من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تفريح با سردرد !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢٩ توسط مريم

يکی از خصوصيات هر آدمی اينه که خيلی سريع به همه چيز عادت می کنه . بالاخره خودش رو هر طور شده با شرايط وفق می ده و نگو که من اينطور نيستم !!!! چراکه سرسخت ترين آدم ها هم بالاخره عادت می کنند که اين زندگی منه و همينه که هست ..

يه چيزی که شايد ما دخترها بهش عادت کرديم مزاحمت و حرف های مردم است . حرف از بهترين تا بدترين و نگاه هايی که سرتاپات رو برانداز می کنه و چه کلماتی که می شنوی ... آره خيلی راحت از کنارشون می گذريم .. می گن : تو جوابشون رو نده .. دختر بايد سرشو بندازه پايين .. هر حرفی هم زدن تو هيچی نگو .. خودش ميره ..

ولی آيا اين روش جواب ميده ؟؟ بله به هر حرفی نمی شه جواب داد . والا بايد از صبح تا شب با اينو و اون دعوا کنی !!!!! ولی يه حرف هايی جواب می خواد اونم از نوع کتک !!!!!

يکی می گفت : تقصير خودتونه .. اينقدر به خودتون می رسين که پسرها هم بهتون حرف می زنند

گفتم : نمی دونستم که بايد گنديده بياييم بيرون تا نکنه خدای ناکرده اين آقايون محترم هوايی بشند !!!!

شده با دوست دخترت بری بيرون واسه خريد يا تفريح يا بابا هيچکدوم فقط واسه پياده روی ولی با اعصاب راحت برگردی ؟؟ وقتی منتظر تاکسی هستی خيلی راحت و بی دغدغه بدون اينکه مدام مجبور بشی جاتو عوض کنی تاکسی بگيری ؟

شده وقتی از کنار يه خانمی متفاوت با خودت می گذری حرفی ازش نشنوی ؟؟

فقط به خاطر اينکه مرتب و موزون لباس پوشيدی .. نه شلوارت آنچنان کوتاهه که انگار شلوارک باشه .. نه موهات فرم خاصيه و نه مانتوت خيلی تنگ و کوتاهه که انگار بلوز شلوار پوشيدی .. فقط چون رنگ شاد پوشيدی و با کيفت ست کردی پس حتما مشکل داری ؟؟؟؟!!!!!

يعنی ما اينقدر عقلمون به چشممونه !!!

خب آخر هفته اس . يه هفته درس کار دعوا اعصاب خوردی و صدتا زهرمار ديگه .. اشکال نداره زندگی همينه .. می گذره .. عوضش آخرهفته رو داريم پنج شنبه جمعه بيرون با بچه ها و بيخيال هرچی حرف و حساب کتاب و امتحان و پروژه .. فقط تفريح ولی کجا ؟ کجا که هم يه تفريح سالم کنی و هم با اعصاب راحت برگردی خونه ؟

.... در صورت لزوم ادامه داره ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

حماقت

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢٦ توسط مريم

آن کس که در خرابه های دلم جا گرفت

هميشه می گفت دوستت دارم

و اين همان اعتراف سنگين بود ... يک اشتباه

گرچه پدرهامان در جنگ و ستيزند

عقايدشان گر مخالف و مقابل ... از دو گروه جدا از هم و سرکش

بی آنکه سر فرود آورد يکی از پهنه اين کشمکش

اما او .. همانی بود که برای من خلق شده

برای من که مدت هاست تنها بوده ام !

می گفت : ما با هم ايم و جدا از غير

گرچه از دو آيين مخالف ! ... ما به کيش عشق مرهم ايم

ورنه اين جامه عصيان بهتر آنکه از تن بدريم .

می گفت : مرا از تو هراسی نيست

گر روزی وداعم گويی

چراکه حق با توست اگر نخواهی با بزرگ شده دستان پيرمرد لجوجی

که دنيا را با سياهی چشمان خودش می ديد هماغوش شوی !

من از آنروزی می ترسم

که نخواهی تقدس پاک و سپيدت را به سياهی اين نسل تيره بفروشی !

من از اين ارابه چوبين زمان می ترسم

که مرا سوار بر نحسی تقديرش

به جنگ پدرانت بکشاند تا پيروز شود .

... و در آنروز که عشق پيروز نشد

رفتن من سخت ترين اشتباهم بود

حالی که از سوگ پدر گريانم و از نسل خود گريزان

که در غروب تلخ پاييز

بی وداع و بی بوسه رهايش کردم .. آن تن خونين و گرم را

و بر انتظار کسی پاسخ گفتم

که مرا به ضرباواز گلوله پدر در هم شکست

همو که بی وقفه می گفت دوستت دارم

خيانتکار قلبم بود و خنجر زن سينه ام

همو که در اوج قلبم صعودی به بلندای حماقت داشت !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

ما تا کجا با هم بوديم ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢۳ توسط مريم

بر کدام جنازه زار می زند اين ساز ؟

بر کدام مرده ی پنهان می گريد   اين ساز بی زمان ؟

در کدام غار ... بر کدام تاريخ می مويد اين سيم و زه  اين پنجه ی نادان ؟

بگذار برخيزد مردم بی لبخند ... بگذار برخيزد

زاری در باغچه بس تلخ است

زاری بر چشمه ی صافی   زاری بر لقاح شکوفه بس تلخ است

زاری بر شراع بلند نسيم    زاری بر سپيدار سبزبالا بس تلخ است

بر برکه ی لاجوردين ماهی و باد چه می کند اين مديحه گوی تباهی ؟

مطرب گورخانه به شهراندر چه می کند   زير دريچه های بی گناهی ؟

   بگذار برخيزد مردم بی لبخند   بگذار برخيزد

                                                                 در آستانه - بامداد شاعر

ـ باز هم می ايستم و سينه ام را جلو ميدهم و بادی به گلو انداخته و با غرور خواهم گفت : صبح قشنگی ست . باز هم صبح ها با عجله بيدار ميشوم . نانی خورده نخورده لباس می پوشم و تن سرد خيابان را با اشتياق به جان می خرم .. شايد که من زندگی را دوست دارم !!

ـ باز همان دستورها همان نگاه ها همان داروها . باز صبحی ديگر و من که هنوز روی اين تخت خوابيده ام و انتظار معجزه ای محال را می کشم . کاش مثل يک کمای عميق به خواب می رفتم تا هرچه می دانند و نمی دانند با اين تن فروريخته انجام دهند . اينطور شايد درد را کمتر حس می کردم .

ـ باز باريکه نور زرد خبر از صبحی ديگر ميدهد . يک روز ديگر هم تمام شد و می ماند ۱۶۸ روز ديگر . باز همان پرسش ها و همان تهديدها حتی شايد بدتر و اين انتظار که آيا امروز کسی به ديدنم خواهد آمد . اما نه ! محکوم به فراموشی که ديگر نبايد اميد را انتظار بکشد ... شايد من بيهوده تلاش کرده ام !

ـ باز حرارت خاکستری آفتاب که خبر از آغاز کار ميدهد و اين اميد که شايد امروز بتوان بيشتر به دست آورد . باز فرياد گل مريم و نرگس بر چهارراه های شلوغ و التماس هميشگی در انتهای شب برای يک دسته گل که شايد با پولش بتوان پدر را راضی کرد ..

باز صبحی ديگر و من و اينهمه فکر .. اينهمه کار .. اينهمه درد ... مگر انسان را تا به کجا تحملش هست ؟

                                    کوه ها با هم اند و تنهايند

                                    همچو ما ٬ باهمان تنهايان !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تو چی فکر ميکنی ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢۱ توسط مريم

نمی دونم چرا هرچه قدر جلو ميرم بازهم فکر ميکنم عقب هستم ؟ اصلا معلوم هست جلوتر چی هست که اينقدر منو دنبال خودش ميکشونه .. نه اينکه جلوتر از تمام اين روزها .. روزهايی می آيند مثل الان .. عين هم . نمی دونم .. فکر ميکنم جلوتر هيچی نيست به جز توهمی که من و تو از اون درست کرديم .

ميگن قانع نيستی .. شکرخدا رو نميکنی .. زياده خواهی .. همش نق ميزنی

ميگم چيزی نميبينم که دلمو بهش خوش کنم .. فراموش ميکنم که بايد واسه چی شکر کنم ! ... مگه کمتر از اينم ميشه خواست ؟ ... نق نزنم که دق ميکنم !

ميگن ناراحتی ... اعصاب بقيه رو خرد ميکنی .. ملتو سرکار گذاشتی

ميگم قيافه ام اينقدر داغونه؟ ... بقيه با من کار دارن من که چيزی نميگم ... خوب خودمم يه جورايی سرکارم ! يعنی ميخوای بگی تو نيستی .. يعنی خيلی حاليته که زندگی چه مدليه ..

ميگه : بيخيال .. تو آدم نميشی

ميگم : آره بابا بيخيال .. ديگه چه ميکنی ؟؟

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

غريبه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/۱٥ توسط مريم

دستان سردم را بر روی صورتت می کشم

پوستت نمناک و گرم ... لرزشی در دست ها .. تبسمی بر لبها

تا به کمر به زانويت فرو نشسته ام

و دست ها رو به هم ... رو به تو

لبها تکرار ناموزون کلمات اند

در فضايی که محبت قدغن است !

اينبار کلامی ناآشنا ... سخنی غريب

و پاسخی سنگين بر اين کلام ؛ ( من تو را تازه يافته ام )

من حيران از اين کلام می پرسم : که را خطاب می کنی ؟

من ؟ من که سالهاست روبرويت تکيده ام

نديدی شکست قلبم را ؟      نشنيدی خواهش های مکررم را ؟

ننهادی بر لبانم سوگند تا به جان بر اين عشق بمانيم ؟

حال که من فسردم از اين کوه يخ

تو از کدامين دوست می گويی ؟

که ماه هاست غروب آخرين تلاشهايش را حتی نظری نکرده ای !

آنچنان حيرانی که گويی با من غريبه ای بيش نيستی

بيهوده می گويی و می بافی ( آخر مرا به جان تو پيوند است هنوز

و حسرتا در اين عشق ممنوع .. که نه مرا رای بريدن هست و نه تو را پای رفتن ! )

باور حرف هايت حالی که من ديگر سردتر از آنم که دوباره اوج بگيرم

سخت تر از ساعت ها سکوت مقابل چشمانت است .

آن هنگام که تماس هايم جز از برای شنيدن صدايت نبود

و تو خسته از اين زنگ های پياپی بهانه مياوردی برای رفتن

آن زمان که در خيال ديدنت پرواز ميکردم و دلخوش به يک تاريخ

به يک وعده .. تا تمنای دستانم را در پاکی تنت خالی کنم

من دلخوش يک روز و تو بيخيال من .. وعده ها را بر هم ميزدی

آن زمان که حرف های منطقی و پوچت قلب پرخواهشم را شکست

يادت نيست که می گفتی : نبايد مطيع احساس بود !

پس چه شد آن غرور و آن کوه يخ

چه شد منطق سرد بيگانگی

چه شد که ناگاه به تپش های مزاحم قلبم محتاج شدی ؟

چه شد که نوازش دستانم را طالب شدی ؟

....

راستی برای دوستداران ادبيات :

نقد و بررسی  بریم  خوش  گذرونی
نوشته ی   علیرضا  محمودی  ایرانمهر
 
منتقدین :
 
دکتر  عباس پژمان
 
دکتر بهناز  علیپور گسکری
 
فتح الله بی نیاز
 
محمد رضا گودرزی
 
چهار شنبه   بیست و سوم   شهریور ماه ( ۲۳/۶ )
 
از ساعت  شش  بعد از ظهر تا هشت  شب 
 
مکان  :
 
خیابان شریعتی   مقابل  خیابان  بهار شیراز   سینما ایران   مجموعه ی  فرهنگی هنری  تهران  طبقه ی  سوم

اگر به جز آثار معروف و قديمی نگاهی به کتاب های جديد هم بيندازيم بد نيست . نويسندگانی که تنها حامی شان قلم است .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

گنجشکک اشی مشی ۲

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٩ توسط مريم

← ادامه از پست قبلی ...

( توی قاب خيس اين پنجره ها عکسی از جمعه غمگين می بينم .. چه سياهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگين می بينم //جمعه ها خون جای بارون می چکه // نفسم در نمياد . جمعه ها سر نمياد . کاش ميبست چشامو . اين ازم بر نمياد !! )

جمعه ها نفست ميگيره ؟ تنهايی ؟ ميخوای گريه کنی . داد بکشی . فرار کنی . به ديوار مشت بزنی .. خب ناراحت نباش . نه اونجورا هم که ميگفتن خل نشدی . اين طبيعه . جمعه ها هميشه کسالت آوره اينجا که اينجوريه .. ميگن اونجايی که خورشيدش تن ماسه های داغ ساحل رو می سوزونه اينطور نيست .. ميگن ميشه اونجا شاد بود .. يعنی واقعا اينطوريه ؟

( تو هم با من نبودی ... مثل من با من .. و حتی مثل تن با من .. آنکه می پنداشتم بايد هوا باشد و يا حتی گمان می کردم اينطور بايد از خيل خبرچينان جدا باشد ... تو هم با من نبودی !! )

بودی ؟ کمی فکر کن که آيا با من بودی ؟ می گويی من نبودم . خب شايد .. ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد !!! ... شايد نبايد تو را عاشق می دانستم . کمی فکر کن تا الان با کسی بودی ؟ نفست در نفسش فرو رفته ست و دوستش داشته ای ؟ بيست سال سی سال چقدر .. هرقدر که تو سن داری آيا واقعا به فکرش بودی ؟

( تو فکر يه سقفم .. يه سقف بی روزن // سقفی که تن پوش هراس ما باشه .. تو سردی شب ها لباس ما باشه // سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی .. ) يه سقف و همين . زياد است ؟ گران است ؟ پيدا نمی شود ؟ خب بی خيال يه آسمون چطوره ؟؟ ( تو فکر يه سقفم .. يه سقف رويايی .. سقفی برای ما حتی مقوايی . )

( گنجشکک اشی مشی .. لب بوم ما مشين ... ) باقی اش را حتما ميدانی . وقتی بچه بودی برايت خوانده اند . حالا که بزرگتر شده ای برای بچه ها تا حالا خوانديش ؟؟

( بوی عيدی .. بوی توپ .. بوی کاغذ رنگی .. با اينا زمستونو سر می کنم .. با اينا خستگيمو در می کنم ... ) کاش زندگی هنوز همانقدر زيبا بود !!

(با صدای بی صدا ... مثل يه کوه بلند .. مثل يه  کوتاه .. يه مرد بود يه مرد . با دست های فقير .. با چشم های محروم . با پاهای خسته يه مرد بود يه مرد .. ) با ديدن فيلم( رضا موتوری ) هميشه به ياد صدای زيبای فرهاد می افتم که چه با صلابت تصوير ماندگاری از يک صدا را نشان می دهد .

( کوچه ها باريکن .. دکونا بسته اس .. خونه ها تاريکن .. طاق ها شکسته س .. از صدا افتاده تار و کمونچه .. مرده ميبرن کوچه به کوچه .. ) حدود يک ماه پيش بود که به ياد شاملو نوشتيم و حالا به ياد صدايی که با احساس درآميخته است ! می بينی چرخش روزگار را ؟

( می بينم صورتمو تو آيينه ... با لبی بسته می پرسم از خودم .. اين غريبه از من چی می خواد ؟ ... اون به من يا من به اون خيره شدم !! )

تا حالا شده خودتو نشناسی ؟ اگر نه که خيلی خوشبختی ولی اگر يه بار تو آيينه نگاه کردی و اونی که بهت زل زده رو نشناختی و فکر کردی خيلی ازش دوری ... خوشحال باش که به جمع ديوانگان پيوسته ای !!

( بی خبر رفت و دگر از او نيامد .. نامه ای نه کلامی نه پيامی نه .. هفت شهر عشق را گشته ام به دنبالش .. نديدمش به کوچه ای نه به بامی نه .. کلبه ام خاموش شد .. آتشم افسرد . غنچه های بوسه ام بر اشک او پژمرد .. باد ياد عاشقان را برد !! )

تنها به جز يادی .. سخنی .. سراغی از او مگر می توان گرفت . فرهاد مهراد صدايی که اوج بلندی داشت ... روحش شاد .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

گنجشکک اشی مشی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٩ توسط مريم

                      

( زردها بيهوده قرمز نشدند .. قرمزی رنگ نينداخته بيهوده بر ديوار .. صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست ... من دلم سخت گرفته ست از اين میهمانخانه مهمان کش روزش تاريک .. که به جان هم نشناخته انداخته است .. چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن نا هشيار ؟؟!! )

حتی نمی گذارند اين چند خط را هم بنويسم . همين آدم ها همين صداها . نمی شنوی ؟ گوش هايت را تيز کن . پشت پرده های اتاق . پشت ديوارها . توی تاريکی اتاق ها ... چيزی نمی شنوی ؟ ... بازهم نه .. خب بی خيال شايد اصلا صدايی نباشد .  

( هرچند ز کار خود خبردار نی ام .. بر حاشيه کتاب چون نقطه شک .. بيکار نی ام اگرچه در کار نی ام .. امروز در اين شهر چو من ياری نی ... آورده به بازار و خريداری نی // آن کس که خريدار بدو رايم نی    وان کس که بدو رای خريدارم نی !!  )

تا حالا وقتی داشتی با کسی حرف ميزدی به نجوای درونت هم گوش دادی ؟ تا حالا اون چيزی که به دست آوردی همون چيزی بوده که می خواستی يا به اجبار بهش تن دادی .. شايد چون راهی نداشتی يا اينکه حوصله گشتن دنبال چيز بهتری رو نداشتی .. شايد هم نشستی که يه روز خريدار دلت به سراغت بياد .. بيهوده تر از اين خيال نبايد وجود داشته باشه .. کسی که انتظارش را می کشی !

( اينجا بر تخته سنگ  پشت سرم نارنج زار .. رو در رو دريا مرا می خواند .. سرگردان نگاه می کنم . می آيم / می روم / آنگاه درمی يابم که همه چيز يکسان است و با اين حال نيست ! ... آسمان روشن وآبی .. کنون ابر و ملال انگيز / سپيد پوشيده بودم با موی سياه  اکنون سياه جامه ام با موی سپيد . می آيم . می روم . می انديشم که شايد خواب بوده ام خواب ديده ام ...اما همه چيز يکسان است و با اين حال نيست .)

 به هر طرف برمی گردم همه چيز يک جور همه چيز يک شکل . انگار واقعا دنيا را تنها يک نفر آفريده ست ! نمی خواهم بيهوده در معنای کلمات غرق شوم ولی قبول کن که زيبايی آدم را ديوانه می کند و آيا اينها زيبا نيستند ! صدايی که خاموش است و هنوز می خواند .

( گرم و زنده بر شن های تابستان .. زندگی را بدرود خواهم گفت /  زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت .... )

آری روزی از اينجا خواهم رفت به سان يکی پرنده که آشيانش را گم کرده .. روزی بهاری . روزی سرد . روزی خاکستری . از اينجا خواهم رفت . پرخواهم زد بر بالابلند آبی رنگ .. نوک خواهم زد به زردابی خورشيد و دوباره اوج خواهم گرفت .. از اينجا در صبحی خاکستری دوباره اوج خواهم گرفت .

( آن روزها وقتی که من بچه بودم .. غم بود . اما کم بود !! )

می گويی نبايد فقط تاريکی را ديد . ولی مگر به جز تاريکی هم چيزی هست ؟ آفتاب هم آخرش خاموش می شود و تنها سوسويش می ماند البته برای ما که توی اين نقطه جغرافيا هستيم . والا يه ذره اونورتر روی کره پلاستيکی زمين تازه شروع صبح ديگری ست . آفتاب هميشه می تابد و نورش گرمابخش زندگی ست ولی اين دريچه های چشم ماست که تنها تنگی روبرويش را می بيند که هميشه نيمه بيشترش تاريک است !! (يه شب مهتاب .. ماه مياد تو خواب .. منو ميبره از توی زندون .. مثل شبپره با خودش بيرون .. // عمو يادگار .. مرد کينه دار .. مستی يا هوشيار .. خوابی يا بيدار ؟ )

..........................


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

نقطه سر خط

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٦ توسط مريم

يک ماه بيهودگی يک ماه پوچی محض يک ماه بی خستگی دويدن در پی نوميدی

بيهوده دست به آسمان ساييدن و طلب کردن عشق از او که می گويند آفريدگارش است .

بيهوده زيستن و از آن بيهودهتر ماندن در سرايی که خانه ام نيست

يک ماه غريبگی گم شدگی . دلتنگی برای نوشتن . شايد دلتنگی برای يک دريچه

که از آن بتوان به سکوت سنگين دريا خيره شد و امواجش را به تصوير کشيد

شايد دلتنگ يک صدا بودم که با آن بتوان بر فراز ديوارها پرواز کرد بی هيچ حريمی

شايد دلتنگ يک همراه که با او بتوان هماواز قناری های پير شد بی هيچ خواهشی

آری من بی نهايت را در تاريکی چشمان خودم می ديدم و به دنبال معنايی می گشتم برای اثبات وجود ناممکنش

من بی نهايت را انتظار می کشيدم حالی که دلتنگ دست های تو بودم

دلتنگ چشمانت و حرف هايت وقتی نامه ام را می خوانی می انديشی و پيغامی برايم می نويسی

من دلتنگ تو بوده ام .. تويی که يادداشت امروز مرا می خوانی !

 

شايد اين ذره ای از احساس معلق بودنم را بتواند نشان دهد . گوشه ای از اين ايام که به دور از نوشتن و بودن در کنار دوستان گذشت .

تازه فهميده ام که من به گونه ای معتاد شده ام . معتاد به نوشتن خواندن و در روياها غرق شدن . معتاد به آفرينش روزهای نو ـ خوب يا بد ـ برای تک تک آدمکهای درونم . معتاد به غرق شدن در دنيايی که شايد ديوانگی باشد حتی ورود به آن !

اما دست خودم نيست .. هرچه باشد من عاشق نوشتنم و اين مدت چه خوب و چه بد نتوانست مرا از اين دنيا جدا کند .

از تمام دوستانی که در اين مدت برايم پيغام گذاشتند هم ممنونم و هم عذرخواهی می کنم .. از دزدکی عزيز .. از تيمور نازنين .. و پسری از آسمان .. از هنگ عزيز و همچنين تمام دوستان ديگر از جمله محمدرضا و سايرين که در اين مدت با پيغام هاشون به من محبت داشتند .

و در انتها بازهم شعری از عشق هميشگی ..

محبس خوشتن منم      از اين حصار خسته ام ....

در همه جای اين زمين     هم نفسم يکی نبود

زمين ديار غربت است    از اين ديار خسته ام

کشيده يرنوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به يادگار خسته ام

به گرد خويش گشته ام   سوار اين چرخ و فلک

بس است تکرار ملال      ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا    به شوق اين همه صدا ؟؟

من از عذاب کوه بغض  به کوله بار خسته ام ...

هميشه من دويده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم    در اين غبار خسته ام !!

دلم تمام می شود    سلسله رو به زوال

من از تبار حسرت ام   که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای ست   قمار تلخ زندگی

                                            چه برده و چه باخته    از اين قمار خسته ام !!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه