من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


بغض

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/٢٥ توسط مريم

ديگه هيچی نمونده ... همه چی تموم شد ... همه حرف ها و گله ها .. همه انتظارها ...ديگه همه چی تموم شد ...

چقدر آسونه گفتن اين حرف ها و قبول کردنش چقدر سخت ! چرا ما هميشه فکر می کنيم مغلوب يک ارتباط عاشقانه هستيم ؟ چرا اين ماييم که بازی را باخته ايم ؟ چرا مقابل رفتن کسی می ايستيم که خودش دوست ندارد بماند ؟ چرا به او می قبولانيم که دوستش داريم و منتظريم که حرفمان را باور کند و بماند ؟.... چرا چرا کسی را مجبور می کنيم دوستمان داشته باشد ؟

حتما الان خيلی ها می گوييد نه من که تا به حال چنين کاری نکرده ام .. ولی اگر خوب دقت کنی می بينی که باز هم خودخواه بوده ای !

اگر عشقت تو رو يه روز نخواست ولی تو گريه کردی که من تو رو ميخوام ... اگر يه روز مقابل جواب (نه ) دوستت همش توجيه و دليل آوردی که چنين و چنان .... اگر به زور و روزی ده بار به کسی گفتی دوستش داری ... اگر يه روزی از رفتن دوستت اونقدر ناراحت شدی که گوشی رو برداشتی و زنگ زدی منت کشی ... اگر با تموم اين کارها وقتی بر گشت فهميدی خيلی چيزها عوض شده و ديگه اون حس قبلی نه تو اون هست نه تو خودت .....

                پس بدون که تو کمی خودخواه بودی ...

بعضی وقت ها آهنگ های بزمی هم محتوادار ميشوند! .. يه بار ديگه آهنگ فدای سرت رو از کامران و هومن گوش بدين ... می بينيد که غير از رقصيدن با اين آهنگ ميشه به شعرش هم توجه کرد گرچه خيلی ساده ست ..!

.... يه روز يه سايه يه نگاه يواشکی به ديوارم افتاد .. چشماشو دوخت به پنجره های نيمه باز ... لباشو بست و نشست منتظر ... آروم آروم وقتی که ديگه از روز هيچ خبری نبود ... صدا ميزد اسممو از قاب خيس پنجره ...

می شنيدم که صدای پاش مياد ... صدای دلهره .. صدای صحبت هاش مياد ..

نمی شناختم کی بود که منو صدا ميکرد ؟ يا چه کسی از لای ديوارا منو نگاه ميکرد ؟

نديده بودمش تا حالا .. از همسايه ها سراغشو گرفتم نديده بودن هيچ کدوم

عين يه خيال ساده و قشنگ .. مثل يه سايه بلند و پر تپش ..

آروم آروم اومد نيشست رو قلب دل گرفته اتاق سبز

يه اتفاق .. يه حادثه .. يه مکث کوتاه و الکی .. يه اسم ساده که ميتونه هزارتا حرف داشته باشه ... يه حس گمشده .. يه بازی قديمی و يواشکی ..

عين يه خيالی که قبلترها خوابشو ديده باشم ...

پر زد و اومد و نيشست رو بام اين اتاق تاريک و سياه ..

حالا تا کی ؟ تا به کجا ميخواد منو ببره ؟ چه جوری دستامو گرفت ؟ چه جوری حرفامو شنيد ؟

نفهميدم تا به کجا و با چه کسی ؟ فقط ديدم که اون بالا توی هوا پر ميزدم .. بال ميزدم سوی پنجره . با يه نگاه آشنا ....

پ.ن ۱: يه دوست تازه يه کشف جديده .. و من اين کشف رو دوست دارم .. همينکه يه آدم رو بتونی بشناسی و حرف های خودت رو براش بيان کنی يعنی يه کشف تازه داشتی ...

------ ...... -------

           

با وجود اينهمه احساس .. توی اينهمه خوشبختی و ترديد .. با تمام نفس های تو که در عشق خلاصه ميشود .. با تمام دلهره های بيجا و الکی .. بعد از اينهمه کلنجار رفتن و رودربايسی .. با وجود علاقه ای که واقعا وجود داره ولی نميتونه تبديل به عشق بشه .. با وجود روزهای بارانی و هوای سرد .. با يادآوری خاطره های قشنگ تو و من ... بعد از اينهمه احساس .. بعد از اينهمه آدمای جورواجور .. با وجود اينهمه دوست ... چرا من هنوز فکرم افسرده ست ؟؟!!

چرا بعد از يه رقص طولانی ... چرا بعد از مستی يه شراب ... چرا بعد از يه شب تکرار نشدنی .. بعد از يک تجربه زيبا و دزدکی .. چرا بعد از اينهمه خوشحالی ... من هنوز غمگينم ؟؟!

نه نگو که خوشی زده زير دلم ... نگو که نمی دونم لحظه ها خيلی گرون اند .. نگو که ديوونه شدم ... هيچ حرفی نزن که قبلا هم بقيه گفته باشند ..

يه حرف تازه بگو .. يه چيزی که از هيچ کسی جز سايه ات ياد نگرفتی .. يه حرف قديمی اما آشنا .. يه حرف تازه بگو که خسته ام از اينهمه گله و شکايت !!! اينهمه نصيحت های تکراری !!

پ.ن ۲ : نمی دونم ميخونی يا نه .. ولی اگه خوندی گله نکن و دليل نخواه .. اگه نخوندی هم که بيخيال ٬خوش باش .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوست دارم يه بار ديگه در اتاقمو باز کنم .. نور رنگی رو بندازم رو ديوار سفيد .. زل بزنم به خماری چشمات و زانوهامو بکشم تو بغلم و بشينم روبروت .. صدای آهنگ رو بلند کنم .. پنجره رو ببندم و چراغ رو خاموش کنم .. تنها يه نور خفيف سرخ اون گوشه تابيده باشه ... خودمو رها کنم از هرچه گذشت .. بسپرم تنمو به گرمی صدات و لرزش پاک لبهات .. تکرار حرف عشق با تو .. گريه بی دليل ترانه با من .. اوج غرورآميز فرياد با تو .. فرود دردآلود تباهی با من ..

ميخواهم يک بار ديگر تنها باشم .. تنها .. با سايه ام حرف ها دارم .. تنها با سايه ها حرف های زيادی دارم .. راه ها و انتخاب های زياد ... ميخواهم يک بار ديگر تنها و فقط با تو باشم ....

                   تمام بغض قناري ها

نمی دونم کی ميخوان دست از سر بی موی ماها بردارند ؟؟ اگر با زور ميشد راه به جايی برد تا حالا برده بود !! .. جالب اينجاست که خود هم قبول دارند که با نصيحت و غير نصيحت نميتوان کسی را به راه راست آورد ولی بازهم دارند زور ميزنند ... البته بعيد هم نيست بايد منتظر بيشتر از اينها بود ..

گيرم که در باورتان به خاک نشسته ام

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم دار است

با ريشه چه می کنيد ؟

گيرم که بر سر اين بام بنشسته بر کمين پرنده ايد

پرواز را علامت ممنوعه ميزنيد

با جوجه های نشسته در آشيانه چه می کنيد ؟

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

باران

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/۱٤ توسط مريم

                          طلايه دار نور

اول يه خبر واسه داريوشی ها : يه مصاحبه قشنگ با يه نازنين از ياور از ره رسيده  !! و يه فکر تازه ... می تونيد اينجا مصاحبه رو بخونيد ...

ـــــــــ ميگن عاشق چشم بينايی نداره .. هرچه می بينه همه زيبايی ست و درست هم می گويند ...ولی اين کوری نه از عاشق و نه از معشوق بلکه از خود ذات عشق نشات می گيره .. چون هر چيز بزرگ چشم آدم رو می پوشونه و عشق اونقدر بزرگه که ديگه آدم ماورای اون چيزی رو نمی بينه ... مگه قدرت ۱۰/۱۰ تيز بينی چشم آدم چقدره ؟؟ که پيش ريزه کاری های عشق کم مياره !!!

ميدونيد برای چاپ کتاب به خصوص تو ايران ناشر به اون نويسنده نوميد و خسته ميگه يه عنوانی رو انتخاب کن که مخاطب عامه رو جلب کنه ... مثل راز گل سرخ !!! ... يا قلبی شکسته .. يا چگونه پولدار شويم و يا راز های شوهر داری و زنداری !!! ... خب مخاطب عامه ای که در سال ۲۰ ساعت هم کتاب نخونه ديگه دنبال محتوا نيست تنها اسم ها رو بلد ميشه ... مسلما خيلی بده که تو اين دنيای مترقی هيچ آدم معروفی رو نشناسه و هيچ کتاب معروفی رو نخونه پس فقط اسماشونو بلد ميشه .. مثل کارهای پائولو کوئيلو که اگر به تبليغ نبود شايد گمنام باقی ميماند ( البته به کسی بر نخوره من با افراط مخالفم نه با ذات موضوع )

ولی ميخوام بعد اينهمه حرف خودم هم از يه واژه بازاری استفاده کنم که در پس اسم فريبنده اش حرف ها نهفته دارد  : رازهای عشق

که تو وبلاگ نگاه آشنا خوندم و خيلی لذت بردم .. اگر اين رازها را بدانيم و به کار ببنديم زيباتر می بينيم . و فقط نگيم كه ما عاشقيم و عشق چنين است و چنان !!!

ولی عشق اينترنتی جالبتره ... نظر شما چيه ؟

همينکه من دوستانی مثل شما دارم که دارند با دقت يا سرسری نوشته های يه ناآشنا رو می خونند خودش يعنی عشق ... يعنی لذت و دوست داشتن .. اينجا جنسيت مهم نيست .. رويا محال نيست .. بی پرده گويی بی حيايی نيست .. اينجا منطقه آزاد است که گاهی سيم خاردار هم دورش می کشند ... اينجا پشت کامپيوترهای بی روح پيوند آدم ها ساده تر است ...

شقايق اينجا من خيلي غريبم !

ــــــــــــــــــــ و اما بغض من :

هرچه فکر می کنم چيزی نمی توان نوشت .. چيزی شايسته خواندن برای تو ... چيزی بايسته ماندن برای من .. هرچه می جويم چيزی نيست نه آنقدر بزرگ که بمانم و دل خوش کنم به طراوتش نه آنقدر کوچک که رو گيرم و درشتی گويم بر بخت رنگينم و از کويت بروم ...

هرچه هست بودن تو ست و ماندن من و نبودن اين انتخاب که جور ديگر هم ميشد زيست ... حرف و حديث و شعر و نبشته چه ارزشی دارد وقتی اميد دست هايت از من دور است و انتظار صدايت در من خاموش !!

ديگر چه رهايی در افق پيداست ... ديگر چه ديداری چه بيداری !!! زانک تو با تبسم شيرينت ديگر جوابم را نميدهی و نوازش دستانت از من دور است ..

ديگر چه بارانی چه ترنمی چه انتظاری که من خود ابر تيره پاييزم .. تنها بغضم گرفته و اشکم فرو ريخته ..دستانم خالی و سينه ام مالامال خواهش .. هنوز نباريده ست گويا شايد برای اشک هايم دست های گود تو خالی ست تا پرش کنی از حسرت

آيا باز هم حرفی هست !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

شقايق هميشه بيدار است .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/۸ توسط مريم

ديشب باباتو ديدم آيدا !

( ديشب باباتو ديدم آيدا ) سومين روايت رسول صدر عاملی از مشكلات نوجوانان و اجتماعی كه برای آنها فراهم شده است . با بازی صوفی كيانی كه نه به قدرت پگاه آهنگرانی و يا حتی ترانه عليدوستی اما با احساس دخترانه و بچگانه اش جريان فيلم را در ابتدا زيبا جلوه ميدهد . اما به نظر تك روايی بودن داستان در اواسط آن باعث ملال ميشود كه خوشبختانه با روند ترديد و واقعيت و تعقيب و گريز در فيلمنامه اين ملالت در انتها كمرنگ تر شد . و در آخر پايانی باز برای بيننده كه خودش به ديدگاه خود آينده روشن دخترك را تصور كند و خب انتهای خوبی بود برای يك فيلم ساده ... در مجموع برای يك بار ديدن بد نيست و البته برای پدر و مادرها ضروری هم هست .. چون نشان ميدهد که يك اشتباه يك خيانت می تواند تمام جريان فكری و ذهنی يك دختر نوجوان را آشفته كند .

و اما حرف اصلی :

يه خبر واسه داريوشی های نازنين : اعطای لوح تقدير از سوی سازمانی امريكايی به داريوش اقبالی به خاطر كمك های انسان دوستانه اش به معتادان ايرانی .

به راستی اگر داريوش عزيز همينجا بود .. در اين سرزمين ۱۰۰۰ و اندی ساله تمدن ، برای او و كسانی كه غمشان نجات انسان است چه می كرديم ؟!

گزارش كامل مراسم رو ميتونيد در وبلاگ بغض خانگی بخونيد .

و.... حرف آخر .... برای گفتن من شعر هم به گل مانده

                                                نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

ميخواهم از تو بنويسم .. از خودم .. از اوج پروازی كه داشتيم و سقوط دوباره .. از ناملايمتی هايی كه كردم از نامهربانی ها كه بردی .. از شكوه ها كه شنيدم .. از بيدادها كه ناليدی ... اما چه بگويم كه هرچه هست غم تنهايی ست !! غم بی دردی ست ! غم فكرهای بيمار در مغزی معيوب كه تو را نيز با خودش به ناكجا خواهد برد !!

من اما هنوز در حقيقت جاده خيس مانده ام

بی آنكه سرانگشتی از عشق به روی چشم هايم فرود آيد ،  

                                   ثانيه ها را تكرار می كنم ..... تكرار

بی آنكه بدانم از چه رو دوستم ميداری تا بمانم و بگريم بر اين كارزار

بی آنكه بدانم چرا بيهوده عشقت را به پای چنين گردابی می ريزی ،

هنوز جاده را می پيمايم و

سبزه ها را يكی يكی پشت سر ميگذارم .... آدم ها و نگاه ها و حرف ها را

و در پايان راه از عشق گذشتم .. شايد چون مفری نبود برای آرامش

شايد چون باورم نبود صداقت دوست داشتنت

از تو گذشتم چونان پرواز كبوتری بر بام سياه

و افكندن سايه ای سياه تر بر بامی كه ستون ندارد .

تنها می گويد صدايی از بلندای سياهی

كه اين نيز گذشت ... ماننده يكی عابر سرد خيال از گذر تند لحظه های فانی

آيا باز هم بازی ديگری هست ؟؟

.....

راستی يه سوال از هر دو جنس رجال و رجاله داشتم كه زحمت بکشند با جواب دادن به اون من رو كمی در حل اين واقعيت بزرگ ياری بدهند :

چرا پسرها خيلی راحت به يه دختر ( نه ) می گويند ولی طاقت جواب ( نه) شنيدن از دوست دخترشون رو ندارن ؟؟

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

نيايش

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/٢ توسط مريم

خدايم .... خدايم !      آه ای خدايم !

صدايت می زنم بشنو صدايم .

شکنجه گاه اين دنياست جايم       به جرم زندگی اين شد سزايم

آه ای خدايم بشنو صدايم ...

مرا بگذار با اين ماجرايم        نمی پرسم چرا اين شد سزايم

آه ای خدايم بشنو صدايم ....

... خدايم ای پناه لحظه هايم

صدايت می زنم با گريه هايم     صدايت می زنم بشنو صدايم ....

اين چند شب خيلی دلم گرفته . نمی دونم مثل بقيه روزها با خودم بيگانه ام ! خسته ام . بی حوصله ام . احساس می کنم تو جريانی از زندگيم قرار دارم که ديگه هيچ وقت تکرار نميشه ... شايد ۳ سال پيش وقتی تمام فکرم کنکور بود هيچ وقت تصور نمی کردم که زمانی بياد که به راحتی با سخت ترين بيمارها روبرو بشم و مجبور باشم بدترين صحنه ها رو ببينم و چه زود عادت کردم !!!

شده تا حالا تو يه جايی قرار بگيری که يه لحظه فکر کنی متعلق به اونجا نيستی ولی با قدرت انطباق خيلی بالايی که داری خودت رو خوب و موجه نشون بدی ؟؟ اين روزها به همين قدرت انطباق خنده ام می گيره که ما آدم ها چقدر می تونيم قوی باشيم در حالی که فکر می کنيم با کوچکترين ضربه ای می شکنيم ..

رو دلم يه چيزی سنگينی می کنه و بايد اينو بهت توضيح بدم . به سايه های ديوار . به تو که زل زدی به سياهی چشمام که سرنوشت شومم رو جستجو کنی .. يه چيزی مثل احساس گناه رو دلمه .. حس می کنم کاملا برعکس جهت زندگيم حرکت کردم و الان يکدفعه به خودم اومدم .

حداقل گناهم اين بوده که به زندگيم به اندازه يک انسان ارزش ندادم . به زندگی که تنها به حکم شانس هنوز روی روال مثبت می چرخه . هنوز دستام قدرت نوشتن داره و پاهام توان راه رفتن . هنوز کنترل وزن و تناسب اندامم دست خودمه و به هيچ دارويی بالاتر از آنتی بيوتيک محتاج نيستم و اين وامی هست که بايد دينش را پرداخت . به اندازه آدم های سالم شاد نيستم و به اندازه آدم های بيمار ناراحت !! معلقم همينطور که چرا جريان زندگی اينقدر معلقه !!! چرا يکی بالا و يکی پايين .. چرا يکی خوشبخت و يکی مفلوک .. چرا بايد اينطور باشه و بايد ندانيم که چرا اينطور است !!!

قبلا اعتقاد نداشتم به خيلی چيزها . به همين احساس ها . به همين لحظاتی که ميتوان با خدا در ميان گذاشت .. ولی امشب شايد بتوان کمی نزديک شد . اگر بار گناهانم بگذارد ... اگر اعتقادی مانده باشد که در اين وانفسا ذره ای از عشق هم اگر بماند نامردی های روزگار بر بادش خواهد داد ...

برای کسانی که دوستشان داريد دعا کنيد که هميشه سالم باشند و مهرتان را پاسخ گويند و برای خودتان هم دعا کنيد که بتوانيد دوست بداريد آنهايی را که لايق عشق ورزيدن هستند ..

 اي بزرگ موندني ... اي طلايه دار روز

راستی بالاخره از ديشب برنامه آيينه در اميد ايران پخش شد . هر هفته یکشنبه شبها حدود ساعت ۱۱ اين برنامه شروع ميشه .

ای تو ياور بزرگ همه قلب های شکسته

ای تو مرهم عزيز هرچی دست پينه بسته

رو کدوم قله نشستی تو که دنيا زير پاته

غصه دست های خالی .... لرزش پاک صداته

من که فقط با ديدنش آرامش گرفتم و خوشحالم از اينکه اين سالها اوج پاک صدايش عاری از هرگونه بيماری ست ... لطفا هرکسی رو ميشناسيد که به نوعی از اعتياد رنج می برد توصيه کنيد که اين برنامه را ببيند که البته از قبل ترها شروع شده ولی الان قابل استفاده تر شده است .... شايد گاهی يک تلنگر تنها راه نجات باشد !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه