من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


حتی عشق هم برای من غم نامه ای ديگر است ..

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/٢۸ توسط مريم

تنها نشسته ام در ابتداي راه خوشبختي .. در ابتداي اولين خم زندگي و نگاه ميكنم به جاده بي عابر كه باد موذيانه پاييزي لاي موهايم سر ميخورد .. در هر وزشش چيزي را صدا ميزند .. چيزي شبيه اسم تو .. من هربار با شنيدنش از پا مي افتم سرم را به ديوار تكيه مي زنم و دستم را به كمرم فشار ميدهم .. هربار بيشتر از قبل و هربار نفس گير تر از بعد ... تك فانوس كوچه هم ساعتي ست به تپ تپ افتاده .. فتيله اش ته كشيده يا نفت ندارد . توفيري نمي كند من نه لاي موهايم فتيله كاشته ام و نه زير دامنم پيت نفت دارم . بگذار اين هم بسوزد مثل چراغ عشق من و تو كه در يكي از اين شب ها خاموش شد .. همه جا تاريك است همه خسته اند هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد كه مرگ به هزاران زبان در سخن است ...

به زير سايه روشن درگاه صورتم را نمي بيني .. انگار كه از تن جدا شده ام و در هاله اي از ابريشم سياه فرو رفته باشم .. اما من تو را ديدم كه از سر كوچه گذشتي و به خيابان رسيدي .. دست به دست كردي تا ماشيني بيايد و رفتي .. بي آنكه بداني آن پاهاي گندمين با دمپايي هاي صورتي مال چه كسي ست .. شايد صاحبش مرده باشد .. حتما توفيري ندارد به حال تو كه اينسان بي قيد گذشتي ..

دسته دسته موهايم را لاي انگشتانم مي آوردم .. يكي قهوه اي يكي نارنجي يكي طلايي .. از هر رنگ يكي مي كندم و كنار هم مي گذاشتم شايد فتيله شود براي روشنايي چراغ .. شايد بپيچم دور انگشتم تا يادم نرود دوستم داري ... شايد لاي برف ها تكه تكه بگذارم تا در راه برگشت ، خط موهايم را دنبال كني و به من برسي يا به سايه ام ... فرقي نمي كند چون تو سرت لاي يقه برآمده باراني فرورفته و لبه كلاهت تا روي دماغ مي آيد ديگر نخواهي ديد من آن گوشه افتاده ام يا نه .. يا اينكه خط مويي روي برف ، از تن من است يا يك گربه ! ...

اما من بايد برخيزم .. بايد لباس نو بپوشم .. امروز يا فردا كسي ميايد كه سال هاست منتظرش هستم .. موهايم چقدر آشفته اند پيراهنم به تن چسبيده .. زير چشم هايم گودال سياهي كشيده شده .. گوشه پلكم مي پرد پس حتما مي آيد .. پيراهن زرشكي ام را ميپوشم .. موهايم را بالاي سرم جمع مي كنم و دسته اي را روي پيشاني ام سر ميدهم تا جاي زخم ناخن هايم معلوم نشود .. به تنم عطري كه چند سال قبل خريده بودي ميزنم هنوز يك ذره هم از سرش كم نشده .. بايد بلند شوم تن خسته ام را حركتي دهم .. فردا ميايي ..

شب ديگري هم آمد . تاريكي از ميان پنجره نيمه باز داخل مي آيد .. سرماي نفس هايم زير قاب پنجره جاخوش كرده اند .. سوز برف مي آيد .. دوباره آسمان پرشده ست از تكه پرهاي بالش خدا .. كه چقدر هم سنگين و سرد اند .. از لاي پنجره باد با خود سرما و تاريكي مي آورد اما خبري از تو نيست .. صدايي مي آيد .. دلم مي ريزد از ضرباهنگ تندش بر شيشه .. مثل تكان انگشت باريك توست بر سردر تيره روزي من ... با چراغ خاموش كنار پنجره مي آيم .. شاخه باريك سرو ، توي صورتم مي خورد و برف روي موهايم مي پاشد ... چراغ از دستم مي افتد و نفت روي پيراهنم مي ريزد و مثل آب ريشه ميدواند و تمام پيراهن را مي گيرد ... بوي نفت مي آيد بوي فتيله سوخته بوي لاشه مرده ... اگر مرا با اين حالت ببيند براي هميشه ميرود .. بايد لباس هايم را عوض كنم آب و گلاب به تنم بريزم ..بايد عجله كنم شايد ضربانگاه بعدي مال تو باشد ...

نزديكي هاي صبح ست .. پيراهن سبز بر تن كرده ام و پوستم را كرم زدم .. فقط موهايم بوي نا ميدهند بوي دهان مرده .. هرچقدر شانه شان كردم و ژل ماليدم بهتر نشدند .. فكر كردم اگر كوتاه بشوند اين بوي نا ميرود چون از انتهاي موهايم بيشتر مي آيد .. جلوي آيينه نشستم و دسته دسته تا كنار گوشم كوتاهشان كردم ... دسته ها را توي دستانم گرفتم ، قهوه اي .. نارنجي .. طلايي .. سرد سرد بودند انگار از تن مرده جدايشان كرده باشي .. نگاهي به آيينه انداختم دختركي را ديدم كه آواز ميخواند و عروسكش را بغل كرده است .. دستي به صورتم كشيدم چيزي حس نكردم .. صدايش زدم نشنيد .. بلند اسمم را گفتم شايد برگردد ... اما او زير لب ميخواند و سرش را تكان ميداد .. بلندتر فرياد زدم سايه ! .. صدايم آنقدر از درون خالي بود كه خودم هم نشنيدم اما او برگشت و خنديد ... دست هاي كوچكش را كه به طرفم گرفته بود ، گرفتم . سبك شده بودم مثل دانه هاي برف .. و با سايه پا به آيينه گذاشتم ...

امشب ، شب سوم انتظار توست .. خانه روشن است .. پنجره اتاقم تا انتها باز شده .. سرما ديگر داخل نمي آيد چون به حدكافي اتاق هرم آتش دارد .. آيينه ذوب شده ست اما من و سايه از شيشه خانه روبرويي تو را ديديم .. عادي و بي توجه مثل صدها عابر ناآشناي ديگر چشم دوخته بودي به اتاق من .. ميخواستم فرياد بزنم چرا وقتي كه آنجا روزها و شب ها انتظارت را ميكشيدم يك بار هم بالا را نگاه نكردي ! حالا كه من با دمپايي هاي صورتي و پيراهن زرشكي ام در حريق اتاق زنداني شدم ، نگاهم ميكني ! ... اما صدايي از گلويم خارج نميشد .. به سرعت بال زدن يك پروانه به تو رسيدم .. ميان جمعيت روي شانه هايت زدم كمي برگشتي ، آخرين بوسه را از لبانت گرفتم و اشك هاي سردم را روي گونه ات ريختم .. سايه دستم را گرفت كه بروم .. دستت را گوشه لبت بردي و كمي خاراندي ، سرت را پايين انداختي و رفتي ....

شب هاي بعد نه انتظاري هست و نه اميدي ... چون من و سايه از بالاي اتاق سوخته ام .. از پشت پنجره هميشه بسته تو ، بالا مي آييم و روي ديوار سر ميخوريم و تا صبح نگاهت مي كنيم .. فردا شب يك پماد هم برايت از اتاق مادرم خواهم آورد تا روي لبت بگذاري ... گرچه سايه ميگويد بوسه مرده مثل خون كنه ست ، ريشه ميدواند و پاك نميشود !

                                                       


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

آنها که زيبا رفتند وای به حال ما که مانديم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ توسط مريم

۱-  میان قطعه های برفی با انگشتانمان دو قلب کندیم .. سپید و چاق .. مال من کوچکتر شد و مال تو درازتر .. وسطش حروف اسممان را با نوک انگشت نوشتم .. دست هامون یخ زده بود .. زیر ناخن هایم برف ذوب میشد و سرخ شده بود .. نمیدانستم سرماشو بدهم به دست های سرد تو یا نفس گرم خودم ! .. در کشاکش این انتخاب بودم که دستم رو گرفتی و گذاشتی کف دست هات و بعد مقابل دهانت .. نمی دانستم بخندم یا سکوت کنم و به روی خودم نیارم فقط بهت نگاه کردم .. یه نگاهی که از جنس بچگی هامون نبود از جنس بزرگترها هم نبود یه چیزی که میدونم فهمیدی چه جنسیه چون همون نگاه رو ازت تحویل گرفتم .. مثل انعکاس خودم تو شیشه ... یه چیزی از جنس سکون سرد و ساکت که آدمو از درون میلرزونه ! دستم رو رها کردی و ایستادی .. برگشتم .. کف دستم رو بالای قلب هامون گذاشتم و کشیدم تا پایین .. صاف و سفت شد مثل قلب واقعی خودم ! ... از کنارت گذشتم و از پله های خانه بالا رفتم .. تو پاگرد اولی دیدم هنوز در حیاط ایستاده ای و به تکه های برف روی قلب های له شده نگاه میکنی ... با دست سردم اشک های گرمم را پاک کردم .. کاش میتوانستم خاطرات بچگی را همانطور نگه دارم و همان نگاه شیطنت آمیزت را با خنده هایم درهم آمیزم وقتی نقشه مان میگرفت .. حال هیچ چیز تغییر نکرده همان خنده ها همان نگاه ها همان حالت شیطنت توام با بچگی ... فقط یک چیز میان من وتو عوض شده ... بزرگی نگاه هایمان ! ... من به تو می اندیشم و به تمام چیزهایی که داری و اطرافت هستند ! تو به من نگاه میکنی و تمام راهی که رفته ام ! .. در حالی که آن وقت ها من بودم و تو و یک بازی کودکانه ... نه تحصیلات مهم بود و نه مال و اموال .. نه مشکل دوری بود و نه نزدیکی .. ای کاش هیچ گاه بزرگ نمیشدیم تا مجبور شویم روی تمام خاطرات کودکی خط قرمز بکشیم !

 تاحالا تصمیم گرفتی با کسی ازدواج نکنی فقط به خاطر اینکه میترسی تمام خاطراتی که با اون شخص داشتی رو ازدست بدی !

۲- ذات کمک خواستن سخته ولی از یه نفر اصلا سخت نیست .. از کسی که دوستش داری حتی لذتبخش هم هست که بخوای کمکت کنه و دستت رو بگیره .. فقط لازمه اش صداقت و جرات هست که بتونی بهش بگی چه جریانی رخ داده و چه کمکی میخوای ! .. که لزوما یا ما جراتش رو نداریم که اصلا بگیم نیاز به کمک داریم و یا صداقتش رو نداریم که اعتراف به واقعیت و یا تقصیر بکنیم ! ... ولی اگر هم زمانی این مراحل رو انجام بدیم باید طرف مقابل هم جنبه این اعتراف رو داشته باشه و به جای سرکوفت زدن و نصیحت کردن واقعا دستت رو بگیره ! ... اینجاست که دوست واقعی  مشخص میشه چون هرچقدر هم گناهکار باشی هرچقدر هم مقصر باشی اگر دوستدار واقعی ت باشه به دلت نگاه میکنه نه به حرف ات ! ... میدونستم ناراحت میشی و میدونستم ممکنه برای همیشه ترکم کنی اما برای آخرین بار خواستم دستم رو بگیری چون تنها کسی هستی که میتونی بهم کمک کنی ... برای آخرین بار ازت خواهش کردم که میدانم اولین و آخرین خواهشم بود اما هنوز نمیدانم چقدر ظرفیت پذیرش حرف هایم را داشتی و بعد از اینهمه آشنایی پهنای دلت چقدر است که از عشقت کم نکنی !

۳- تو این هفته پدربزرگم فوت کردند و اینجا نبودم که بتونم آپ کنم ... به همین خاطر هم کمی تاخیر داشتم .

یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور       اون زمون که قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی که تو رو دیدم موهاتو بافته بودی    با گل سپید یاس گلو بند ساخته بودی

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم    سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دل ها دیگه خشکیده رو ساقه ها   شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

گفتی از عشقم حذر کن ... چه بد کردم نکردم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٧ توسط مريم

تو لب میزنی و من سیب گاز میزنم . زرد و درشت مثل دماغ تو .. کنار پنجره نیمه باز نشسته ام .. نگاهم به درختان بلند میان حیاط ست و چند نیمکت خالی و گوشم به صدای توست که از چیزهایی میگویی که میلی به شنیدنشان ندارم . میایی کنار پنجره .. دستت روی شانه ام ست و سکوت میکنی .. تازه متوجه نگاهت میشوم .. میگویم : سیب میخواهی برایت بیاورم ؟ .. سرت را تکان میدهی یعنی نه .. تنه ام را می چرخانم رو به تو .. مقابلم ایستاده ای .. سرم را روی شکمت میگذارم .. یاد روزهای بچگی می افتم که تا برگشت به خانه روی پاهای مادرم می نشستم و سرم را روی سینه اش میگذاشتم .. آرامشی عجیب داشت و گرمایی که هیچ وقت فراموشش نمیکنم .. دستت میان موهایم سر میخورد و پایین میاید تا میان کتفم و بعد دو پهلویم .. نفسم می گیرد .. هوای اتاق گرفته ست .. احساس خفگی میکنم و میخواهم هرچه پنجره هست باز کنم مثل قبلترها که از بخاری ماشین پدرم خفه میشدم و شیشه را پایین میداد .. دوباره میچرخم سمت پنجره پاهایم را می چسبانم به خنکای شیشه و کمی آرام می شوم .. نگاهم به دختر پسری میان درخت ها می افتد .. من همیشه تنها از حیاط گذشتم یا تو خانه بودی و منتظر یا من بودم و منتظر .. رو می کنم به تو شاید بدانی چند ماه است که باهم بیرون نرفته ایم ؟ ... کنار تخت نشسته ای و کتابی در دستت است و سیگار میکشی ... هنوز لب نزده ام که میگویی : فکر نمی کنی بدتر شدی ؟ حال و هوای قبل رو نداری ؟

می دانستم این سوال را میکنی .. حتما کسل کننده شدم یا خسته ات کرده ام مثل این درخت ها مثل این خانه گند گرفته مثل بوی تن تو میان لباس هایم ، كه مرا خسته كرده ست .. تو بالاتر از تمام اينها از من خسته شدي .. ميخواهي مرا ترك كني ميدانم ..

- عزيزم من واقعا نمي دونم چي تو رو اينقدر ناراحت كرده .. به من نميگي ؟

چقدر دوست داشتم پنجره را تا انتها باز كنم تا همه بشوند كه من از تو و اين روند تكراري زندگي خسته ام .. از اين روزهايي كه تو را از من مي گيرد تا مال من نباشي .. از اين زندگي طاقت فرسايي كه به جز دويدن و به هيچ رسيدن سهمي در آن نداريم ...من از تو خسته ام كاش ميدانستي چقدر به احساس تازه ات نياز دارم ...

- چرا منو نگاه نمي كني ؟ داري گريه ميكني ؟

خيلي وقت است كه كنار پنجره مي نشينم و به حال خودم مي گريم .. به اين اعتياد تنم به بودن تو .. به اين بي توجهي ها به نگاه خيره پسرك خانه روبرويي به اين سيب زرد كه ميان انگشتانم مي پلاسد مثل سرنوشت من كه ميان دستان تو ذوب مي شود ... روزهاست كه اينجا مي نشينم و مي گريم ..

بلند شده به سمتم مي آيي حتما ميخواهي دستم را بگيري و هزار دروغ ديگر سرهم كني تا باور كنم دوستم داري ... يا كه نگاه خيره ام را ميان اشك هايت جمع كني تا بدانم عاشقم هستي ... نه جلو نيا .. من از تو مدت هاست دور شده ام حتي صدايم را هم نميشنوي مدت هاست كه نگاه هايم را نمي بيني ... من از خودم فرار كردم و به تو رسيدم دنبال مامني براي آرزوهايم بودم و نگاهي كه با آن اميد طلوع فردا را ترجمه كنم ...  تنهايم بگذار شايد با آرزوهايم توانستم از اين پنجره پرواز كنم .. شايد همين امشب .

وقتی پیمان دل رو می بستیم    گفته بودیم فقط عاشق هستیم

ولی با عشق نگفتیم هرگز        که از دو ایل نا برابر هستیم ...

نه گناهکاریم نه بی تقصیریم     من و تو بازیچه تقدیریم

هردو در بیراهه بی رحم عشق     با دل و احساس خود درگیریم ..

.....................................................................................

ممنون از نظراتتون راجع به داستانم در فریاد .. امیدوارم بتونم بهتر و بیشتر بنویسم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

ما هم بالاخره شديم کارشناس پرستاری !!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٤ توسط مريم

دیروز با دوستم روپوش های سفیدمان را از کمد برداشتیم ، كليدش را به مربي ارشد تحويل داديم . خداحافظي كرديم ، عكس يادگاري با استاد و بخش و بچه هاي گروه انداختيم و همه چيز به همين سرعت تمام شد ! ... به دوستم گفتم : ميدوني اين آخرين بار بود كه با هم تو بخش بوديم بعد از هشت ترم . تازه فهميدم چقدر به همين روزهاي سخت عادت كرده بودم . به تذكر اساتيد به اعتماد به نفس بالامون كه هي آنژيو ميزديم و خراب ميكرديم تا اينكه بالاخره اين اواخر به موفقيت هايي نايل شديم ، از دعواهاي پيش اومده تو بخش ، از اون روزي كه تو كودكان مفيد يه پسر هفت ساله كه ميخواستم فقط سرمش رو واسش تنظيم كنم چنان دست و پايي زد كه ظرف سوپش رو ريخت تو تمام روپوشم و بعد ساكت شد ! ... يا اون روزي كه از دست گيرهاي بيجاي استادم تا صبج گريه كردم و خودم رو نفرين كردم كه چرا اين رشته رو انتخاب كردم با اينهمه سختي ... ياد مريض هاي بخش روان كه يكي شون بعد از مصاحبه گفت خب حالا كدوم يك از شماها ميخواد با من ازدواج كنه !! ( هذيان بزرگ منشي ) ... ياد تمام خاطرات بد و خوب افتادم كه ديگه هيچ كدوم وجود ندارند يكي از بچه ها گفت چه زود ! به نظرم خيلي هم زود نبود فقط كمي گيج و غيرمنتظره بود ....   

                 

ظهر دوست نزديكم اس ام اس داد كه فارغ التحصيلي ات مبارك .. به جمع سرمه اي پوش ها خوش اومدي !! .... مثل روز اول دبستان مثل روز اول بلوغ مثل قبولي كنكور يه دفعه جا خوردم و حس كردم بزرگ شدم .. يه پله ديگه بالا اومدم و به جاي اينكه بر خود ببالم بيشتر ترسيدم . نكند پايم بلغزد و بيفتم . نكند پايم به پله سنگي چنان گير كند كه نتوانم بالاتر بروم ... مسلما از اين پس بيشتر در مقابل خودم ، بيمارم و كادر بخش مسئول خواهم بود چون ديگر نه دانشجويم كه بگويم اينها را به ما ياد نداده اند و نه بعضي اساتيدم هستند كه حمايتم كنند

دوستم ميگفت : تو واقعا ناراحتي از اينكه بيمارستان تموم شد ؟؟ ... نميدونستم چي بگم نه ناراحتم نه خوشحال .. اين هم يك دوره از زندگي .. بايد سعي كنم دوره بعدي رو اونقدر زيبا و غني بكنم تا به اين دوره حسرت نخورم !

حالا تا امتحان ارشد ( امتحان وزارت بهداشت تو خرداد هست ) و همون موقع ها كه شروع طرح اجباري خدمت هست چند ماهي وقت مونده ... تو اين مدت خيلي دوست دارم فعاليت هايي رو انجام بدم كه وقتشون رو نداشتم ... گيتار خاك گرفته رو بردارم و زنگي به استاد آوازم بزنم .. كتاب هايي رو بخونم كه حسرتشون رو دارم ... داستان تازه اي بنويسم ... با دوستام برم خيابون گردي و لايي بازي ... قرار بزارم واسه كارتينگ و شرط بندي كنم كه اول ميشم ... ميتونم دستاي تو رو بگيرم و بريم پارك جنگلي و با دوستات بسكتبال بازي كنيم ...

نه ميتونم خيلي آرومتر از اين حرف ها ، من باشم و تو باشي و يه قصر مهتابي باشه ... يه دنيا حرف و آرزو و لبخند و بوسه .... ميتونم مثل يه كبوتر بال دربيارم و تو چند ساعت خودم رو برسونم بهت كه ميگي خيلي از من دوري ... ميتونم دستامو اونقدر گود كنم كه تمام اشك هام توش جمع بشه تا بداني هربار در انتظار تو چقدر اشك هايم را ميشمردم ... چون ديگر ثانيه ها قدرت درك انتظار مرا ندارند خيلي تند و بي ملاحظه ميگذرند ! ... ميتوانم كاري كنم كه برگرديم به سال هاي قبل كه تو عاشق بودي و نگران و من آرام ... ميتوانم همه چيز را براي خودم بخواهم و بعد براي تو ... ميتوانم نقاب بر چهره بزنم و تو را آنطور تغيير دهم كه خود ميخواهم ...

ولي من عاشق ام و تو معشوق و ذات عشق سختي و هجران است .. نميخواهم قواعد بازي را بهم بزنم ... نميخواهم با تغييراتم نقاب عاشق دروغين بزنم مثل تمام كساني كه تا به حال مقابلم بوده اند و به دروغ ميگفتند دوستت دارم ... نميخواهم تو را براي خودم بخواهم . من تو را به خاطر خودت دوستت دارم و براي خودت ميخواهم ...  يك بار برايت نوشتم : نميخواهم دوستم بداري ، فقط معشوق خوبي باش ! ...اينبار اينرا هم نميگويم : نه نميخواهم دوستم بداري نميخواهم معشوق خوبي هم باشي ، نميخواهم به اجبار چشمان منتظر من بيايي ، نه ميگويم بمان نه برو .... تو آزادي مثل من مثل هر پرنده ي كوچك و بي پناهي ... تنها يك چيز را بدان ... ( كه چون اينجا را نميخواني نميتوانم بگويم .. )

تو اين مدت ترجيح ميدم هيچ كدام از ميتوانم ها را اجرا نكنم و خودم باشم و اتاقم و كامپيوتر و كتاب هايم ... ترجيح ميدم دست هاي تو رو رها كنم و تنهايت بزارم ...

موقع نوشتن اين پست بي هوا ياد آهنگ روزها از فرامرز اصلاني افتادم ، واقعا جداي گيتار زيبا و صداي دلنشين اصلاني ، متن ترانه بسيار زيبا ست .. ( اگر جايي را اشتباه نوشتم حتما بگوييد چون با صداي آرام ترانه رامي شنيدم ... )

روزهاي بهانه و تشويش            روزگار ترانه و اندوه   

 روزهاي بلند و بي فرجام            از فغان نگفته ها انبوه

روزگار سكوت و تنهايي               هي هم انس خويشتن گشتن  

سالخوردن به كوچه هاي غريب        تيغ افسوس بر فراق من

من از اين خسته ام كه مي بينم تيرگي هست و شب چراغي نيست

پشت ديوارهاي تو در تو  ، هيچ سبزينه اي ز باغي نيست

روزهاي دروغ و صد رنگي     پوچ و خالي ز دل سپردن ها

روزگار پليد و دژخيمي         بر سر دار ، يار بردن ها

روزگار هلاك بلبل ها            جغد ها را به شاخه ها ديدن

روزگاري كه نيست ديگر هيچ     در كت مردها پلنگي نه

من از اين خسته ام ....

ن . ن : میدونم خیلی از شما دوستان داستان منو تو فریاد خوندید  ولی دوباره لینک میدم تا نگید نگفتم و آدرس ندادم !! ... نظرات مربوط به داستان رو هم برام بنویسید ممنون میشم که بتونم نقاط ضعفش رو بشناسم شاید یه دفعه چاپش کردم البته با کمی سانسور


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

جايی همين نزديکی ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ توسط مريم

اینروزها داشتم به این فکر میکردم که اگه از اینجا برم از جایی که شهرمه و یا کشورم محسوب میشه هیچ وقت احساس دلتنگی نمیکنم ! واسه مردمش واسه شلوغی بی دلیل خیابون ها واسه صف های طویل اتوبوس ها و نرخ بالای تاکسی ها واسه فروشنده هایی که هزارتا قسم میخورند تا باور کنی جنسشون بهتره واسه خانواده ام که همیشه نگران من اند دلتنگ نمیشم  .. همیشه این حس رو داشتم که با وجود هزار دوست بازهم تنهام ولی اینروزها بیشتر به این اعتقاد رسیدم .

یه ذره با خومون واقعی تر برخورد کنیم . چرا همیشه گفتیم ما ملت ایرانی مردمی مهربان خونگرم صمیمی و خوش قلب هستیم !! واقعا اعتقاد داریم که ما ملت خوبی هستیم ؟؟ ( گفتم ما .. من هم جزئی از شما  .. ) ... واقعا ما به فکر همدیگر هستیم زمانی که از صبح تا شب دروغ می بافیم !! زمانی که رشوه میگیریم یا کار ارباب رجوع را راه نمی اندازیم .. ما ملتی صمیمی هستیم وقتی کسی دست دوستی به ما میدهد از پشت به او خنجر میزنیم ؟ آری به راستی که نقاب زیبایی داریم ولی سیرت خوبی نداریم ... کاش میتوانستیم هریک از خودمان تنها از خود - شروع کنیم و بهتر شویم . دورو نباشیم نیرنگ نبندیم و دروغ نگوییم بعد میدیم که ایران گلستان میشد . اما افسوس که ما هریک درون خود یک دیکتاتور داریم که همواره میگوید تو بهترینی و نیاز به تغییر نداری این بقیه هستند که باید تغییر کنند این جامعه ست که باید تغییر کند ... افسوس که نمیدانیم این راه به ناکجا آباد ختم میشود ....

من میان مردمی که با دست پیش می کشند و با پا پس میزنند جایی ندارم میان جوان هایی که نمیدانند و نمیدانم چه میخواهیم !! میان روابط ازهم گسیخته و بی اعتماد چه جایگاهی میتوان داشت وقتی زبانت را نمی فهمند خلق ... سرها در گریبان است .. وقتی دستی به سوی کسی آزی ... ز اکراه دست از بغل آورد بیرون .. که سرما سخت سوزان است !

آری اگر زمانی مجبور به ترک وطن شوم دلم تنگ نخواهد شد برای زیبایی ها و زشتی هایش برای مردم همیشه خندان و همیشه نالانش ... برای غر و لندهای گرانی و نداری و بدبختی هایش ... برای پز دادن ها و ماشین های مدل بالای دزدهایش ... تنها برای یک چیز دلم می گیرد برای خاطرات کودکی .. برای تصویر سیاه سفید بعد از جنگ که پاکی و صداقت هنوز وجود داشت .. برای دست کودکانه ام در دست کودکانه ات کنار دوچرخه هایمان .. برای ورق برگردان و کارت بازی روی پله خانه هامان .. برای آب بازی و سرماخوردگی تو .. برای شکایت مادرت و تنبیه پدرم .. برای  تبسم پیرمرد بقالی کوچه که بستنی یخی میفروخت و من شاتوتی میخوردم و تو پرتقالی .. من لب هایم سرخ میشد و تو نارنجی ... برای نوازش های گرم مادر برای پول تو جیبی پدر برای نصیحت های برادر ... دلم برای تصویرهای پاک آن روزگار تنگ میشود که چه زود تمام شدند و ما چقدر سریع از هم دور شدیم ... در اتاق هایی با درهای بسته .. در خانه های دور از هم .. نمیدانم چه بر سر ما آمد که اینچنین نسبت به هم بی رحم شده ایم ...

داریوش در مصاحبه سال های اخیرش مدام از همبستگی و پیوند انسانیت می گوید .. از اینکه سعی کنیم ابتدا خود را بشناسیم خود را اصلاح کنیم ( خویش را اول مداوا کن کمال این است و بس ) ... از اینکه از ظلمت درآییم و زیر بار سیاهی ها نرویم .. حق خود رابشناسیم و آنرا ابتدا از خودمان بخواهیم بعد از جامعه ( نه اینکه مثل اغلب ماها که همیشه طلبکاریم از جامعه از دانشگاه از مردم از پدر و مادر ... ) ... در مصاحبه آخری که در صدای آمریکا داشت گفتند که من معتقدم ملت ایران راه خود را میدانند و یافته اند و کار خودشان را خواهند کرد و به جهتی درست و شایسته هدایت خواهند شد ...من هنوز معنای این حرف را نفهمیدم

آهنگ وطن با شعر زیبایی از ایرج جنتی عطایی و تنظیم زنده یاد واروژان و آهنگساز اسپانیایی همیشه مرا به گریه می اندازد یاد روزهای جنگ و پس از آن و غربت کنونی ... و صدای داریوش نازنین که آرامش جادویی در نهایت میدهد :

وطن پرنده پر در خون         وطن شکفته گل در خون

وطن فلات شهید و شب    وطن پا تا به سر خون

وطن ترانه زندانی               وطن قصیده ویرانی ....

بگو که دوباره میخوانم با تمامی یارانم      گل سرودن شکستن را

بگو که به خون می سرایم    دوباره با دل و جانم حرف آخر رستن را .... بگو به ایران بگو به ایران ..

----------------------------------

راستی یکی از داستان هام در مجله اینترنتی فریاد گذاشته شده که مدیر سایت هم دوستم هستند با وبلاگ دزدکی .. البته فکر نکنید پارتی بازی شده ها ... خوشحال میشم که ضمن مطالعه مطالب  جالب این دوهفته نامه فرهنگی هنری داستان منم بخونید و نظرتون رو بگید 

و بالاخره اینکه کریسمس و عید قربان هم با همدیگه مصادف شدند و یه تبریک واحد برای این دو به همه دوستان عزیزم میگم و معذرت که یه ذره پستم انتقادی و دلگیرکننده شد .. واقعیت همیشه تلخه متاسفانه و کاری به این نداره که عید باشه یا نه ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تو سلام ميکنی ، من از ترس خداحافظي بغض ميكنم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/٧ توسط مريم

بگویم عادت یا دیوانگی چه فرقی دارد ، مشكل قلب توست كه دلتنگي من برايش معنا ندارد !

اول از همه دوستان عزيزم كه در اين مدت به فكرم بوديد و با نظراتتون هربار بهم انرژي و محبت بيشتري ميداديد تشكر ميكنم و بعد هم بايد بگم گرچه هنوز هم در تازگي حرف هايم شك دارم ، احساسم همان است كه گفتم و معتقدم كه در اين روزگار تا آنجا كه مي بايست فرياد زد بايد خاموش ماند ! اما بازهم نوشتم ... اول به خاطر سايه كه هربار نگاه منتظرش را بر دستانم مي انداخت و دوم به خاطر تويي كه ميخواني ام .. و سوم بازهم به خاطر تو ... تو تويي كه هركسي ميتوان معنايش كرد ! يك دوست يك آشنا يك همدم يك همزبان ... هركه هستي ممنونم كه سكوت سايه را انتظار كشيدي ....

اين روزها من و سايه جداي هم زندگي كرديم .. حرف زيادي بينمان رد و بدل نشد  ... نه ما قهر نبوديم فقط يه مدت براي گفتگوهايمان كلمه كم مي آورديم .. به اندازه گريه هاي من و خنده هاي او و با تمام قول هاي من و وعده هاي او بازهم من ميماندم و سكوت و ديوار ... سايه مي ماند و شب و فرياد .... اما بعد از اين سكوت خنده هايم واقعي تر شدند و گريه هايم منطقي تر ! .. بعد از اين جدايي من بيشتر خودم شدم و بيشتر حتي جاي خاليش را حس كردم و حال كه دوباره برايش مينويسم دستش را زير چانه برده لبش را مي گزد و مرا نگاه مي كند ... خيلي خوشحال نيست و خيلي هم ناراحت نيست و همين قدر كافي ست براي رضايت من .. زيرا كه هيچ وقت او را اينچنين نديده بودم ... اينقدر بي ريا و برهنه و طبيعي ...

ما عادت كرديم كه خودمان را با نقابي از نقش هاي متفاوت ببينيم . نقابي كه رنگ و لعاب نقش هايي دارد كه انتخاب نكرديم بلكه تحويل گرفتيم ! .. پس چهره مان جز دروغ راستين چيز ديگري نيست ! ... و چه ساده ايم كه باور داريم كه خود را شناخته ايم ... با نقاب دروغين !! ؟

-  سلام .. خوبي ؟               ـ خوبم .  

   - چه كار ميكني ؟             -  درس ميخونم و مشغولم .

- عاشق شدي ؟

- خب مسلما نه و قطعا آره . ... جدي ميگم . ميشه همه رو دوست داشت و محبت كرد ولي عاشق نبود ... ميشه معشوق باشي ولي عاشق نه ... ميشه عاشق باشي ولي معشوق نباشي ...

-  برنامه خاصي داري ؟ ازدواج ؟ .. كار ؟ .. ادامه تحصيل ؟ .. طرح ؟ .. مهاجرت ؟

---------  واي هيچ كدوم . فقط ميخوام بهتر باشم ميخوام مثل قبل نباشم .. مثل اون وقت ها كه حس هاي عجيب غريب داشتم مثل اون روزها كه از شاد بودنم هم عذاب ميكشيدم ... ميخوام بهتر از قبل باشم !

- مگه قبلا چه طوري بودي ؟

ـ  خب هيچي . ولش كن ! ... تو چطوري ؟

=-=-=-=-=-=- يكي از عوامل ديگه كه باعث زود آپيدنم شد دعوت شدن به بازي شب يلدا بود از طرف دكتر پيام كه منو وارد رينگ كردند . قانونش اينه كه ۵ تا خصوصيت يا ويژگي شخصيتي كه ديگران نمي دانند و تقريبا شخصيه گفته بشه !! ( من اينطور فهميدم ) ....

خب اولي : ۱- اولين و مهم ترين چيزي كه درون من هست و شايد از رو عكس و حرف همه بدونند علاقه به داريوش عزيز هست كه از نظر خيلي ها دختر بودن و داريوشي بودن با هم جور در نمياد ! در مورد جنس اين عشق هم نميتونم توضيح بدم چون واقعا قابل توضيح و توجيه نيست ... فقط گفتم كه تاكيد كرده باشم .

۲- يه ويژگي كه دارم اينه كه از هر كمبودي به شدت بدم مياد . يعني بيزارم . اصلا نميتونم بپذيرم  در جايي كه هستم در مرحله دوم قرار بگيرم .. بايد همه چيز تقريبا كامل باشه و از هر كمبودي بدم مياد .. واسه همين جاي خالي واسه هيچي تو اتاقم ندارم ! تو هر رشته اي هم كه وارد شدم سعي كردم كم نيارم ... و اگر اينطور بشه  برخلاف هميشه به جاي انطباق دچار سرخوردگي ميشم .. واي به روزي كه طرف مقابلم اينجوري باشه واقعا تحمل كردنش واسم سخته !

۳ - يه خصوصيتي كه دارم اينه كه چون من مدام خودمو بازبيني مي كنم و سعي ميكنم كمترين اشتباهات و كمترين مشكلات و ناهنجاري ها رو داشته باشم واسه همين نميتونم دوستم و نزديكانم رو در حالي كه اشتباهات زيادي انجام ميدهند تحمل كنم و بدتر از اون خودم رو به خاطر اخلاق يا عادت بد دوست نزديكم سرزنش ميكنم !! ... ( ميدونم البته عادات هركسي به خودش ربط داره ولي انگار از اينكه اون دوست منه و اين اخلاق رو داره من عذاب ميكشم !! )

۴- به سه تا فعاليت خيلي علاقه دارم و واقعا لذت ميبرم : اول رالي و اتومبيلراني .. دوم رقص .. سوم کاراته !! ... خصوصا اينكه در دو مسئله اولی هميشه باعث تحسين دوستانم شدم و واقعا شانس آوردم كه تا حالا به جز يك بار جريمه طرح ترافيك ( با علم بر ورود به محدوده !! ) و بدون هيچ تصادفي حتي يه سپر به سپر ساده جون سالم به در بردم !! گرچه اينروزها به دليل كثرت پليس بزرگراه ها از ترس خواباندن ماشين ترجيح ميدم از تاكسي استفاده كنم ... در مورد رقص هم توضيح بيشتر نميدم چون ديگه خيلي خصوصي ميشه ولي هميشه به عنوان هنر زيبايي بهش نگاه كردم كه واقعا هركسي استعدادش رو نداره به خصوص از مدل عربي .. .. کمر مشکی کاراته حالا چه ربطی به رقص و داستان نویسی و رالی و ... داره خودم هم نمیدونم فقط بعضی وقت ها خودمم از تضاد علایقم شوکه میشم !

۵ - آخري هم اين كه در مورد مسائل و تصميم گيري هاي زندگي ام اعتقادات خاص خودم رو دارم و اصلا در مورد تعهد ، تاهل ، وفاداري يا مثلا سيگار و پوشش ظاهري و خيلي مسائل ديگه چهارچوب كلي و مشابه ديگران ندارم اعتقاد دارم هرآدمي ۱۰٪ وجودش مال خودشه و حق آزادي داره كه در اون درصد خصوصي فقط براي خودش زندگي كنه البته تا زماني كه عواقب اون زندگي وارد زندگي مشتركش نشه !! ...

اين بازي رو پاس ميدم به :

يه عشق داريوش ( مسلم )                                  نازنين عزيزم

دلشدگان ( هنگ )                                            خواب خوب بي قفس بودن ( ستاره )

كافه سيگار سنگفرش ( ماني ) 

------ راستي سايت داريوش عزيز نيز با طراحي جديد و زيبايي راه اندازي مجدد شده . بيوگرافي استاد و عكس ها و برنامه ها همگي در سايت توضيح داده شده ... توصيه ميكنم يه سري حتما بزنيد


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه