من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


جام خالی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱/٢٦ توسط مريم

كمي بيا نزديكتر
تا بيشتر ببينمت ...
شايد خطوط لبهايت تداعي گر عشقم باشد
دستت را بده
اگر مرطوب باشد مرا به ياد دستانش خواهد انداخت
لبهايت را بر لبهايم بگذار
طعم بوسه هايت به شيريني او اگر باشد ميتوان كاري كرد
تنت كه بر تنم مي افتد
بوي عطرت در دماغم ميپيچد
بويي سرد و شيرين كه دوستش ميدارم
فشار دستانت بر تنم
و نگاه لحظه اي به پس رفتن مردمكانت
چكه اي عرق بر پيشاني
بوي تنت در تنم مي آميزد و بالا ميايد
نه نميتوانم ...
دستت را بردار .. راحتم بگذار !
نميتوانم به اين بو عادت كنم و دوباره پيوند زنم
هرآنچه يكبار براي هميشه در يك نفر فرو ريخت
نوازشم نكن ... التماس هم سودي ندارد
                                                    لباسم را بده ... بايد بروم .

سرم سنگين است و هر لحظه حس ميکنم که حالم بهم ميخورد . گرمای نامناسب تخت خوابم را به همه چيز حتی بيرون رفتن ترجيح ميدهم و دوست دارم اين روزها فقط کتابی بخوانم و بخوابم .. حالا هم که خوابيدم تو پيغام ميگذاری که احوالت را نمیپرسم ! آخر من ندانستم در اين دنيا بايد خوابيد يا بيدارباش داد ! از روز تولدت ۴۸ ساعت گذشته در سکوت ! .. ميبينی چه خوب عادت کرده ام به گذشتن .. بگذار فردا هم بگذرد و فردا ها .. چه ميشود ؟ اتفاقی خواهد افتاد ! ..به گمانم تمامش توهم دنيای ساختگی توست . رهايش کن تا پوچی اش را دريابی !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

حريق دريا رو ببين !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱/۱٤ توسط مريم

ممکن است خيلی سريع تر از آن چيزی که فکر کنی اتفاق بيفتد . هميشه اتفاقات مهم ناگهان بروز می کنند و انسان ها عادت کرده اند که آنرا ناچيز بشمارند . آدم بزرگ ها به دنبال اعداد و ارقام و آمار هستند تا احتمال وقو عش را تخمين بزنند . آدم های کوچک تر با شمردن خانه ها و کوچه ها سعی می کنند آدرس خانه شان را حفظ کنند که اگر همه چيز ويران شد سرپناهی داشته باشند ! بچه ها و کوچکتر ها پول هايشان را جمع کرده و آذوقه ميخرند و بی سر و صدا پناهگاه درست می کنند و وقتی بزرگترها را می بينند با خنده و مسخره بازی هر اتفاقی را رد می کنند .

آنطرف تر آدم های خيلی بزرگتر نه به آمار کاری دارند و نه به شماره های خانه ها و کوچه ها .. برايشان مهم نيست کسی از گرسنگی جان بدهد يا از مرگ طبيعی بميرد يا گلوله سينه اش را بشکافد .. آنها نقشه هايی سياه و درهم برهم دارند و با خودکار گوشه هايی را علامت گذاری کرده اند . آنها فقط حرف ميزنند .. ياد گرفته اند که نه گوش کنند نه ببينند . تنها چشم به اين گربه دوخته اند ..

اين طرف اما همه چيز ساکت و خاموش .. مادر تازگی از عيدديدنی برگشته و قصد دارد خاک باغچه را عوض کند چون پدر ميگويد چند هفته ای ست که هرچه آب ميدهد خبری از جوانه نيست .. تخم خواب رفته شقايق و اطلسی خيال روييدن ندارد .. می گويد خاک باغچه مسموم است بايد کاری کرد ! ... خواهرم عروسک هايش را به مهمانی چای و شيرينی خيالی دعوت کرده ست و برايشان از آرزوهايش حرف ميزند .. خواهرم گوشه حياط تنها ست .. برادرم فردا صبح سر کار ميرود و تا شب برنمی گردد .. بردارم خسته خوابيده ست .. از پنجره به کوچه خم شده ام .. هوای بهار در ريه هايم ميرود و باز می آيد .. سردم ميشود و پنجره را ميبندم . دوباره نفسم می گيرد .. سرفه سختی ميکنم . نفسم بوی گوگرد ميدهد . چشمانم پس رفته و سرم گيج ميخورد . صدای گريه خواهرم از حياط می آيد .. گويا دست عروسکش جدا شده و گريان به سمت مادر ميرود که دستانش با خاک درآميخته ست !

...................................................

چرا ميخواهی مدام به من گوشزد کنی که هنوز وقت هست برای زندگی کردن ! روزها غريب تر از آنند که عاشقانه در آن زندگی کنم . بيشتر اجبار است اين زيستن بی اختيار من . وقتی دوست ، همان دشمن چندين ساله ات دربيايد .. وقتی انتظار حرفی را نداری و صاف توی رويت تحويلت بدهند .. وقتی اعتمادی به هيچ کس نداری و احتمال ضربه هميشه موجود است ..چگونه ميتوانم دل سير بخندم و تنها به تو دلخوش باشم ! ... گله مند فقدانت نيستم که حضورت نيز گره ای از گله ام باز نمی کند .. اما چرا بايد پابندت باشم که نتوانم گريزی بزنم به هرآنجايی که عشق مرا با خود ببرد ! ..

وقتی بعيدترين احتمال در يک لحظه ممکن ترين وقوع ميشود ديگر به چه ميتوان دل بست ! مطمئنا نبايد متعجب شوی که چرا قصد رفتن کرده ام .. نگران نباش .. بعيد است اين دل کندن و رفتن از من ! اما به قانون امروز هيچ چيز بعيد نيست ...

ن . ن ( نگی نگفتی ) : پريشان حالی من را به حساب تنبلی نگذاريد که وقتی تصميم گرفتم ديگر ننويسم همين عادت موهوم اين سايه مرا دوباره بيدار کرد . ممنون از دوستانی که به ياد من بودند ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

زنده بوديم اگه فردا .. وعده ما لب دريا !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱/۳ توسط مريم

۱- سه روز از سال جديد هم گذشت و سيصد و شصت و دو روز ديگر وقت مانده تا بتوانيم همديگر را لاقل برای ۱ سال هم شده دوست بداريم .. عکس های سال پيش را نگاه ميکردم تازه به خاطر آوردم که لحظات خوبی هم داشتيم و من چه زود فراموشش کرده بودم ! به راستی چرا بدی ها ماندگارترند ! کسی رفت و کسی آمد . يکی ماند و يکی پر زد .. زندگی همين جاده دوطرفه ست که گاهی ما را از هم دور ميکند و گاه نزديک .. ۸۴ با تمام خوبی ها و بدی هايش رفت و تمام شد و برگی نو جلوی رويمان گشوده ست .. هنر آنست که اين برگ را زيبا نقاشی کنيم .. که متاسفانه من نقاشی ام اصلا خوب نيست ! اينرا برای تو ميگويم من هم کسی را ميابم که نقاشی اش حداقل از من که يک خانه و يک درخت لاغر بيشتر نميکشم بهتر باشد ... اينرا برای تو ميگويم نازنينم ! تويی که هرکه باشی اگر تعلقی در گوشه ذهنم داشته باشی برايم دوست و عزيزی ... من دلواپس ثانيه های جدايی ام .. نگران لحظه های غم و دوری .. بيا اين لحظه ها را کمتر کنيم .. نازنينم بيا امسال به هم نزديک تر باشيم ! تو به من .. من به او .. او به تو .. و تو به کسی ديگر ... بيا مانند سال قبل نباشيم حتی تغييری کوچک هم ارزشمند است . کمی فکر کن به کارها به حرف ها به جاهايی که سال قبل تجربه کردی .. کداميک واقعا ارزش تو را داشت ؟ در کداميک احساس کردی نفست می گيرد و هوا ميخواهی برای فرار از اينهمه بيداد ! ببين چند جا بود که خودت را بيشتر از ديگران آزار دادی ! ... ميخواهم امسال تو را - سايه ام - را بيشتر دوست بدارم ! امسال سال شکفتن توست بيدار شو نازنينم .... 

 سال نو رو به تمام دوستان عزيزم تبريک ميگم و اميدوارم به خواسته دلتون برسيد                    

                      happy new year ... happy norouz

2- امروز سوم فروردين شايد تنها روزی باشد که منتهای آرزويم تنها يک چيز بود . آنهم ديدن تو . حاضر بودم همه چيزم را بدهم اما همين يک بار ببينمت از نزديک .. ببينم آن هم بغض روز و شب من همانی ست که میپندارم ! گرچه ميدانم تو همانی حتی بيشتر از آنچه تصور کنم بيشتر از آن مهربانی و گرم ... خوشحالم برای تو ميدانم که تو نيز شادمانی که اينروزها نزديک تر به مام وطنی .. به اين  مادر زخم دار که امسال نميدانم چرا اينقدر غمگين است مثل فرزندانش . البته نميخواهم در شروع سال بگويم که اثری از لبخند واقعی بر لبان هيچ کس نيست . نميخواهم بگويم که روزها غريبتر از سال های قبل بودند .. آری نميخواهم بگويم که ميدانم ميبينی که تقدير ما چگونه گره در گره است ! ... اما تا تو هستی بهار هست و لبخند هست حداقل برای لب های منتظر من ! .. تا تو هستی اميد رويش هست و شوق زندگی کردن ... گرچه آنجا نيستم اما از شادمانی ام چيزی کم نشده ست .. خوشحالم که در اوج غرور و آواز ميخوانی و مثل هميشه بر اوج ميمانی .. حال اگر من باشم و نباشم مهم نيست مهم تويی که بايد بمانی و فرياد وطن سر دهی .

             با من از ايران بگو !

۳ - يک مسئله ای در همين آغاز سال دوباره ذهن مرا مشغول کرده و آنهم بی تفاوتی مزمن من و توست !! ... بگذار برايت تعريف کنم . از سايه ام که پرسيدم ميدانست سايه ای که اين دنيای هزار رنگ را به خوبی من و تو نميشناسد ! چطور ممکن است تو از ياد برده باشی ! .. تا همين سال پيش در روز اول فروردين عقربه های ساعت را يک شماره به جلو ميرانديم .. امسال ساعت ها همه منتظر ماندند و هيچ عقربه ای تکان نخورد . علتش را عنوان کردند : احترام به مردم / عدم صرفه جويی در مصرف برق / آمار مثبتی از کاهش مصرف برق در اين ده سال و اندی که تغيير ساعت انجام شد وجود ندارد / و در انتها آقا مردم خودشان کم مصرف کنند !!!! ... هيچ کس هم سخنی نگفت . خيلی ساده گفتند خب حتما وقتی يکی با آمار و ارقام يک حرفی ميزند راست ميگويد ! ( اما دريغ که نميدانستند اصلا سيستم آمارگيری درستی در اين کشور وجود دارد ! ) ... ديگرانی هم گفتند خب بهتر کمتر گيج ميشويم ( نميداستند که در هر دو حال اين قوم هميشه در حال دور باطل اند ! ) ... در اين راستا ساعت مدارس و ادارات هم تغيير کرد .من نميگويم اين بد است يا خوب .. حرفم اين است که از خود نپرسيديد چرا ؟؟؟

چرا سال های قبل که صحبت تغيير ساعت مدارس به ۹ صبح ( نه ۷ ) مطرح شد کسی پيگيرش نشد اما به يکباره همه چيز تغيير کرد . آيا به راستی اين تغيير ساعت از بار ترافيک ميکاهد يا باعث سردرگمی بيشتر والدين خواهد شد ! ... چرا به همه چيز بی تفاوت شده ايم .. حتی ممکن است اين طرح نتيجه خوبی هم بدهد اما صحبت من اين است که از خود بپرسيم چرا چنين شد و اين تغيير ايجاد شد ! همين ..

سروش خليلی نيز درگذشت ..

( به آهستگی ) جايزه نخست جشنواره فيلم سويس

ليست فيلم های نوروزی در رسانه ملی

تصويری از ( چشم خدا ) در وبلاگ نازنين

... و بالاخره رسم هميشگی اين خونه .. هديه تولد دوستان فروردينی .. اين ماه گرم و پر احساس که بيشترين دوستان من رو هم تشکيل ميدهند .. به محبوبه و پريسا و سارا و رضا که به ترتيب تو اين ماه به دنيا اومدند تولدشون رو تبريک ميگم  


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه