای از وجود مرا هم با خود بردی . نميدانستم از کجا بايد شروع کرد و به کجا رفت ..دلم را خوش کردم به شادی های لحظه ای و به اصطلاح رفيق بازی ... کارم شد هر روز گشت و گذار .. ديدن آدم های جديد .. روابط جديد و باز شدن پنجره هايی جديدتر ... در اين ۱۰ ماه آنقدر عوض شدم که خودم هم جاهايی خودم را نميشناختم ! شب وقتی در آيينه صورتم را نگاه ميکردم انگار غريبه ای را می بينم .. باور نميکردم که اين همان صورتک قديم باشد ...

گفتم که عطش ميکشدم در تب صحرا        

                                                   گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست 

                                                   گفتی چو شدی تشنه ترين قلب تو درياست

گفتم که در اين راه کو نقطه آغاز         گفتی که تويی تو خود پاسخ اين راز

هميشه می گويم که هر روز خوشی بهايی دارد . آن روزهای عشق و محبت هم بهايی دارد که بايد پرداخته شود و بهايش همان گريه ها و ناراحتی های من است همان انتظارهای بيهوده .. ديگر به عشق به تو و به آنی که دوستش داشتی و ميداری وامی ندارم که بپردازم ... بهای لحظه های شادی و خنده و عشق را پرداخت کردم ديگر چيزی نمانده که برايش خود را ملامت کنم . هم منتظر حادثه بودم هم خطر ... همسفر عشق شدن و برای عشق نفس کشيدن لحظه های سياه زيادی دارد که به سپيدی هايش می ارزد ...

اين روزها ديگر يادت آنچنان آزارم نميدهد ... نميدانم دست نامرد زمان اينقدر بيرحم است يا من تحملم زياد شده ست که انبوه خاطراتم غبار فراموشی به خود گرفته ست ... دوست داشتم برگردی و دوباره صدايت را بشنوم .. همان حرف های ساده و روزمره همان نصيحت های هميشگی همان امر و نهی هايی که تا به حال از هيچ کس قبول نکرده ام ... دوست داشتم اين روزها بودی و دوباره ميتوانستم برای چند دقيقه ای گلايه هايم را برايت بگويم ... از روزهای بی اميد بگويم که چه بيهوده رفتند .. دوست داشتم تا دير نشده ست بگويم که چقدر خوب بود اگر بيشتر ميماندی و اينطور مرا به حال خود رها نميکردی . بگويم که امانت دار خوبی نبوده ام و نتوانستم به آنچه قول داده بودم عمل کنم ...

در دياری که در آن نيست کسی يار کسی    

                                                 کاش يارب که نيفتد به کسی کار کسی

و گره کار من در اين روزگار به دست تو افتاده ست و ای کاش همانجور کور باقی ميماند .خسته ام خسته و حوصله هيچ کس را ندارم .. نميدانم با خود و بهتر اينکه با روزهای نيامده ام چه کرده ام ! .. شايد همه چيز خراب شود و از بين برود .. به خوب بودن روزهای آينده اميدی ندارم .. دلخوش لحظه های جاری هم نميتوانم باشم ...

اين روزها به خيلی از مشکلات خودم و ديگران که نگاه ميکنم می بينم تنها نتيجه يک لحظه بی توجهی اند .. يک لحظه اسير هوس شدن و ناديده گرفتن تمام آنچيزی که از سايه ام من را ساخت ... چند دقيقه کافی ست چشم ببندی تا همه چيز بگذرد و تمام شود .. برای خيلی ها اين چند دقيقه گران تمام شده ست شايد به بهای زندگيشان ! برای من هنوز نميدانم ... حالت سکون بيمارگونه ای دارم که هر لحظه به طرف باتلاق شدن و فرورفتن پيش ميرود .. ميترسم اگر جام تهی ترک خورده ام بشکند دستان چه کسی تکه هايش را کنار هم بسازد .. يکبار تو اين کار را کردی .. سايه ام را بهم معرفی کردی .. وجودم را بيرون کشيدی و نامش را مريم گذاشتی .. يک بار برای هميشه انگار سنگينی اين بار را تحمل کردی ... اما اگر اينبار هم شکستی ديگر در کار باشد چه بايد کرد ؟

                            

ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايی 

                                              چه کنم که هست اينها گل باغ آشنايی

همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت       که رقيب در نيايد به بهانه گدايی

به کدام مذهب هست اين به کدام ملت هست اين  

                                                که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرايی

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند    

                                               که برون در چه کردی که درون خانه آيی

به قمارخانه رفتم همه پاکباز ديدم  

                                              چو به صومعه رسيدم همه ٬ همه زاهد ريايی

در دير ميزدم من که يکی ز در درامد         که درا درا عراقی که توهم از آن مايی

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

هنوز برای مردن وقت مانده ست !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱۱ توسط مريم

بی دليل يا شايد با دليل غمگينم . راست بگويم که نميدانم چه دردی ست که بر جانم چنگ ميزند . خسته ام کرده .. اين فکرها اين راه ها اين انتخاب ها ديگر خسته ام کرده ست . نميدانم چرا به چيزهايی می بالم که فانی اند و روزی تمام ميشوند و نميدانم چرا اين توده مردم تنها ظاهر را می بينند و جاهايی ممکن است حسرت هم بخورند که فلان کس چه خوشبخت است !!! 

ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی متلک می شنوم .. بی تفاوت ام سرد و يخ چون ديگر فرقی ندارد که کسی خوش هيکل باشد يا نه زشت باشد يا زيبا سرش به تنش بيارزد يا اضافی بيايد ! ديگر نه ظاهر و نه باطن هيچ چيز برای يک دوستی مهم نيست فقط هوس ارضا نشده ای است که ميخواهد سير شود . ديگر خنده ام نمی گيرد وقتی می بينم همه سرها در چرخش است و در تجسس . نميدانم با يک نگاه چه ميتوان فهميد که بيهوده با صد نگاه دنبال عشق ميگردند !! پياده .. سواره .. تو اتوبوس .. پشت فرمان ماشين ... پشت ويترين مغازه .. هميشه يک جفت چشم وجود دارد که تو را و بعد از تو ده ها نفر ديگر را به دقت وارسی می کند ! ميخواهد انتخاب کند اما نميداند چه ميخواهد ....

من ديگر عادت کرده ام که سرنوشتم را ملالت نکنم و باور کنم که همانقدر که ميتوانستم بهتر باشم احتمال بود که بدتر هم باشم ! پس گلايه ای ندارم که چنان هستم و چنين نيستم . ولی ديگر به پايان خوش قصه اميدی ندارم .. هنوز لحظه ها برايم رنگ نباخته اند هنوز ديوانه وار به زندگی پوچ دلبسته ام و خنده دار اين است که هنوز دوستت ميدارم

در آغوشت خوابيدن آرامم مي كند

اين روزها من از تو حيران ترم گرچه پيدا نيست .. مخواه از من که در اين بيابان نامعلوم و گنگ تو را معلوم کنم ! مخواه که منطقی تر باشم و نااميد نباشم و به زندگی با همه تلخی هايش لبخند بزنم ... فراموش مکن که همينقدر خوشی هم که در وجودم مانده غنيمت است پس آنرا هدر نده . مگذار به روزهای تاريک برگردم .. روشنايی صبح چشمم را ميزند نميخواهم .. اما کورسوی عصرگاهی را از چشمانم مگير .

* نفسم پس ميرود . از چشم هايم اشک ميريزد . دهانم بدمزه ست . سرم گيج ميرود قلبم گرفته تنم خسته ، کوفته و شل بدون اراده در رختخواب افتاده ام ...

ميترسم اينبار هم اشتباه کرده باشم . اين راه ديگر بازگشتی ندارد و من از فرجامش بيش از پيش نگرانم . نميتوانم خوشحال باشم نميتوانم لبخند بزنم و برای لحظه ای هرکسی را به خلوتم راه دهم . نميتوانم به راحتی به کسی نزديک شوم ... اين بار نيز بگذر ! از من از هرچه به من مربوط است و از تمام اين راه بی آغاز ..

نميدانستم چه شد که پشيمان شدم . نه اينکه او زشت بود يا از او خوشم نميامد اما يک قوه ای مرا بازداشت . نه نخواستم دوباره او را ببينم . ميخواستم همه دلبستگی های خودم را از زندگی ببرم ...

مگر ميشود به اين راحتی از همه چيز جدا شد ! اما اين حس هميشه در من جاری ست که يک روز جايی بروم که تو ندانی و به دنبالم هم نگردی ... تا به امروز که نه جايش را داشته ام و نه توانش را ... تا فردا معلوم نيست !

يک هفته ست که ناخوشی غريبی گرفته ام - خواهی نخواهی سيگار را برداشتم آتش زدم چرا سيگار ميکشم ؟ خودم هم نميدانم . دو انگشت دست چپ را که لای سيگار است به لب ميگذارم دود آنرا در هوا فوت ميکنم ... اينهم يک ناخوشی است !

گلويم ميگيرد .. نفسم کم ميايد .. مربی ام شک نميکند ولی می گويد که کم کار شده ام .. حوصله دور زمين دويدن را ديگر ندارم .. ميخواهم تنها باشم ..

باری چه ميشود کرد ؟ سرنوشت از من پرزور تر است ....گمان ميکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نميتوانم کمترين ايستادگی بکنم . افسار من به دست اوست .

تقدير محکوم به اجرا ست و نه فقط برای من بلکه برای تو نيز هميشه هست فقط من سرمايش را درک کرده ام ... تو هم قدری جلو بيا از زيبايی ها بگذر سرمايش را می بينی !

------------- * تکه هايی از داستان ( زنده به گور ) از صادق هدايت .

در ضمن بنا به اجرای وعده ماهانه ام فال نامه اسفند را با کمی تاخير ميگذارم : 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

بدون شرح

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱۱ توسط مريم

Image hosting by TinyPic

عشق است اين .. هوس است اين عادت دوست داشتن ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

ناقوس شوم مرگ مينوازد چنين بی رحم!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/٦ توسط مريم

گمان ميكردم من هميشه اينجایم و تو هم هميشه مقابلم نشسته ای . من هميشه مينالم و تو هميشه گوش ميکنی . من هميشه ميخندم و تو هميشه راضی به همين لبخندی ..!

حال من اينجايم و تو نيستی . من می گريم و تو نمی بينی ...

چرا صدايم نميزنی ؟ چرا بلند نميشوی ؟ چرا ديگر جوابی نميدهی مگر نگفته بوديم که هميشه اينجايی هميشه مقابلم هستی هميشه در دسترسی !

........ ما از هم دوريم و مرگ به تک تک ما نزديک تر از خودمان ! گمان می کنيم که هميشه برای دل سپردن وقت هست برای عاشق بودن وقت هست برای نفس کشيدن !! غافل از اينکه دنيا خاکستر سرد زمان را بر صورت همه می پاشد !

دوستم رفت .. برای هميشه رفت و ما در بهتی مانديم و در عجبم که برای من که تنها يک دوست بود اينقدر فقدانش پيداست ! نزديکانش چه می کشند ! ...

Image hosting by TinyPic

طاقت من طاقت دل طاقت سنگ است غزل

نه در زمين نه در زمان جای درنگ است  بيا که وقت تنگ است

مرا حوصله تنگ است ...

چشمان منتظر مادرت بر درگاه خشکيده ست ميدانم ! تنگ است وقت برای ماندن ميدانم اما گناه ناکرده اش چه بود که اينچنين بود سرانجام ديدگان منتظرش !!     

....دلم پراست از گريه از هق هق که عمری ست پنهان شده بود . دلم تنگ است از روزهای شادی های محض .. دلم ميخواهد در خلوت شب های بی کسی قفسی بسازم از ميله های نامرئی و بنشينم در صفحه چوبی اش و بر سردرش بنويسم : ورود ممنوع

دلم ميخواهد لحظه را به خاطر لحظه بودنش دوست بدارم و تو را به خاطر آنکه در اين لحظه هستی اما توانم نميرسد .. غصه هايم اجازه پرزدن نميدهد ! .. راست است که می گويند آدم دل شکسته ديگر به پا نميخيزد ...

اين روزها هيچ کس نتوانست آرامم کند هيچ کس نفهميد چگونه شکست اين جام صدباره غرور هيچ کس شانه هايش را دمی به من قرض نداد ! هيچ کس مرا نديد که آرام گريه ميکنم ....

وقتی تو شب گم ميشدم ستاره شب شکن نبود

ميون اين شب زده ها کسی به فکر من نبود !

آن شب که پر زدی هيچ کس به فکرت نبود و امروز هم هيچ کس به فکر من ... فرداها هم هيچ کس به فکر هيچ کس نيست .. سرها در گريبان است که سرما سخت سوزان است !

اين است روزگار ما .. از اين تكرار بيهوده دلم تنگه ... هميشه يك غم و يك درد و يك كابوس ! ....

                     Image hosting by TinyPic


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

جاده

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٢/۱ توسط مريم

گاهی اوقات آدم يه جاهايی ميره که يه جورايی تصور نميکرده روزی بتونه اونجا باشه . ممکنه واسه يکی يه بار پيش بياد واسه يکی چند بار واسه يکی ديگه هم صفر بار ! حالا اين جا ميتونه خوب باشه يا بد فرقی نداره مهم همون غيرمنتظره بودنشه ! يه چيز ديگه هم هست اينکه ميزان جنبيدن سر و گوش هم تاثير زيادی داره ....

مخلص کلوم اينکه خوبه بعضی وقت ها خط مستقيم جلوت رو ول کنی و به اطراف هم نگاهی بکنی مسلما تجارب خوبی رو به دست مياری ! .... برخلاف عادت اغلب ماها که دقيقا تو همون خطی که گفته شده حرکت می کنيم و نمی پرسيم که آقا ميشه دست چپ پيچيد يا راست ؟ شايد راه اصلی همون جاده خاکی باشه !!

يه چيز ديگه که تو اين جاده هست و اغلب آزاردهنده ست گذر زمانه ... همينطور جلو ميری و بعضا مدام هم می نالی که اين چه اوضاعيه و چقدر درس و چقدر کارآموزی و چقدر .... و تا يه جا ميشينی ميگی آخ کی ميشه اين درسه تموم شه اونم هشت ترمه ! غافل از اينکه کافيه يه لحظه وايسی و جاده عقب رو نگاه کنی تا ببينی چقدر راه اومدی !!! .... اينک موج سنگين گذر زمان است که از من ميگذرد !

انتخاب يه فرصت از بين پيشنهاد های مختلف هم يک بعدی از اين جاده ست و خيلی هم مهم . گاهی فقط يک انتخاب زندگی رو عوض ميکنه .. نه تصحيح ميکنم هميشه عوض ميکنه ! ... انتخاب های زيادی تو مغزم هست ولی تا به فعل تبديل نشوند نميتونم خودم را کاملا آماده جلوه بدهم يا تو رو اميدوار کنم ...

ممکنه هر انتخابی يک مسير ديگری رو باز کنه که ما رو از هم دور يا به هم نزديک کنه .. اين يه احتمال ناگزيره .. ولی . ولی چيزی که هميشه اعتقادش دارم اينه که : اگر تقدير ما با هم بودن باشه با هر انتخابی در انتها با هم خواهيم بود ! همين و بس

حالا منم يه جورايی ابتدای اين راهم هنوز خيلی خونه ها مونده که سر نزدم خيلی جاها مونده که نديدم خيلی آدما هستند که نشناختم من هنوز برای بزرگ تر شدن آنقدر ها بزرگ نشده ام ! دوست ندارم يه سری شرايط ديگه اين انتخاب ها رو تحت تاثير خودش بکنه ..انتخابی مهمه که آزاد باشه ولی عشق آزادی نميده .. دوست داشتن چرا ولی عشق نه ! ....

تصميم گرفتم دختر کوچولوی خوبی بشم که بيشتر حرف گوش ميده .. قول دادم کمتر با سايه ام حرف بزنم و بيشتر عمل کنم .. ميخوام لحظه هايی که با هميم رو از ته دل بخندم و از سر غم گريه کنم .. اين يک بار نقاب رو بردارم بی پرده و راحت اون چيزی رو نشون بدم که هستم نه اون چيزی که بايد باشم .. خوبه واسه حال بيشتر زندگی کنم ... فقط يه درد بزرگ و کوچيک دارم : اونم تويی !

تو راضی نميشی به بودن بی علت ... قبول نميکنی که دوستت دارم ولی نميتونم تعهدی بابتش بدم ... تنها مشکل اين است که با کسی طرفم که معلوم نيست چرا    بايد با او باشم !

           

اين روزها از خدا راضی ام .. گله ای نيست ! گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نيست ! البته حوصله دارم ولی ياد گرفتم گله نكنم اگر چيزی رو نميپسندم يا عوضش كنم يا تغييرش بدم نه اينكه همونجوری باشم و فقط گله كنم !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه