من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو هم از ما نبودی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۳/٩ توسط مريم

باز وسوسه ديدنت در جانم فرو ريخت

و کشاکش سنگين عقل و احساس شروع شد

باز فکر ديدن و باز خاطره جدايی                      باز نگاه منتظر و لحظه های شيدايی

باز دست هايت به سويم ترجمان محبت می کشند

و صدايت بر تنم ترنم احساس .

باز همان روز طلايی باز همان نگاه مردد         باز آغوش و جدايی

باز خواب بستری گرم         باز التهاب دست های لرزانم     باز وسوسه ديدنت ....

باز زيبايی صدايت که در زمزمه هايت هجی می شد .

مرا درياب که راهی جز ادامه اين عشق ندارم

گرچه عشقی ممنوع که دست و پايم بسته است

گرچه همه گناه همه اشتباه همه تباه

اما فرو ريخته ست احساسی پاک

و توانش در من نيست تا باز يابم خويش را

و تکه های پراکنده قلبم را باز کنار هم بگذارم

مرا درياب که در اين کشاکش روزگار

شايد بدتقديرترينشان مقابلت ايستاده ست

مرا درياب که تنها دلخوشی ام لبخندهای توست

که در افکار تاريک و درهم مغزم

باز هم ساده می نگری به اعماق چشم هايم

و می بينی باز هم اين تويی

 که در تاريکی اش سايه انداخته ای ..!

و به قول فرهاد بزرگ و عزيز که با صدای استوارش می خواند :

تو هم با من نبودی      مثل من با من     و حتی مثل تن با من

تو هم با من نبودی      آنکه می پنداشتم بايد حوا باشد

و يا حتی گمان می کردم اينطور   بايد از خيل خبرچينان جدا باشد

تو هم با من نبودی    تو هم با من نبودی

تو هم از ما نبودی      آنکه ذات درد را بايد صدا باشد

و يا با من چنان هم سفره شب    بايد از جنس من و عشق و خدا باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم مومن نبودی     بر گليم ما و حتی در حريم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی

تو هم با من نبودی يار  ای آوار   ای سيل مصيبت بار ....

راستی از همه گفتيم ... از عشق هميشگی بگوييم که چند روزی ست که از نوشته جديدش می گذرد . حتما سر بزنيد


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه