من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


دهانت را مي بويند ، مبادا گفته باشي دوستت دارم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱۱/٢٥ توسط مريم

    

جز تصوير نگاهم بر ديوار چيزي نمانده كه با آن آغازي دوباره كنم ... تو مي انديشي كه هنوز لبخند بر لبانم جاري ست .. تو مي انديشي سبك بال تر از آهوان دشت ميدوم و چون سار كوچكي از اين شاخه به آن شاخه ميپرم .. تو مي انديشي كه من سخت خوشحالم از اين شانس بیهوده زندگي در اين بيغوله ... تو رنگ رخساره بيني و من سر درون ! من به پايان مي انديشم و تو از آغاز مي گويي ... من به نگاه بي گناهم بر ديوار چشم دوخته ام و تو به انحناي كمرم كه در تيله چشمانت مي رقصد ..

باران قطرات اشك را از شيشه ميزدايد و دست خوني را پاك مي كند .. خاك هاي كنار پنجره را مي پراند و خاك را بارور مي كند اما دستان مرا پُر نمي كند ! ... كف دستانم گود است آنقدر كه هرچه اشك در آن ريختم نه تو ديدي و نه باران .. آنقدر كه تمام خستگي هايت را در كف دستانم جا دادم .. ميان انگشتان باريكم جويبار گرمي ساختم ... براي تويي كه ميگفتي دستانت سفت و سرد است ... باران از گونه هايم ميريزد و روي شاخه گل هاي دستانم مي چكد و از سفتي انگشتانم پايين ميريزد ... دستم يخ زده ست نمي آيي ؟

چشمانم را به نگاهت آشنا كردي .. قلبم را به طپش هايت عادت دادي و نفسم را ميان نفس هايت محبوس كردي .. به تازيانه عشق دستانم بستي و لب هايم دوختي . نگاهم ميان موم سرد نگاهت راكد شد ... تو مرا تا به كجا برده اي كه براي برگشتن قدم هايم اينقدر خسته ست ! .. من كه ميان تصويرهاي مه گرفته ، نگاه عروسك هاي مرده ام را جمع مي كردم ! چرا با من از عشق گفتي وقتي پايان راه جدايي ست ... من كه ميان قاب خالي پنجره ام اميدي به پرواز نداشتم  .. آمدي بگويي پرواز را به خاطر بسپار !  پرنده مردني ست ؛ راه رفتن را هم از يادم بردي !

روي سخنم با توست اي عشق ! .. با مفهومي كه برايش روز محبت ساخته اند .. با كلمه اي كه صميميت و وفاداري مترادفش هستند ... آي عشق آسمان آبي ات پيدا نيست ...

اين روز را به هم تبريك مي گوييم و براي هم آرزوهاي عروسكي ميكنيم .. قصر خودخواهي هايمان را بالاتر ميبريم و وعده هايمان را بيشتر ... خوب است ! زيباست اما امروز تمام شد .. فردا چه خواهيم كرد ؟

بازهم دروغ و خيانت .. بازهم سؤاستفاده از نام عشق .. بازهم هوس بازي و بي حرمتي ...

در كشوري كه مردمانش عصا از كور ميدزدند ، من از خوش باوري آنجا محبت آرزو كردم !

بازار مكاره به راه انداخته ايم .. بازار معامله بر سر عشق .. بر سر چيزي كه برادر از برادر دريغ مي كند اينروزها .. به چه دلخوش كرده ايم .. به مشتي شكلات و شمع و عروسك ! ؟ .. براي پنهان كردن دروغ هايمان يا براي جلب رضايت كسي كه همان ارضاي خودخواهي خودمان است ؟ ...

در آسماني كه رنگ محبت و خيرخواهي اينقدر كم رنگ است ؛ روز عشق ورزي اينقدر پررنگ و تجملي برگزار ميشود ! ... اينهم يكي ديگر از تزويرهايمان است البته براي آنانكه از عشق تنها لذتش را آموخته اند و نه وفاداري اش را ...

كاش مي توانستيم به جاي اينهمه تقليد و تزوير ، تنها يگ گل سرخ و يك لبخند ضميمه صداقتمان كنيم ...

--- امسال صحبت از ۲۹ بهمن روز سپندارمهرگان است به عنوان جانشین زرتشتی روز ولنتاین .. و تغییر اینروز میان ایرانیان از ۲۴ به ۲۹ بهمن را ميان پيغام هايمان ديده ايم ... مسلما جشنی باستانی زیباتر از مراسم بیگانه است ولی مهم همان کسب صداقت و پاکی و خوش نیتی ست که از آن روزگار تا به امروز کمرنگ تر شده است ... مهرباني و خيرخواهي كه من و تو بايد جوانه هايش را بارور كنيم والا در اين بيغوله ردپايي از انسان نمي ماند !!

ن . ن : واقعا دوست داشتم پست قبلي ام تا ابد همونطور باقي ميموند ...

ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش .. خوشا ايثار ...

                                   خوشا پيدا شدن در عشق ... براي گم شدن در ياد

چه دريايي ميان ماست ... خوشا ديدار ما در خواب

                                           چه اميدي به اين ساحل ، خوشا فرياد زير آب عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن 

                                                     خوشا مُردن ، خوشا از عاشقي مُردن ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

داريوش جان تولدت مبارک ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱۱/۱٥ توسط مريم

براي نوشتن بايد  يك تصوير داشت ، يا يك منظره و خاطره .. تا بتوان از جايي شروع كرد و نقطه آغازي داشت .
براي نوشتن از تو من تمامي اينها را دارم اما قدرت نوشتن ندارم .. زيرا كه براي تو سرودن و نوشتن شهامت مي خواهد . به عكس ات نگاه ميكنم .. به خاطرات مه گرفته كودكي .. به اميد زندگي كه هر روز به من ميدهي .. به شنيدن صدايت و به
آرامشي كه مدت هاست از تو دارم ... من به تو مينگرم و در خيالم  با تو همراه ميشوم تا سرزمين هاي دور، تا سرود رهايي را با تو تكرار كنم ...
در اين راه تو نقطه آغاز مني و تمام ناتمام حسرت هايم ...

مدت هاست كه ميشناسمت .. همچون خاطره خوشي كه هرگز از ياد نخواهم برد مانند يك معجزه كه براي هركسي رخ نخواهد داد . مدت هاست كه از مهرباني ات آموختم چگونه مهر بورزم و از بزرگواري ات آموختم از ناسپاسي ها بگذرم ..
عشق را با تو ديدم .. گريستن را با تو شكستم .. دلتنگي را دور از تو تجربه كردم و تقدير را از اجبار دور بودن دست هايمان دريافتم ...

من در تو همه چيز ديدم و هنوز نابينايم !... اين عشق آنچنان شعله ور است كه ميخواهم پروانه وار دورش بچرخم و بالهايم را گاهي به شعله اش بزنم شايد اندكي از مهر و وفايت را بياموزم .. شايد كمي انسانيت را از تو وام بگيرم ..
 من بال هايم بسته ست و دستم خسته ... اما همينكه مي بينم خورشيدي در اين سرماي جانفرسا يخ هاي ظلمت را آرام آرام آب ميكند بر خود مي بالم .. بر خود مي بالم كه پروانه گرد كوي تو شدم ...

بگذار در اين روز عزيز به احترام ميلادت سكوت كنم و تنها از خداي خويش بخواهم هر روز بر شادي هايت بيفزايد و از غم هايت بكاهد .. چه اگر در اين دنيا لبخندي بر لبانم مي آيد و هنوز اميدوارم ، به خاطر وجود توست ...
وجود پاك و نازنين تو كه ميدانم روي سنگفرش خيابان هاي دور راه ميرود ، به آسمان شبي مينگرد كه اينجا روز است و در هوايي نفس ميكشد كه هواي طهران را ندارد ... اما هركجا كه باشد حالت چشمانش هويداست كه به چه چيز مي انديشد !

ميلاد پنجاه و ششمين بهار زندگي ات را به تو نازنین و خانواده محترم ات تبريك مي گويم و اميدوارم در سايه پروردگار هميشه سلامت و شاد و پيروز باشي ...
 
----------------------------------------------------------------------------------------
   همدلی --

اگر نگاهي به اطراف خود بيندازيم و نقاب بي تفاوتي را از صورت برداريم ، خواهيم ديد كه در بستري از معضلات اجتماعي به سر مي بريم . مشكلاتي چون مواد مخدر ، طلاق ، فساد اخلاقي ، بزه هاي اجتماعي ، خودكشي ، كودكان خياباني و دختران فراري .. ؛ مواردي هستند كه اگر از آنها رنج نمي بريم ، نمي توانيم به سادگي نيز از كنارشان بگذريم . از كنار انسان هايي كه مسلما عزيزِ خانواده اي هستند و نياز به همياري هرچند اندك ما دارند .

گرچه ما انسان هايي با عقايد و افكار متفاوت هستيم _ اما در راه رسيدن به اين هدف بايستي جدا از هر اعتقاد و باوري كه داريم _ در كنار هم باشيم . هدف ما در اين راه ، افزايش آگاهي جامعه نسبت به معضلات ياد شده مي باشد و در اين مسير به دنبال آموختن هرچه بيشتر از يكديگر هستيم . تا با انتقال اين تجارب به همراه اصول يك زندگي سالم به هم وطنانمان ،  همه با هم به جامعه اي با معضلات اجتماعي كمتر برسيم .
لذا پيوستن به اين حركت خودجوش نيازمند هيچ شرطي نيست و تنها با قرار دادن این متن در سايت ، وبلاگ و يا گروه هاي خبري رسميت پيدا مي كند .اينك هر كدام از ما حامیان این حرکت ، با هدف به بار نشستن اين نهال خود روييده  دستان پرمهر شما را مي فشاريم و چشم امید به همدلي هرچه بيشتر قلب هايمان داريم .
       
 
همراهان ما :

ترانه بازی  -  فریاد  -  یاور از ره رسیده  -  دزدکی  - خواب خوب بی قفس بودن ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تو با دست مهربوني .. به تنم مرهم كشيدي .. برام از روشني گفتي .. پرده شب رو دريدي

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱۱/۱۱ توسط مريم

هرچه به اطراف نگاه ميكنم .. جز تو كسي را نمي بينم . هيچ كس با هيچ كس سخن نمي گويد من اما صدايت را ميشنوم .. آرام و دلنشين چون لالايي مادر .. كوچه ها همه بن بست اند .. خانه ها همه سرخ و درها همه بسته .. من از اين كوچه به آن كوچه ميدوم در پي يافتن صدايت ...
يافتن بوي آشنايي از ضيافت يك عاشق .. يافتن نشاني از تو ..

ديوارها فاصله من و تو را زياد كرده ست بالاتر از آنكه بتوانم ببينمت ...


اينجا هوايش كمي گرفته ميل بارش دارد حتي آسمان هم با من و تو قهر كرده ست .. دلم گرفته ست از این خاك خسته  ..صداي ني مي آيد : وقت از ني كر شدن .. وقت عريان تر شدن .. گم شدن پيدا شدن ..

 اشك هايم به روي گونه ميلغزد . ديوارها مي لرزند . صداي تو از هزار درز اين آجر
ها بيرون ميزند .. اينجا گذشته هاي دور من است كه كنار تو بزرگ شد .. با صدايت با چشم هايت با شعرهايت جان گرفت ..

ميخواستم از كودكي هايم قصري بسازم روي خرابه هاي خانه ..
ميخواستم دست توي دستت بزارم .. تا بسازيم خونه مون رو دوباره ...      
       مي خواستم به بچه هامون بگم كجا به دنيا اومدن ! .. جايي كه بوي گندم و هرچي ميكاريم مال ما بود جايي كه جشن دلتنگي براي معشوق گرفتن گناه نبود ! ... جايي كه زیر هر آسمونی باشی .. شكل يك گربه  همیشه برايت آشنا ست ..
بچه ها اين گربه ايران ماست ...

اما اينجا كسي فكر كسي نيست .. نه نديمي و نه نگاهي .. نه حتي يك پنجره كه شايد نشاني از تو در آن ديده شود ... اينجا سال دوهزار زودتر از موعدش فرارسيده است .. سال سقوط سال فرار سال گريز و انتظار .. اين سال ، سالهاست كه براي ما تكرار ميشود ...
حالا وقتي تو كوچه ها همه غريب و گنگ راه ميروند و كفترهاي كشته شان را مي پرانند .. چي بگم ؟
وقتي ديواري به دستي نمي لرزه .. دل سلاخي از اين بغض پر از خون نمي ترسه .. چي بگم ؟
زندگي با اينهمه غم نمي ارزه ...

 هميشه و هرجا صدايت در گوشم جاري ست حتي بي آنكه لب بزني . برايم ميخواني از روي عكس هاي ديوار .. از روي خاطره آهنگ هايت ..

آري با تو آسان ميشد از دست سياهي ها گريخت
رو به سوي ظلمت شب هاي بي فردا گريخت ... گر نباشي در ميان بايد كه از دنيا گريخت ...

حالا كه اين حريم شبانه ستم گرفته ، جنگل جاري مان را در خود گرفته ست .. من به صداي تو مصلوب ام
و در اين روزگار نامهربان ، تو همه شعر و حكايتي براي كولي صد ساله كه منم ...

عروسك قصه من گهواره خوابت كجاست ؟

-/-/-/-/-/-/--->> در این سرمای زمستان میلاد تو آسمان را برایمان گرم کرده ست ... واژه هایی که italic نوشته شده اند نام بعضي از آهنگ هاي داريوش عزيز است كه سعي كردم متناسب آنها را به كار ببرم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

بي همگان به سر شود ، بي تو به سر نمي شود .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱۱/۳ توسط مريم

تمام نا تمام من با تو تمام می شود    شاعر بی نام و نشان صاحب نام میشود

تمام من به نام تو شعر دوباره می شود     بند سکوت کهنه ام چهار پاره میشود

تمام نه   تمام نه !    که جام ناتمام لبریخته ام  

                                            تمام نه  تمام نه!   که نا تمامی از تو آویخته ام

چکه کن ای ابرک من مثل ستاره بر زمین   

                                            طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین

یک بار روایت بهار را برای عابری گفتم نگاهی از سر ناباوری کرد و گذشت .. بعد از آن یاد گرفتم از بهار شکوفه های قلبم برای کسی نگویم تا زمانی که باور کنم لیاقت شنیدنش را دارد ! ... آری از تو نمی شود برای همه کس گفت .. انگار گوش هایشان ناآشناست به واژه عشق و یا مغزشان در پی توجیه و تفسیر علت این عشق میگردد ! .. چه دلیلی بالاتر از تمامیت وجود تو برای منی که نا تمام بودم ؟ ... چه دلیلی محکم تر از معجزه عشق که برای هرکسی رخ نمی دهد ... چه چیزی بهتر از این که من کسی را دوست دارم که جنس علاقه اش در هیچ تعریفی نمی گنجد و کیفیت و کمیتش را با هیچ معیاری نمیشود سنجید ...

کاش میشد به راحتی داستان هایم از تو بنویسم ... ولی هرگاه سخن به اینجا میکشد دستم می لرزد ، كلمات در دهانم نمي چرخد و مغزم انگار كه فشار سنگيني متحمل شده ست مات ميشود ... نه ميخواهم تو را به دنياي خيالم وارد كنم و نه در واقعيت فعلي من حضور داري كه بتوانم روايتت كنم فقط مي خواهم همان تصوير بكر و زيبا براي هميشه در ذهنم بماند .. تصويري كه با آن بزرگ شدم .. صدايي كه با آن اميد دوباره گرفتم و چشم هايي كه هنوز هم برايم پر از سوال اند ...

كليپ اين آهنگ را كه ميديدم خوشحال تر از قبل بودم چون اين سال ها كه اعتياد را كنار گذاشتي و به هزاران انسان ديگر هم كمك ميكني تا به اين دنياي پاكي و حقيقي وارد شوند ، بيشتر دوستت دارم .

هميشه وقتي كم حرف ميشوم بيشتر فكر ميكنم و وقتي بيشتر فكر كنم يعني بيشتر دوستت دارم .. چون معتقدم هيچ زباني براي عشق رساتر از زبان سكوت نيست ... سكوت و گوش سپردن به لحن صداي كسي كه دوستش دارم قشنگ ترين لحظه هاي زندگي ست ...

حرف نميزنم بمون ... بغض نمي كنم ببين !

                           اولين پوستر داريوش تو اتاقم


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه