من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


صفر مطلق

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/٢٧ توسط مريم

کاش اشک بودم و می چکيدم به روی گونه هايت و تمام ميشدم از اين هراس

کاش آتش بودم و می سوختم در دستانت و تباه ميشدم از اين احساس

کاش يکی لبخند بودم .. يک لب نشکفته سرخرنگ ... کاش تنها يک بوسه بودم

و جستجوی عشق را در چشمان منتظرت معنا می دادم

کاش تنها يک سايه بودم که می گذرد بی آنکه اثری جاويد بگذارد بر تن خسته جاده

بی آنکه محتاج حضور تن تاريک ديگری باشد برای گذشتن از کوچه

می خرامد و غلت ميخورد .. می ايستد و فرو می افتد به روی ديوارها .. تنها يک سايه

 

گاهی اوقات انسان در موقعيت هايی قرار می گيرد که تصورش را هم نميکرده ست .. گاهی کارها آنچنان سلسله وار برهم ميخورند که از بدشانسی خودش خنده اش می گيرد ... گاهی تصور يک برخورد آنقدر فراتر از خيال است که نميدانی جز فرياد زدن چه بايد کرد ... آری گاهی هوا بس ناجوانمردانه سرد است !!!

گفتم بمانم يا بروم .. گفتی باش همينجا که وطن اينجاست

گفتم بسازم يا ببازم .. گفتی بساز که خواستن تو  نياز ماست

گفتم دوست بدارم يا نه .. گفتی اگر با منی بی من مباش و اگر بی منی با من دگر نباش ...

گفتم جوابت برای اين روح هزار رنگ چيست ؟ ... گفتی می خواهمت هرچه باشی حتی اگر هزار بار اشتباه کرده ای ..

گفتم خسته ام .. اميدی نيست .. گفتی خستگی را نميشناسم .. فردا از برای کيست ؟

گفتم اگر با تو ماندم و ساختم و به اميد عشقت دل دادم .. چه سببی هست تا که نهايتم را با تو بسازم ؟

گفتی نهايت ساخته خواهد شد اگر ما خود آنرا بسازيم !

ميدانی آنروزها شايد تو را نديد می گرفتم .. تو بودی و من نمی ديدمت .. مدام گله ميکردم و نمی گفتم دردم از چيست .. يک روز با تو بودم و روز ديگر جدای تو .. زندگی برايم جز ملالی رقت بار دگر چيزی نبود .. اين بود که رفتم و روزهايی را بی تو گذراندم چه خوب و چه بد گذشتند .. اما حسی معلق حسی گمشده تو را باز به من داد .. حسی که نمی گذاشت ساده از کنارت بگذرم !

و در اين بازگشت اينک اين من و اين ثانيه های با تو بودن و با تو سر کردن ... بايد دستها را از آستين به در کرد .. با روی مهربانی در دستانت گذاشت و محبت کرد .. به تو .. به او .. به کسی که محتاج لبخندهايت ست .. به کودکی بيمار و معلول .. به آدم های خوب و بد اطراف .. به کسی که عاشق خنده های توست .. عاشق همين بودن توست .. بايد عشق داد به کسی که لايقش است ..

             

راستی يه تغيير : ميخوام اول هر ماه برای متولدين اون ماه به عنوان هديه تولد خصوصيات شخصيتی ماهشون رو بنويسم .. البته از روی منبع موثق .. حالا هرکی موافقه دستاش بالا ! ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

يادمه بچه بوديم تو گذشته های دور

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/٢٢ توسط مريم

گفتم از تنهايی می نويسم .. شايد ديگر نيازی نيست برای تکرار صدباره و نکوهش ساليانه تنهايی ها و هجران ها و دردها .. زيرا که تنها سعی ام اين است که تو را بنويسم .. نه قابل گفتنی و نه يارای نوشتنم هست .. تنها از دور وقتی می ديدم که می آيی حس می کردم که ديگر هيچ حرکتی نبايد کرد .. هيچ نبايد گفت .. شايد بايد خود را به دست لحظه ها سپرد ...


باز مي آيم به سويت
بي سبب يكباره لغزيده
باز مي خندم به رويت
بي هراس فرداهاي ناديده

باز در آغوشت كشم
گرم و تنگاتنگ
باز طرحي از بوسه
به روي شب شيشه هاي بيرنگ

...... آری اينبار هم در نبرد عقل و عشق باختم و نميدانم بهای دل را ديگر به کدامين سکه بايد داد !! ... تنها اينبار برای آخرين تغيير وقت لازم بود .. می خواهم اين را نيز خودم تجربه کنم . گر می گويند انتها تاريک ست و يا روشن .. دوست دارم با ديده های خودم روشنايی اش را بينم و با دست های خودم تاريکی اش را لمس کنم ..

همين يک بار با من باش ای عشق لحظه های فانی ... همين يک بار ..

بيا برای اين لحظه ها قلب هايمان را در سينه نگه نداريم و به روی دستهامان طبقی از قلب هديه بريم برای آنهايی که دوستشان داريم .. حيفِ اين ثانيه ها نيست که در خود نگه می داريم و خفه اش می کنيم ..

اين دقيقه های با هم بودن را به وعده های آينده بيهوده تباه مکن .. من به همين لحظه خوشم .. زندگی را با من سياه مکن

اين روزها که می گذرند چه من با تو باشم و چه نباشم خواهند گذشت .. روزها و آدم ها .. جا ها و مکان ها .. همه می گذرند به دستور تقدير .. بيا در اين امتداد اجبار از جاده فاصله گيريم .. سايه ای پيدا کنيم .. گذر ابری و تندباد خاطره ای .. به زير ابر فروردين و آفتاب مردادش آرام گيريم و لحظه هامان را برای باهم بودن به تصوير کشيم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

شکست نياز

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/۱۸ توسط مريم

وقتی با منی ..گويی از من دور مانده ای///وقتی بی منی..گويی تو را از من دور کرده اند

هرچه نوشتم آن چيزی نشد که دلم را راضی بکند و از همه مهمتر سايه خفته ام را !

از تنهايی برايت خواهم نوشت به زودی فقط وقتی که اين حس گنگ و محو گلوگاهم را مرتب فشار ندهد و بغضی نياورد .. اشکی به روی صفحه سپيد که نه از شوق ست و نه غم ... شايد که نوميدی خاموش تنهايی ام باشد ..

من و تو گرچه باهم نزديک ايم اما تنها مانده ايم که تنها بودنمان دليل همين با هم بودن است .. اگر زنجيری از عشق به سنگينی اجبار به پايت افکنده بودم تا به حال صد باره پاره اش ميکردی ! .. همين پرواز موازی .. همين دنيای انفرادی .. همين گذشت لحظه ها .. همين نقطه ی آغاز ٬ شروع تمام تنهايی هاست ...

برايت از فروغ مينويسم که ديريست دلم هوای زيستن در خيالش را دارد ..

آتشی بود و فسرد .......... رشته ای بود و گسست

دل چو از بند تو رست ....... جام جادوئی اندوه شکست

آمدم تا به تو آويزم ... ليک ديدم که تو آن شاخه بی برگی

ليک ديدم که تو بر چهره اميدم ... خنده مرگی

وه چه شيرينست

بر سر گور تو ای عشق نياز آلود .... پای کوبيدن

وه چه شيرينست

از تو ای بوسه سوزنده مرگ آور ... چشم پوشيدن

وه چه شيرينست

از تو بگسستن و با غير تو پيوستن

در بروی غم دل بستن ..... که بهشت اينجاست

به خدا سايه ابر و لب کشت اينجاست

تو همان به که نينديشی

به من و درد روانسوزم

که من از درد نياسايم .......... که من از شعله نيفروزم .

ـــــــــــــــــــــ از من نخواه که هميشه همينطور بمانم .. تنها برای لذت شاد بودنت در اين روز و اين لحظه خوشحالم ... همين يک بار که اميدوارم برايت زيبا بوده باشد !

                


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

عادت

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/۱٦ توسط مريم

 حلول تعطيلی عمومی و رسمی و همگانی تهرانيان گرفتار را به عموم ملت خدمتگزار تبريک و تهنيت و ميمنت می گويم !! ... بالاخره نمرديم و فايده آلودگی هوا رو هم فهميديم .. ببين چه خبره که جلسه علنی مجلس هم فردا برگزار نخواهد شد ! واقعا هم اکسيژن در حد خفگی بود !

                

از طرفی هم به کسانی که به نحوی در فاجعه هواپيمای ارتش داغدار شده اند تسليت می گوييم .. بالاخره همه پيام تسليت گفتند بزار ما هم بگيم کی به کيه !! کار ديگه که نميشه کرد ! ... البته يه کاری ميشه کرد : جمع آوری کمک های نقدی و غير نقدی و مالی و اسکناسی برای اسکان موقت و يا حتی دايم خانواده های بی خانمان !!!

راستی روز دانشجو رو هم به همه دانشجويان فعلی و قبلی و آينده و پشت کنکوری ها تبريک ميگيم ... يعنی حدودا ۹۴.۹۹۹٪ از جوانان ايران زمين .... آخه جديدا ديگه نمی پرسن دانشجويی يا نه ! چون به مدد انواع دانشگاه های مالی و پودمانی و علمی و تحقيقی و پول گرفتنی ديگر کسی بدون مدرک نميماند !!! بعد هی بگيد کسی به فکر ما نيست ! .... فکر کنم فردا کنفرانس ها و سمينارهای بزرگداشت دانشجو و بررسی جايگاه نداشته اش برگزار نشود .. چه بد ! نه ؟

خب بعد از اينهمه تبريک و تسليت .. کمی هم با هم گپ بزنيم : من و تو و سايه ....

 سه کلمه است که خيلی بهم نزديک اند و يک دنيا از هم دور : عشق ... دوست داشتن و عادت ( که شايد نوعی هوس باشد )

به قولی عشق همان غرق شدن و دوست داشتن شنا کردن است ! اما عادت چيزی ست که اغلب به آن دچاريم و فکر می کنيم ناشی از دوست داشتن است .

باز به قولی ديگر که می گويد : کسی را دوست نداشته باش تا با او بتوانی زندگی کنی کسی را دوست بدار که بدون او نتوانی زندگی کنی ! و اين دقيقا معنای دقيق عادت و دوست داشتن است .. اگر صبح وقت بيدار شدن ، ظهر وسط همه کارهات و يا بعدازظهر تو ترافيک سنگين ياد دوستت نبودی فکر نکن که عاشقی ! اگر وقتی دلتنگ شدی به خودت يه حرکت هم ندادی که تلفن رو برداری يا غرورت نذاشت که پشت تلفن بگی دلت تنگ شده و ميخوای ببينيش خودتو علاف نکن تو اصلا عاشق نيستی !!

ميدونی به نظرم عشق يعنی احساس و حرکت با هم ..نه حرف و حديث و مخ زنی و جملات عاشقانه .. نه هديه و خريد و گشت و گذار و نشون دادن مدل ماشين و موبايلت ... نه اينکه بگی بچه بالايی يا پايين نه اينکه بابات کارخونه داره يادزده يا حقوق بگير ... عشق اين نيست که بگی چی دارم و چی ميخوام و چه بايد بکنيم . بايد بگی چی داريم و چی ميخوای و چه بايد بکنم !!! ... عشق يعنی همه رضايت معشوق ..

نميدونم اين پسرهايی که خيلی به اصطلاح گير ميدهند به دوستهاشون که اينجا نرو و اونجا برو و اينجور بپوش و نپوش واقعا به خاطر احساسشون اين حرف رو ميزنند يا ياد گرفته اند که اينطور برخورد کنند ؟؟؟ آيا باباشون هم تو خونه به خواهرشون اينقدر گير ميده ؟ ... زياد جالب نيست که دست و پای کسی را ببندی تا مبادا بپرد اگر رفتنی باشد خواهد رفت و اگر نه در هر حالی خواهد ماند .

ببينم تا حالا شده موظف باشی که به دوستت زنگ بزنی يا بيرون بری يعنی چون روالش همينه اين کارو بکنی ؟ اگه اينطوره دوستيت داره تبديل به عادت ميشه .. عادت هم چيزی مثل تحمل کردنه و خب من يکی که تحمل چند روز بيشتر رو ندارم .. چون تو اين زندگی که نفس کشيدنش هم يه جورايی زجر مداومه ديگه تحمل شرايطی که دلخواه نيست احمقانه به نظر ميرسه ...

اگر عاشقت بودم اگر زندگی ام بودی اگر تمام حس اول و آخرم در تو خلاصه ميشد تا فرو پاشيدن تمام کوه غرورم هم پيش می رفتم اما تو کمتر از آنی بودی که لياقت اين فرود را داشته باشی ..

زيرا که شکستن تنها به پای کسی که التهاب چشمانش شفاست و نوازش دستانش گرمای صد هوس دارد نه که سخت نيست بلکه زيبا و به جا ست !

                            

---------- اين دلنوشته برای کسی که دوستش داری : برای تو که مرا ميخوانی : تويی که نمی شناسی يا ميشناسی سايه ام را : بخوان برای کسی که دوستش ميداری :

تو نه گناهی نه ثواب            نه طلبی نه طواف

تو نه سپيدی نه سياه         نه هوسی نه هراس

تنها همانی که بايد باشی        

 همانی که ديدنت آرزوی محال است و بودنت جاودانه نجات

تو بايد باشی که بودنت نياز است

ديدنت .. بوئيدنت.. بوسيدنت نه آنکه احتياج نيست

از برای آرامش اين سايه آشفته است

...............


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

اتاق

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/۱٢ توسط مريم

واقعا وقتی ميگند هيچ جا خونه خود آدم نميشه راست ميگن ! .. اصلا تایپ کردن پشت ميز خودت و کامپيوتر خودت يه حال ديگه ای داره .. تو يه چهارديواری که اختيار خاموش کردن چراغش و بلند کردن صدای آهنگ دست خودت باشه ... يه اتاق واسه دلتنگی هات .. گريه هات .. خنده هات .. واسه اينا آروم و يواشکی با تلفن حرف بزنی ... يه اتاق صورتی .. دلم واسه اتاقم تنگ شده بود .. اينقدر که ديگه فکر نميکردم بتونم يه روزی دوباره برگردم اينجا ...

راستی هفته پيش در يک اتفاق غير منتظره فهميدم که بابام خيلی باحالتر از اونيه که فکر ميکردم ... حالا اتفاقه چی بود ؟ ــــــــ اينکه در جواب به يکی از فاميلامون که يکی رو نشون کرده بودن واسه من !!! ( فکرشو بکن واسه کی اونم ؟؟ خود خنده اس قضيه ) گفت که دخترم که اصلا اون آقا رو نميشناسه و اينجوری که ديگه نميشه ازدواج کرد !!!! .... فکر نميکردم اينقدر باحال برخورد کنه ...

بعضی وقت ها پياده روی اونم جايی که پر آدمه و با کسی که اولين باره می بينيش خيلی خوبه ... ياد پرسه افتادم : پرسه در خاک غريب ... پرسه بی انتهاست ... هم گريز غربتم ... زادگاه من کجاست ؟؟

يه وقت هايی هم خلوت تاريک کوچه هايی که باريک  و بی انتهاند ميتونه جای خوبی برای تجديد يه خاطره باشه يا حتی بيشتر تولد خاطره ای جديدتر !

ميدونم نميدونی که اين چه حسيه که تو بی دليل واسه کم کردن ناراحتی من از خونه بيرون زدی و قرار خودتو شکوندی که ديگه همديگرو نبينيم ! يا اين چه حسيه که بايد هر دفعه تو من به وجود بياد ... يه حس متفاوت .. نسبت به تو .. اون .. توی ديگه .. همه .. نميدونم نسبت به آدمای اطرافم .

اگه بی ربط بود ... اگه مسخره بود ... اگه زيادی چرند بافته بودم ... اگه کم بود و روزمره ... بر من خرده ای نگير که تنها نوشتن از سر اجبار آپ کردن بود و نه از سر سيری و نوشته هايم همه از وقايع روزانه ام بود و نه از شخصيت سازی !

حالا نااميد نشو ... نه هنوز تا انفجار صدها مين فاصله است .. بازخواهم گشت روزی !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تمام شد .. تمام

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/۳ توسط مريم

نه اينبار ديگر تکراری در کار نيست . اينبار نه ترحم و نه مهربانی می تواند واسطه شود و نه نگاه های ملتمسانه اش . اصلا يک سال هم بيشتر است که به خودم قول دادم تا کسی را وارد زندگی ام نکنم . نه اينطور ديگر نميشود ! بالاخره من پيش خودم مسئولم .. نمی شود که همينطور يک دفعه همه چيز را فراموش کرد .. نه امکان ندارد !! ... ولی تکليف دوستيمان چه ؟ اين همه روزها و ساعت هايی که با هم گذرانديم .. آن حرف ها و آن وعده ها .. پس اينهمه شوق و ذوق چه می شود ؟ ... اصلا معلوم نيست در اين خرابه چه می گذرد .. يک روز خوب و يک روز بد .. همين ديروز بود که از صبح تا هشت شب هيچ خبری ازش نداشتم .. خب تلفن نبود .. کار زياد بود .. وقت نداشتم .. مثل هميشه کار کار کار ... مثل هميشه وعده و وعيد .. قول و قرار

( حالا شما بگيد که علايم اين اختلال ميتونه چی باشه ؟ )

د آخه تا کی ؟ من تا کی بايد منتظر آقا ميشدم تا يه زنگ بزنند و دوتا کلمه احساسی بلغور کنند و اگر شد قرار نصفه نيمه آخر هفته رو فيکس کنند !! .. اصلا نمی فهمه که يک چيزی ماورای همه اينها نياز هست ... کارمون چی شده ؟ همش يه زنگ دو دقيقه ای .. يه قراره چند ساعته تو خونه تا شب که دوباره برگردم ... کاش از اون پسرهای هوس باز بود .. حداقل ميفهميدم با کی طرف شدم !

( خب عوارض اين بيماری شايع عبارت است از : يبوست .. پيچ خوردگی روده .. پريتونيت ... )

همين امروز ديگه تمومش ميکنم ... موقعيت که واسه من کم نيست ! ... ولی نه اينم نامرديه ... حالا بيخيال .. شايد امروز عصر يه کم باهاش حرف زدم .. بالاخره بايد اين قضيه رو حل کنم .

( توجهات مراقبتی که در اين مورد هست برمی گرده به وضعيت بيمار بعد از عمل که :)

- ميگم بيتا کدوم قسمت رو داره درس ميده ؟

- بيماريهای گوارش ... فصل ۶ ... کجايی ؟ حالت گرفته ست ؟

همينطور که سرم رو به استاد بود آرام گفتم : آره بابا اعصابم بهم ريخته ست حسابی .. ميرم يه زنگ بهش بزنم ببينم چی ميشه

بيتا به طرف من خم ميشود و کمی بلندتر می گويد : تکليفش رو معلوم کن .. خوب نيست اينطوری اونم گذاشتی سر کار !

کارت تلفن را توی آستين مانتويم گذاشتم و آرام از انتهای کلاس بلند شدم و به سمت در رفتم که صدای استاد درآمد :

( بيرون رفتن فقط ده دقيقه ... بيشتر شد غيبت می خورين ها ! )

در را پشت سرم نيمه باز گذاشتم و وارد راهرو شدم . ده دقيقه وقت برای پايين رفتن از چهار طبقه .. گرفتن شماره غير قابل دسترس نيما آنهم اگر تلفن آزاد باشد و يک عالمه حرف که حالا با اين محدوديت همه اش را فراموش کردم . تا همکف از پله ها  پايين رفتم و خوشبختانه تلفن آزاد بود . يک بار .. دو و سه .. بالاخره گرفت ... عصر ساعت شش همان جای قبلی که البته هفته ای يک بار ميرفتيم .. خب تمام شد . به همين سادگی بود .. فقط نميدانم چرا حسی داشتم که مرا از ديدنش منع ميکرد

در با صدای جيرجيری باز شد . دستم به وسايل يکی از بچه ها خورد و کيفش با صدای کوبنده ای روی زمين پخش شد . يکی از پسرها تيکه انداخت که با عشقش حرف زده هول کرده ! بچه ها خنديدند .. استاد براق شد و با دست اشاره کرد که زودتر بشينم . بيتا هم خنده اش را زورکی جمع کرد و آرام گفت : چی شد ؟

- هيچی امروز نمی بينمش .. دعوامون شد ! ... مهم نيست . بعدا باهات حرف ميزنم

دروغ نگفتم تنها حسی بود که داشتم .. حس ميکردم که ديگر نميتوانم تنها به حرف هايش تکيه کنم .. به حرف هايی که تنها حرف است تنها خيالی ست برای خام کردن قلب خام شده من . چه ساده از خود جدا شدم و چه ساده مرا از خودم گرفت با وعده هايش .. با عشق های دروغينش .. با احساسی که هيچ وقت حقانيتش را به من اثبات نکرد ...

آری او دوستم ميداشت اما وقتی که در سفر  بود اين من بودم که مدام سراغش را ميگرفتم .. او دوستم داشت اما هيچ وقت دردم را نفهميد .. دوستم داشت اما نفهميد که من از نوشتن لذت ميبرم ... دوستم داشت ولی حتی ترجيح نداد دلتنگی هايم را بخواند .. دوستم داشت ولی در ۷ روز يک بار می ديدمش .. دوستم داشت اما فقط به حرف به پهنای نوک زبان و به عمق دروغ ..

( اين اختلال تقريبا دومين بيماری شايع کودکان و ... )

او مرا دوست داشت به خاطر خودش .. به خاطر هوس های کوچک و به خاطر گناه های بزرگ .. او مرا دوست داشت تا وارهد از اين مرداب و در اين فکر نبود که من خود اسيری بيش نيستم ..

ديگر نميتوانم حتی يک بار هم شده دوباره آن روزها را تکرار کنم . آن حس هميشگی و آن علاقه را انکار نميکنم ولی به مرداب کشيده شدنم ديگر چيزی نيست که بتوان آنرا حاشا کرد . آنچه دلم به من می گويد مثل اين حس فراری که درونم است بايد درست باشد .. حتی همين الان که در چشمان استاد مينگرم و ميدانم که از بيحالی چشمانم ميخواند که توان فهم حرف هايش نيست و با اين حال چه با هيجان سعی دارد که اينهمه تشخيص و مراقبت را در مغز خسته ام جای دهد . در مغزی که تنها حس فرار جريان دارد .. يادم است چند شب پيش وقتی کنارش بودم برای اولين بار خواندم شايد بداند که خواندن هم بلدم حتی بهتر از او !

 خواندم : بايد رفت و نديد آخر راه را .. بايد دل به درياها سپرد .. دل به قايقرانی داد که زندگی اش همان قايق ست و موج و مسافر ... بايد دل را به سرمای آبی اش داد ... دل سپرد به هر چيز پاک و هر چيز کوچک .. مثل قلب تو و مثل سرنوشت شوم من ... بايد دل سپرد و جان داد ...

اما نه ديگر دلی هست و نه جانی .. پايان راه نزديک است و قايقران خسته ... مسافر موج های بيقرار ديگر هيچ کس را نمی خواهد .. مسافر هم خسته ست .. خسته

دفترم را جمع کردم و به بيتا آرام گفتم که بايد بروم . پوليور قهوه ای رنگم را برداشتم و اجازه گرفته از کلاس بيرون آمدم .. حالا برای پايين رفتن از چهار طبقه و رسيدن تا خروجی دانشکده و بعد استشمام هوای تازه ساعت ها وقت دارم !

---------------------------------------------------------------------------------------------

من عشق را به تمامی ديده ام ..

لمس کرده ام زيبايی پرهای بلورينش را

حرف ها زده ام با او که برايم از عشق ميگفت و از عشق ميسوخت

من دوست داشتن را به تماميت زيبايی ها ديده ام

درک کرده ام آغازين کلامش را که همان ديدن و بوييدن بود

عشق همان گريه مادر بر تخت کودکی بيمار است

همان دست دهنده نيکی به فقير سر چهار راه است

همان تبسم يکدفعه ای بعد از يک دعوا

همان تک شاخه گل ساده که در دستان توست

همان تپش های قلب تو و هراس از دست دادنش

عشق همان لبخند و عطوفتی ست که انسانی به تو هديه می دهد

عشق همانی ست که می بينی فروزش گرمايش را

و دوست داشتن همان شب بيداری ها و نگرانی هاست

همان دلهره دير آمدن به خانه .. همان وسوسه آشتی دوباره

همان مهر جاودانه که با خيانت هم رنگ نمی بازد حتی !!! 

و اما من ...

آيا دوست داشتنم اين بود که برايش بايد تاوان ميدادم !

آيا احساست اين بود که مرا مجاب به باور دروغينش ميکردی ؟

آيا عشق همين بود که گفتم و همان بود که کردی ؟

جوابم بده ای دوست .. ای کسی که حتی ديگر سراغی از تو نيست

مرا از اين سردرگمی ها نجات بده .. آيا مرا اينگونه می پنداشتی !؟


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه