من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


اشك و مه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/٢۱ توسط مريم

با تشکر از همه دوستان عزيزم که سايه ام را ميخونند .. فکر کنم اين اولين داستان درست و حسابی باشد که روی وبلاگ ميگذارم .. سعی کردم کوتاهترينش را انتخاب کنم ... ممنون از اينکه تا آخرش را ميخوانيد

ديشب قطره قطره ترس از بدنم فرو ريخت و حلقه حلقه سيگار شد تا در آخرين ديدار دود كنيم .  ديشب خطوط كف دستانم به نظر پيوسته تر ميامد . خطي كه نشانم دادي و گفتي خط مرگ است به نظرم كوتاهتر شده بود . گرچه تو مي خنديدي و انگشت اشاره ات را كف دستم مي كشاندي .و با هر تماس دستم عرق مي كرد . گرم مي شد . نگاهم بر مي گشت به چشمانت و مي بوسيدمت .

ماشين را كه روشن كردي ، من داشتم اول حروف اسممان را روي بخار شيشه مي كشيدم . دو حرف اِِم  بزرگ كه وسطشان قلب بود . آرام گاز مي دادي تا ماشين گرم شود ولي من هنوز سردم بود . كف انگشتانم را روي حروف شيشه كشيدم تا پايين . حروف فرو ريختند و كف دستم سياه شد . وقتي بخارها يكي يكي آب مي شدند سياهي شب به درون ماشين ميآمد . دوست داشتم تمام شب را همانجا توي اتاقك ماشين در كوچه باريك و خلوت با تو تنها باشم . اتاقكي كه مثل يك خانه برايم گرم بود و امن . چراغ جلو ماشين را روشن كردي و شيشه كنار خودت را پايين كشيدي . باد سرد توي اتاق پيچيد . ترمز دستي را خواباندي و با يك گاز صدا دار وارد كوچه شديم . پشت چراغ قرمز كه ايستاديم دلم براي پسرك گل فروش سوخت كه زير باران هم، بايد شادي مصنوعي اش را مي فروخت .

 

از توي كيفم يك پانصد توماني درآوردم و بيرون شيشه بردم . كنارم آمد و گفت : چند شاخه بدم ؟

_ گل نمي خواييم بچه .. برو .. اَه خودتو نچسبوني به شيشه ها ..

من پول را كف دستان چركش گذاشتم كه ماني شيشه را بالا كشيد . كم مانده بود انگشتم لاي شيشه گير كند ! توي آيينه ديدم كه پول را در جيبش گذاشت و دسته گل ها را بالا گرفته و به سمت انتهای رديف ماشين ها مي رفت .

 

_ تو هم با اين قلب كوچيكت .. اينا كه گل فروش نيستند . مواد فروشن .. حالا تو هي بهشون پول بده !

_ خب چرا ازش چند تا رز نخريدي ؟

_ بابا اينا منبع عفونتند . حتما مي خواستي همون گل هارم تقديم كنم به تو ...!!

_ خب .. همين جوري مي ذاشتيش روي داشبورد

سرت را تكان دادي و صداي نوار را بلند كردي . چراغ سبز شد و از تقاطع گذشتيم . به خواهش من كه مي خواستم ديرتر به خانه برسيم از خطوط كناري اتوبان مي راندي . صدا در تمام تنم مي لغزيد . اين آهنگ بيشتر از دوستيمان برايم آشنا بود . انگار صدايي در من هميشه مي خواند :

 

مرا به خانه ام ببر ستاره دلنواز نيست .. سكوت نعره مي زند كه شب ترانه ساز نيست ..

 

شيشه را بالا كشيدم تا دوباره غبار بگيرند . تا دوباره از نگاه ها پنهان شويم . كاش بيرون به جاي باران برف مي باريد و هوا مه مي شد . سرماي مه چقدر زيباست وقتي غبار رطوبت از روي صورتت مي گذرد و قطره قطره روي گونه هايت مي چكد .

 

_ داري گريه مي كني ؟

 

آهنگ هنوز مي خواند :

 

چگونه گريه سر كنم كه يار غم گسار نيست ..  مرا به خانه ام ببر كه شهر شهر يار نيست .

 

دستم را لاي موهايم بردم و روسري ام را كمي جلوتر آوردم . هنوز سردم بود . نوك انگشتانم يخ زده بود و از چشم هايم برف مي باريد . هميشه برف را دوست مي داشتم . شايد چون سپيد است و من سياه . فرود دانه هاي نرم و بزرگش مرا ياد روزي مي اندازد كه با پرهاي بالش تمام اتاقت را سفيد كرده بوديم . آنها هم بزرگ و سفيد بودند و پوست گندمينت روي بستر سفيد چقدر زيبا بود . انتهاي آن روز هم من گريه كردم چون حالم بهم خورد و تا شب توي درمانگاه مانديم .

 

_ ماني روزي كه مامان تو رو واسه اولين بار ديد يادته ؟

_ چه شده ؟ چرا گريه مي كني ؟ ... پاي چشمات سياه شده . دستتو بده ببينم .

_ يادته .. اولش عصبي شده بود و اصلا تحويلت نگرفت ولي آخر شب كم مونده بود دعوتت كنه خونه !!

قيافه مادر خيلي با نمك شده بود و كلي خننديديم .

كاش مي شد كنار بايستيم و دوباره بخنديم . با برف هاي واقعي .. زير آسمان واقعي .

_بذار بزنم كنار ببينم چت شده ؟ سردرد گرفتي دوباره ؟

دوباره شيشه ها بخار كرده بود و من انگشتم را روي غبارش بالا و پايين مي كردم .

_ اين شيشه ها هم كه هي بخار مي گيرن !.. بذار بيام كنار

 

شيشه را كه پايين دادي  باد سردي روي گونه ام خورد و موهايم بيرون افتادند . برف هايم ديگر بند آمده بود و حال كف دستم رگبار را جمع مي كردم . گودي دستم چاله اي شده بود اندازه جاي دلتنگي هاي قلبم و پر بود از هق هق.. از انتظار از آرزو و از باران . صداي راهنماي ماشين از تيك تاك ساعت پاندول دار اتاق پدر هم كوبنده تر بود . توي مغزم مثل خطوط بريده بريده خودكاري كه جوهر نيمه تمام داشت تكرار مي شد .

كنار بزرگراه زير پل هوايي ايستاديم . زير پل روشن بود و گوشه ديوارش فاضلاب و آشغال جمع شده بود . مي توانستم جنبش موش خاكستري را لاي آشغال ها حس كنم .

_ دوباره داري كجا سير مي كني ؟ ببينمت .... بيبين چه گريه اي كرده .. دستت هم كه سرده . بيا جلوتر

 

بازويم را گرفت و بدنم را نيم پهلو روي خودش تكيه داد . دسته موهايم كه از روسري بيرون بود را نوازش كرد و آرام روي سرم را مي بوسيد

زير نور ، باران را نمي ديدم . شيشه ها شفاف بودند و مي دانستم همه دارند ما را مي بينند . با چشم هايي كنجكاو در ماشين هاي عبوري و با چشم هايي بسته در روح هايي سرگردان . مي دانستم ما را مي بيني كه چطور در هم مي لغزيم فرو مي رويم باز مي آييم . اگر شب بود و مه روي تنم مي نشست شايد حضورت را كمتر باور مي كردم .

 كمرم را پايين تر دادم . سرم روي شكمش بود . عضلات تنش همانطور سفت بود كه بالش سرمه اي رنگ اتاق ، كه دانه هاي برف . پوليور بافتني قهوه اي رنگش گرم بود و بوي قهوه مي داد . بوي تلخي كه هميشه بدون شكر از آن لذت مي بردم . صورتش روي صورتم خم شد . حالا ديگر چراغ زرد رنگ سقف پل ، توي چشمانم نمي زد . همه جا سياه بود و انگشتم لاي دستش خم مي شد و گرم مي شد . تنم داغ مي شد و قلبم تندتر مي زد . دوست داشتم اين لحظه را تا انتهاي شب بكشانم . مثل امتداد انگشتم روي شيشه تا در غبار و مه سقوط كنيم . تا كه شفافي شيشه را با هم ببينيم وقتي از پشت آن آفتاب تنبل زمستان به درون اتاق مي آيد .

دستمالي از روي داشبورد برداشت و روي گونه هايم كشيد ، زير دو چشمم و دور لبم . تا سياهي دانه هاي يخ زده و سرخي خطوط پهن شده را پاك كند .

 

_ ببين عزيزم .. قرار نيست كه ديگه همديگرو نبينيم . مي دوني كه اين سفر دست من نيست . سعي مي كنم زياد طول نكشه و تو مرخصي هام ببينمت . چشم روهم بذاري تموم مي شه .

 راستي با دكترتم صحبت كردم . تو از من هم سالم تري . مي دونستم كه از پسش برميومدي . پس ديگه نبايد نگران چيزي باشي ...

 

دلم مثل دلت خونه شقايق .. مثل مردن مي مونه دل بريدن ولي دل بستن آسونه شقايق ..

صداي نوار كمتر از آن بود كه تو بشنوي اما من هنوز تك تك واژه هايش را مي فهميدم . گرچه لحن صدايت مطمئن بود و خسته اما من ترديد را در حالتت لمس مي كردم . باورم درست بود و من از ابتداي شب از همين مي ترسيدم . انگار كه خواب هايم تعبير يافته اند . شب و مه و باران و اتاقي آهني زير سقف بتني با يك آسمان آبي تيره رنگ كه دورترها زير ابرها گم شده بود . نمي دانم تاثير سيگار بود يا دانه هاي يخ زده كه قلبت را باور نكردم .

صندلي را عقب دادي و سرم را به آن تكيه دادم . هنوز صدا آرامتر از آن بود كه بشنوي كه خواندم :

 

شقايق آخرين عاشق تو بودي     تو مُردي و پس از تو عاشقي مُرد

     تو رو آخر سراب و عشق و حسرت    ته گل خونه هاي بي كسي برد

صدايش را كه بلند كردي شقايق را فرياد مي زد و آرام خاموش شد .

 سريع تر حركت كردي . باران ديگر نمي باريد . شب بغض آلود بود . ديرتر از هميشه داشتم مي رسيدم و ديگر هيچ چيز نداشتم تا بهانه اي بسازم . ديگر حوصله اي نمانده بود تا تاخير چند ساعته ام را توجيه كنم .

 هرچه بود در گودي خالي كف دستانم و دانه هاي يخ زده فرو ريخت . ديگر چيزي نمانده بود ..

   آخ كه تو اقيانوس شب ، سوختنم رو كسي نديد !

ن .ن : مُردم تا فونت word رو تونستم رو بلاگ خوانا و واضح بيارم ! يه جورايی كپی ، پيست شدم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

why me ? ... why not

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/۱٤ توسط مريم

من که از سنگينی اين تعهد اتفاقی می ترسيدم خود را از آن رها کردم و ناگاه يافتم پرهايم مدت هاست بسته مانده اند و چه لذتی دارد اوج هرچند ناکام آرزوهايم بر باغ بی برگی ! .. روزها ميگذرد که از تو جدا شدم و هيچ چيز ديگر مرا يادت نخواهد انداخت شايد جز تن هايمان .. زيرا که امروز هنگامی که تو را نميبينم و نميشنوم نخواهم فهميد که شادی يا غمگين .. سالمی يا بيمار ! اين آيا ارتباطی عاشقانه ست ؟

از من هرآنچه يادگاری بود نابود کرده ای اما من بيهوده به دنبال عکس هايمان ميگردم شايد که من با خاطراتم زنده ام و تو با داشته هايت . من تو را به خاطر لحظاتی که حس ميکردم بهترين و شادترينم دوست ميدارم و به خاطر روزهايی که باور ميکردم شکسته و غمگينم سرزنش ميکنم . اما هيچ گاه جرات سوزاندن خاطراتم را ندارم زيرا که هرچه باشد آنروزها من نفس کشيدم .. تصميم گرفتم .. گريستم .. خنديدم و زندگی کردم .مگر ميشود برشی کوتاه از کيک شکلاتی ام را بردارم و دور بيندازم !

اين روزها مجبور نيستی جواب تلفنم را بدهی يا برای بعدازظهر برنامه بريزی هرچند هميشه يک جا و يک کار و يک برنامه بود ! مجبور نيستی عصبی شوی يا ناراحت .. ديگر چيزی برای غصه خوردن نمانده .. رفتم تا شايد در تنهايی خودت ياد بگيری که چطور بايد با دختری که مقابلت نشسته و کودکانه در چشمانت مينگرد برخورد کنی . تو بايد بدانی که دخترک آرام و مطيع و کوچولو که هميشه ازش تعريف شنيده ای هميشه اينقدر با شيطنت بالا و پايين نمیپرد و بلند بلند نميخندد .. گاهی هم به شانه هايت برای گريه کردن نياز دارد .. گاهی هم دل کوچکش را به ترنم نگاه تو بسته ست و گاهی دستان منتظرش را به راه تو گذاشته ست تا از باران از بوسه از هديه ای بی مناسبت از هرچه زيباست سرشارش کنی ! ... دخترک آرزوهايت مدت هاست که به انتظارت نشسته و مدام به خود ميگويد که اينبار ابرها کنار ميروند و خورشيد گرمايش را بر تن يخ زده ام جاری ميکند .. اينبار طلوع سپيده ست !

يقين دارم که بدون من روزهايت زيباتر نميگذرد و هرچند هميشه لبخند بر لبانت است اما لحظه ای از فکرم بيرون نخواهی آمد . روزها معمولی و اندکی شاد ميگذرند و تو هرگز تلاشی نخواهی کرد که دوباره برگردی زيرا که ميدانی برگشتت هم اثر نخواهد کرد . آرام آرام با دوستانت به شيطنت هايت بازميگردی و دخترکی ديگر .. سلام و عليک و فشار دستانش ... تو به من برميگردی که آنروزها گرمايم مطبوع تر بود و لبخدنهايم گرمتر .. حرف هايم آرام تر بود و توقعاتم کمتر .. خواهی فهميد که چاره دردت تنها لمس بی ريای قلبم بود و تحمل شنيدن گريه هايم وقتی فرياد ميکشيدم که ميخواهم بروم .. خواهی يافت که بايد تغيير ميدادی برخی مواضعت را وقتی مغرورانه به من ميگفتی که من همينم ! ...

نه اينکه اينها را بگويم که به خود ببالم نه ! اين ترجمان حرف های خودت است وقتی ميگفتی عاشقت هستم ... اگر با بوی تنش با فشار دستانش با نگاه دخترانه اش و با شيطنت خنده هايش ياد آنکه ميگويی عاشقش هستی افتادی بگو عاشقم ! .. آن زمان است که عشق را به تمامی دريافته ای و سعی کن با آنچه روبرويت نشسته سازگاری بدهی زيرا که آنزمان که بايد ما ميشدی نتوانستی و ديگر فرصت بازگشتی نداری ! ...

                      

هميشه وقتی انتظارش را نداری رخ ميدهد ! تو را نميگويم .. صحبت از دوست چند ساله ام است که پس از غيبتی طولانی با صدايش قلبم را تکان داد همچون دست آدم زنده ای که با انگشت بر سر قبر ميکوبد ! .. ميخواستم برايش از تو بگويم از گريه از انتظار از روزهای بيهوده از اينکه اين ماه ها دلم هوايش را کرده از اين که چرا من اينهمه دورم و او اينقدر نزديک .. اما نتوانستم . فرو بردم حرفم را و خواستم خنده هايش را هدر ندهم .

 مرا با يک تماس اشباع ميکنی و به اندازه بارها و بارها معاشقه برايم لذت ميافرينی .. تنها با يک تلفن با يک حرف با يک کلام .. مرا خوب ميشناسی که فراموشت نخواهم کرد اما چه کنم که از پايان کار ميترسم  . مبادا زندگی ات آواری شود بر تن خسته ام و بی آنکه گناهی کرده باشم تاوان عشق را بازپس دهم ... نميخواهم با خيالت زندگی کنم و تو خيانت کنی .. زنجيری عشقم را از پاهايت بازکرده ام و پر پروازت ماه هاست که اوج گرفته.. پس چرا دوباره کبوتر قلبت هوای نشستن بر بام خرابه ام را کرده ست ! من که ديگر دلی ندارم که در گروی محبتت بگذارم .. آيا بی منت بوسه ام خواهی کرد ؟ ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

گذرگاه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/٤ توسط مريم

زاده شدم از تاريکي
بي خواهش
ناتوان و سست و نازک                              
باليدم در آغوش مهر و روشني
نازنين دردانه بودن آموختم                               

پرسيدم و آموختم با شادماني
باليدم و باليدم
ساده بودن را زنده‌گي کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم

نفرت را به رايگان به من ارزاني داشتند
کين ورزيدن آموختم

آموختم با سختي، با رنج، با درد
سنگ‌ها و صخره‌ها
چاله‌ها و چاه‌ها
دندان‌ها و چنگال‌ها
دشنه‌ها و دست‌ها
که همه ردي از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعله‌ور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم

روزها در پي خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بي خواهش ماندن آموختم

پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم

دويدم بسي شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پاي افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم

پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشه‌ي ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم
بي تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم

دل دادم و دل باختم
مستي و شور آموختم
بي‌دل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم

رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم

روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهي شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بي آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهي شدن آموختم
برجاي نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.

ن . ن : اين شعر از يکی از دوستان من است به اسم سام که ممنونم اين ديوار کوتاه را برای نوشتن شعرش انتخاب کرده ست ..

ن . ن ۲: جديدا اسيد لاکتيک خونم يه کم بالا رفته و دوپامين مغزم کاهش يافته . حس ميکنم دارم خودمو از دست ميدم .. کی رو نميدونم ! اصلا ولش ... کسی ميدونه دردم چی ميتونه باشه ! به تشخيص پزشكی برتر به قيد قرعه بی نام و نشان يك عمل جراحی دلخواه با صبحانه و ترانسفر بيمارستان و شام رژيمی جايزه داده خواهد شد !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تو حيرانی در اين هنگامه .. من هم از تو حيران تر

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٢/۱ توسط مريم

فکر ميکنی من از آزار دادنت خوشم ميايد .. فکر ميکنی لبخندم از ته دل و از بی خيالی ست ! بيهوده دستانم را نگير مرا ديگر به پايان قصه اميدی نيست . من از تو جدا و تو از من دور . وقتی حرف ميزنی انگار ماهی قرمز تنگ خيال لب هايش را تکان ميدهد .. نجوايی در آب بی آنکه من بشنوم چه ميگويی . مرا به چه متهم ميکنی ؟ به رهايی به حس پروازی که ذاتم را گرفته ست ! به اميد پوچ زندگی .. به چه خطابم ميکنی که گويی خيانتی عظيم کرده ام ! .. خيانت نديده ای که اينچنين از آن ميگريزی . صداقت هم نديده ای که اينچنين ادعايش ميکنی . قرار ميگذاری که از اين به بعد بهتر باشيم حرف هايمان را طوری بگوييم که بشنويم از اين به بعد مال هم باشيم .. اما افسوس که اين جز ادعايی پوچ چيز ديگری نيست . دست هايم بی قراراند . مغزم خسته ست و تنم کوفته .. رهايم کن . ديگر طاقت شنيدن و جواب دادن ندارم .. ديگر حوصله ای نمانده که تجديدش کنم . اميد واهی به اين خرابه نبند که من دقيقه ای آوارم .

     آن شب دستانم داغ بود .. تنها يك شب .

يک لحظه شروع ميشود و يک لحظه تمام . هميشه حادثه ناگهانی ست اما گاهی زنگ خطر دارد که بايد مراقبش باشيم . گوش هايمان را تيز کرده و سعی کنيم قبل از فاجعه بتوانيم متوقفش کنيم . هرکسی هم بنا به سطح تحملش زنگ خطری دارد . من ميتوانم ساعت ها با تو روی نيمکت شلوغ خيابان بنشينم و به مردم به درختان به بچه ها و به تو نگاه کنم . در سکوت يا در شلوغی .. ميتوانم با تو به يک مهمانی بيايم و تا نيمه شب يک لحظه هم ننشينم يا تمام روز را در خانه بنشينم و ديوارهای آرزو را متر کنم .. ميتوانم با بالاترين سرعت با هر ماشينی بگی کورس بزارم يا چون ميخواهی حرف بزنی آرام در يک لاين برانم .. من .. من ديگر نميتوانم دوستت بدارم چون تو نميدانستی که در پس آن ظاهر آرام و رام شده که حاضر است با هر شرايطی با تو باشد روی ديگری خفته ست که تحملش تمام شده ست . تحمل منی که هميشه آرام حرکات و رفتارهای نابه جايت را نگاه ميکردم تنها نگاه و شايد کلامی کوچک و دقيقه ای گوشه گيری و بعد ديگر هيچ ... ميگويم چرا بايد روزهايمان را خراب کنم وقتی هيچ تضمينی برای بودنمان نيست ! اما تو چه کرده ای که ديگر تفاوتی ندارد بمانم يا بروم .. فراموشش کن .. همه چيز از فردا دوباره آغاز ميشود و زندگی هنوز جريان دارد .. بی توجه به همه چيز .. فراموش کن گريستن من و دلتنگی خودت را .. ارزشت همان بودن بی دريغ من بود که نفهميدی .. ديگر مهم نيست ميخواهم بروم و اين را خوب ميدانی که ديگر بازگشتی در کار نيست .

ن.ن / ۱- دلم تنگ است برای صدايت ..ديگر با شنيدنت هم دردم دوا نميشود . تو بگو كز تو كشم ناز و تغافر تا كی .. طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا كی ؟

گزارشی از كنسرت اخير داريوش عزيز در شراين آديتريوم

ن.ن / ۲- چه زود ماه ديگری آغاز شد ..

ن.ن / ۳- خانم ها از فردا بيشتر مراقب باشيد .. هر لحظه هر جايی ممكن ست چشم هايی شما را بپايد و نگاه هايی وراندازتان كند تا ببيند مطابق اصول هستيد يا نه ! موهايت را بپوشان .. آرايشت را ملايم كن .. پاچه شلوارها را پايين بنداز .. و سعی كن چهره بدبخت ها را داشته باشی مگر نشنيده ای كه نبايد خوشحال باشی و بخندی ! ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه