من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو بخونی ، تو بدونی ، از خودم بيش از تو خسته ام

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٢٩ توسط مريم

صدای بر هم کوبيدن درب ها را می شنوم . صدای پايی از دور می آيد . تصوير ذهنم دوباره عوض می شود .. آدم های زيادی اطرافم هستند دست ميزنند و لبخند بر لب دارند . مادرم شادمان دستم را می گيرد و من خوشحالم .. صدايی می آيد از دور اسمم را پشت سرم آرام می گويد برميگردم .

نميدانم چند ساعت مبهوت نگاه کردنش شدم اما دانستم که از من چندين سال جلوتر است شايد هم بزرگتر . نگاهش کردم سخنی نگفت . خواستم بماند.. ايستاد اما با شرط آنکه عاشق نشود !!.. گفتم باشد تو فقط بمان . روزی که رفت گفتم ميشود فراموشت کرد اما از يادم هرگز نميروی . گفت به سلامت ! گفتم تو عاشق نبودی ؟ گفت چرا . گفتم پس قولت را شکستی ؟ گفت از اول هم ميدانستم نميتوانم عاشق ات نشوم ! و رفت ...

صداها دوباره در ذهنم می پيچد . بلند ميشوم اشک هايم را پاک می کنم . هرکه را می بينم نمی شناسم اما آنها مرا به يک شام به يک وعده يک قرار دعوت می کنند . صورت هايشان را نمی بينم تنها صدايشان مثل موج های دريا بر کف حلزون گوشم ساييده می شوند و من دوباره سرم درد می گيرد . برميگردم . خانه تنهاست . مادرم نيست تا در آغوشش آرام گيرم .. پدر رفته ست .. تنها گلدان اتاقم مدت هاست کرم شب تاب می پروراند . پنجره را باز می کنم . نسيمی نمی آيد صداها تکرار می شود ... باز هجای اسمم را ميان موج های لغزان می بينم .

ماسه های ساحل داغ است و من پاهايم يخ زده . دستم مثل هميشه سرد ست و نمناک . کنارت ايستاده ام . صورتت پيداست . ميخواهم بدانم که ای ؟ از کجا پيدايم کرده ای ؟ برای چه دستانم را می گيری ؟ لب هايت برهم ميخورد و می گويی دوستت دارم .. می خندم خنده ای که مو به تن خودم سيخ ميشود و هوس می کنم تنم را به آب بسپارم ... می رنجی که چرا رفتم ؟ دستت را می گيرم و موج ها را يکی يکی رد می کنيم ...

می گويم : اينجا موج های زمان از هرجهت بر تنمان شلاق وار می گذرند هريک تو را به سمتی می رانند و مرا به سمتی .. پس از من مخواه بمانم چون در اصل ماندنی در کار هيچ کس نيست . *تنها موج سنگين گذر زمان است که بر من می گذرد(۱) ... اخم می کنی اشک هايت سرازير می شود .. گونه های خيست را در دستم می گيرم . لب هايم مقابل لب هايت است . می گويم : *دوست داشتن در دريا شنا کردن است و عشق در دريا غرق شدن(۲) .....

صدای باد در سرم می پيچد . صدای گريه زنی می آيد . کوچه خالی ست  .    پنجره ها بسته ست . عابری نمی گذرد . دخترکی را می بينم که در گذرگاه خانه نشسته ست . پرنده ای در دستش است که حرکت نمی کند . جلو ميروم تا تسلايش دهم . سرش را بالا می گيرد . خودم را می بينم که پرنده ی مرده ای در دست دارم و می گريم .. جيغ می کشم و عقب می آيم .. دوباره تصوير ذهنم عوض می شود ..

صدای فريادی می آيد . کسی کمک ميخواهد کسی مرا ميزند اما من به دنبال صدا می دويدم و آن مرد هنوز دستم را گرفته ست و خراش می دهد . می سوزد اما می دوم شايد خسته شود . پپسرکی ميان جمعيت نشسته و زار ميزند اما هيچ کس صدايش را نمی شنود . از کنارش رد ميشوند بی توجه می گذرند . عجله دارند .. اما صدای ناله اش مثل آرشه يک ويلون زن ناشی مغزم را سوهان می کشد . به طرفش ميروم . از دور صدايش می زنم نميدانم اسم تو بر زبانم می چرخد ..

 سر بلند کردی و نزديک آمدی . مردک تا تو را ديد دستم را ول کرد و ميان جمعيت ناپديد شد . گفتم ببين دستم را چه طور زخم کرده ست ؟ اشک هايت را پاک کردی و دستم را گرفتی . از سوزش زخمم گريه ام قطع نميشد ... صدای گريه ای می آمد .. صدای تو ... صدای زنی که می خندد .. صدای تيک تاک ساعت مچی ام .. صدای تو می آمد که تکرار ميکردی بمان ...

صداها تکرار ميشد . من مدام تصوير ذهنم به عقب برميگشت . اشک هايم بند آمده بود اما هنوز شانه هايم می لرزيد . دستم را زير بارانی ام کردم تا کمی گرم شود . نگاهت پيدا نبود . پنجره ها همه بسته بودند . صدايی نمی آمد . وزش گنگ کلامت را از دور ميشنيدم .. تصوير ذهنم به ماه ها قبل می رفت به زمان هايی که قلبم هربار ترک ميخورد و اميدم نا اميد ميشد .. صدايت را هم ديگر نمی شنيدم .. تنها تصويرهايی از من و تو در ذهنم می رفتند که آزارم ميدادند .. خسته ام می کردند .. زانوانم درد ميکرد نميدانم از رطوبت بود يا از زيادی راه ..

گوشه ای نشستم و به ديوار تکيه دادم . خيابان خالی بود .. تو نبودی .. باران نمی باريد .. شب بود و سکوت و من که آرام آرام يخ ميزدم .....

چه سرنوشتي كه محكومم و نميدانم جرم ام چيست ؟

ن . ن ۱ : شعری از زنده ياد احمد شاملو .. که اينروزها بيشتر به يادش می افتم .

ن.ن ۲ : از مرحوم دکتر شريعتی .

------------------------

روبروی تو كی ام من ؟ يه اسير سرسپرده .....

                                              چهره ی تكيده ای كه تو غبار آيينه مرده

من برای تو چی هستم ؟ كوه تنهای تحمل

                                             بين ما پل عذابه ، من خسته پايه پل

ای كه نزديكی مثل من ، به من اما خيلی دوری

                                           خوب نگاه كن تا ببينی ، چهره درد و صبوری

كاشكی مشد تو بدونی ، من برای تو چی هستم

از تو بيش از همه دنيا ، از خودم بيش از تو خسته ام

ببين كه خسته ام ، غرور سنگم ، اما شكستم ....

---- كاش اينارو بخونی .. كاش سعی ميكردی زودتر از اينها منرا ورق ميزدی و می خواندی .. اين آهنگ را چند بار گوش دادم .. شايد تجسم حال من باشد اگر خواستی بدانی چه ميگويم گوش بده .. اصلا آهنگی به اين اسم از داريوش داری ؟ ... كاش ميدانستی كه هيچی جز شعر شكستن ... قصه ی فردای من نيست .... اين ترانه زواله ... اين صدا صدای من نيست ....

حرفی نمونده باقی .. سكوت حرف آخر ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

رازقی پر پر شد ....

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٢٠ توسط مريم

                اگه گفتی این عکس کیه ؟

هر لحظه ای که از ساعت های برابرم ميگذرد بيشتر به شومی پايان اين داستان پی ميبرم . انگار که محکوم به نابودی ثانيه ها توسط خودمان هستيم . حتی اگر پايان خوبی هم باشد اما باز نحس خواهد بود و اين همان اقبال ننگينی ست که از آن ميترسم . هر روز که ميگذرد بيشتر حس ميکنم که تنها شده ام و هيچ چيز نميتواند مرا از منجلاب تاريک اطرافم بيرون بياورد و زمانی که می بينم تنها نيستم بيشتر ميترسم !

برای آنانی که هيچ گاه فکر نميکردند تنها بمانند تاسف ميخورم و نگاهی به خودم انداخته و اين فکر را تداعی ميکنم که نوبت به من نيز خواهد رسيد .. وقتی حکم بنا به زوال است محکوم حرفی جز سکوت ندارد !

همه چيز در پلشتی اين روزگار حل شده است و جز معجونی از تنهايی و نفرت چيزی به ارمغان نمی آورد و ديگر ياد گرفته ام که اميدوار به چيزی نباشم و تنها به خودم بينديشم که بايد جلو بروم و هرگز نايستم و نبازم .. تنها خودم . و اين نهايت سقوط بشريت است که خودمحوری اولين رکن فکری و عملی انسانی قرار گيرد ! ..

دوست داشتن هايمان نيز رنگ هوس گرفته ست و تنها به دنبال سود گم کرده خويش در دستان ناتوان عشق می گرديم و گمان ميکنيم که عشق يعنی فدا شدن و فدا کردن !! ... آه که چقدر سنگينم از گريه هايی که توان فرود نداشته اند و انباری شده اند به روی دلم و من چقدر ناتوانم ....

همه چيز رنگ هوس گرفته ست و من قبل ازتو خودم را در دادگاهی سخت تر محاکمه کرده ام و فکر ميکنم حکم بر گناهکار بودنم داده باشم . شايد به اين خاطر ست که اينچنين سرگردانم و آنشب در خواب تو طلب مغفرت ميکردم .. يک روز در فکر يک دوست .. يک شب در رويای بيداری تو و يک لحظه مقابل کسی که سال هاست نديدمش .. شايد چون هنوز از گناه و هوس جامه ام رنگين شده اينچنين از پی هيچ ميگردانی ام ! .. من هيچ سخن از گناه ديگران نميزنم و نميگويم که چرا من !؟ چرا منی که هرلحظه به دنبال رفاه و خير دوستانم هستم و دلم به زخم کسی شاد نميشود و از مهر کسی فزون .. نميگويم چرا من ؟ اما ميگويم چرا تو ؟ چرا تو بايد مرا محاکمه کنی پيش از آنکه بدانی به چه رو گناهکار شده ام ...

من گورستان اسم های فراموش شده ام و هربار کسی در قالب دوست نزديکم شد .. پاسی از لحظه هايم را گرفت .. شادی هايم را بخشيد .. گريه هايم را دزديد و توانم را با خود برد .. هرکسی انگار که قطعه ای از من گرفت با آنکه هربار زبان به ستايش قطعه هايم ميگشود و من نه آنکه ساده بوده باشم بيشتر از ابلهی کودکانه ام به دنبالش ميگشتم و باز خسته ميشدم و می ايستادم !

چند بار از من گريختی و دوباره برگشتی ! چند بار از تو خسته شدم و دوباره برگشتم ! چند بار ميخواستم همه چيز را کنار بگذارم ... اما مگر گذاشتی ؟

خسته شدم از بس هوس چشمان جستجوگر در سفيدی صورتم فرو ريخت و دستان گرمت سردی دستانم را ذوب کرد .. ديگر از ستايش و تعريف هرباره بيزارم .. ديگر نميخواهم مرا تا عرش بالا ببری و همانجا رهايم کنی . ديگر هوس پست دوستی های گذرا را نخواهم داشت ..با آنکه هميشه می انديشی که من از تو به اندازه خودم بيزارم و نميدانم چرا به اين نوميدی معتاد شدم که هيچ کس حرفم را نمی داند .. درست در آن لحظه که نگاهم ميکنی و انتظار ميکشی جواب انتظارت را بدهم بازپس می کشم .. صورتم را با اشک پنهان ميکنم و تو نميدانی که چرا اينچنين گشته ام ...

===========> ن .ن : يه چيزی هست که آخر تمام ناراحتی ها و بی حوصلگی ها بهش ميرسی اونم بيخياليه و چقدر خوبه که همراه با باختن يه تيمی باشه که خيلی ازش متنفرم ... حداقل ايتاليا جام رو برد و خيال همه رو راحت کرد ! ....

                        


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

لحظه ها در گذرند و ديگر نه من می مانم و نه تو ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/۱٢ توسط مريم

 

لحظه ها

 

آنقدر ثانيه ها از روي اين حادثه گذشته ست كه ديگر به ياد نمي آورم كل واقعه چه بود ؟

 گرچه هنوز در صحت بودنش شك دارم با آنكه هميشه يادش كرده ام ..

 

اينكه آنروز آفتاب زده بود يا غروب بود مهم نيست و اينكه سرد بود يا گرم باز هم مهم نيست ولي من هميشه مي پرسم كه چه روزي ، چه فصلي و چه وقتي بوده ست گرچه شايد اصلا مهم نباشد وقتي ديگر كار از كار گذشته است ..

 

ديروز شنيدم كه ميگفتند روزي گرم بود و تاريك . روزي كه سالهاي بعد همه آنرا با خنده تبريك مي گفتند و دوستان با تلفن زدن سلب مسئوليت از خود مي كردند .يك سال بعد در همان روز مي خواستم جشني بگيرم و در آن با كسي كه آن موقع دوستش داشتم برقصم و شاد باشم . تنها براي آن شب و فقط يك شب ..

 

كه هيچ وقت نشد ، نخواست و نگفت .. حال مي بينم كه هيچ وقت نگفت كه چرا دوستم دارد . تنها دوستم داشت چون آن موقع من بهترين انتخابش بودم .. آن موقع من ستاره اش بودم و آن روزها به يادم بود زيرا كه عادت كرده بود به هوس تنم به التماس دستانم و به لبخند غمگينم ... عادت كرده بود به شادي هاي مصنوعي ام به اميد هاي مصنوعي و به آسمان آبي مصنوعي ام ...

 

آن موقع دوست داشتم لحظه را همانجا نگاه دارم . لحظه اي ثابت از عشق ، لحظه اي ويران از آباداني دست هايمان و خواهش قلبمهايمان .. كاش لحظه مي ايستاد ثانيه مي

ايستاد عقربه حركت نمي كرد تا كه به لحظه ها و روزها و سالهايي نمي رسيد كه هر كدام جداگانه از خواب بيدارمي شويم ،

 

كارهاي جداگانه ، تلفن هاي خصوصي ،آرامش جداگانه و شادي هاي جداگانه ..

شب هايي كه جدا از هم به تختخواب مي رويم كنار تني بيگانه براي يكديگر ..

 براي تو براي من .

 

امروزِ روز ديگر از آن خواهش ها و بوسه ها و نياز ها چيزي نمانده است . ديگر از تو

شايد سايه اي بر ديوار و از من خاموشي يك شمع بر جاي مانده است .

 

ديگر نبايد به دنبال هيچ چيز بود ؛ نه دليل و نه پرسش و نه خواهش . هيچ نبايد گفت وقتي لحظه ها آنقدر بي رحمانه در گذرند كه وجودت را در كشاكش سهمگينش بر باد مي

دهند . 

ديگر آن روز و آن اتفاق چه اهميتي خواهد داشت مادامي كه عقربه ها باز نمي ايستند . مادامي كه قطره ها در حركتند و بادها در گذر ... و تنها ساعت ها هستند كه بر جاي مي مانند .

                  

... حس می کنم جسمم به پوکه های سبکی تبديل شده که هر ذره اش به يک سو ميرود و اين تن خسته را دور خودش چرخ می دهد . اين روزها بيشتر از هر زمانی به آرامش از دست رفته ام نياز دارم تا شايد انرژی مضاعفی پيدا کنم و بتوانم تکه های گمشده ام را بردارم . ديگر يقين پيدا کردم که هرچه برای چيزی بيشتر تلاش کنی بيشتر از آن دور خواهی شد .. شايد اينرا ميدانستی که مدت هاست برای يافتنم تلاشی نميکنی ! ...اين روزها فقط يک گوشه خالی و آرام ميخواهم ..يک پاکت اولترا و يک هدفون تمام وقت برای شنيدن صدايت که مدت هاست دلتنگم ....

کاش برای آدم ها به اندازه دل هايشان در اين دنيا جا بود .. اينطور يکی پرزورتر نميتوانست جای هزار نفر ديگر را بگيرد ..

 

ن.ن : برای خانم ها ====> من که آخرسر نفهميدم اين گشت ارشاد بلاخره موارد بدحجابی را می گيرد يا نه ؟ ... يکی رو می بينی که از سرتاپايش بی حجابی ميريزد و صاف صاف هم راه ميرود يکی هم برای يک مورد کوچک مقابل خواهران ارشاد گردن کج می کند ! معلوم نيست به چه نحو عمل می کنند ؟

ولی به هرحال مراقب باشيد و شلوار کوتاه و مانتو کوتاه نپوشيد ...

====> ( آقايان هم ميتوانند بخوانند ) 

 يک مسئله ديگر اينکه باز هم خانم ها بيشتر مورد فشار قرار می گيرند چون در همين زمان پسرهای به اصطلاح فشن را می بينيم که با موهايی کاملا عمودی و گوشواره به گوش و ابرو برداشته راه ميروند و يکی نيست بگويد چطور يک دسته موی خانم ها اگر بيرون بيفتد ايراد دارد ولی اينطور ظواهر بسيار بسيار مد روز ايراد ندارد !! آيا هردو مخالف ظاهر يک کشور اسلامی نيست !؟؟ .... اينطوری خيلی زور دارد که خانم ها مدام بايد بترسند و مراقب باشند تا کسی چيزی به آنها نگويد و اين دسته پسرهايی که فقط از يک کروموزوم پسر باقی مانده اند و هيچ شباهتی به يک مرد ندارند برای خودشان قدم بزنند !

... خوشحال ميشم نظرات شما رو هم در اين مورد بدونم ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

محبس خويشتن منم

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/٧ توسط مريم

اين چه نيازی ست در من که دنبال آنچه ميدانم و می انديشی که نميدانم در کلمات تو می گردم . چه نيازی ست که حس می کنم بيخ گلويم را می گيرد و دستانم را مجبور به برداشتن تلفن می کند تا صدای تو را در آنسوی خط ها بشنوم . آرام می شوم ؟ .. نميدانم ! دقيقا نه اگر منظور همان آرامش واقعی باشد نه ولی مجبورم انگار صدايت را بشنوم ..

خودآزاری ست ؟ اما مگر تو عذابم ميدهی حتی اگر با حرف هايم مخالفت کنی !

وقتی رهايم کردی و حس کردم مثل کودکی ده ساله وسط جمعيتی انبوه گم شده ام آنقدرها هم ازت ناراحت نبودم . فقط يک دلخوری کوچک .. آنجا هم حس کردم بايد اينطور ميشد .. بايد ميرفتی و بايد می ماندم !

اين < بايد > چيست که در حرف و عملم بی وقفه تکرار ميشود ؟ از من ميخواهی گوشه ای بنشينم و به کسی کاری نداشته باشم .. از من ميخواهی سر کار نروم و مقابل اين حرف من که فقط همين سه ماه که درس خاصی ندارم و وقتم خالی ست ! چه عيبی دارد که کمی هم سختی بکشم و کار کنم .. چرا کار کردن يک خانم حتما جنبه منفی هم دارد !! به من اعتماد نداری يا به محيط .. يا به هردو ؟

ميدانم همانقدر که به محيط اعتماد نداری به من هم نداری که اينچنين سرسختانه ميگويی نه !! ... ميترسی ديگران بهتر از تو بازی کنند و من از قواعد بازی آنها بيشتر خوشم بيايد و ديگر بازی تو را دوست نداشته باشم !

من به اوج می انديشم و تو به همين مرداب دلخوش کرده ای .. من به پرواز آرزوهايم می بالم و تو به حضورنامطمئن من در کنارت ... چه دردی ست بين من و تو که اینچنين با هم مانده ايم و چه رازی ست دوست داشتنت که حتی نيش حرف هايت هم در من اثری ندارد ! مقاوم شده ام .. آری سخت تر از آنی که فکر کنی و ديگر به هيچ چيز نمی انديشم جز رهايی بی انتهای جسمم و اگر در اين راه به من اعتمادی نداری و نميتوانی سرعت گام هايت را با من تنظيم کنی ملالی نيست ميتوانيم يک سال ديگر هم با هم نباشيم !!

اگر غريبه ای بودی دلم نمی شکست که اينچنين حرف ميزند ولی از تو انتظار داشتم که حداقل حرف هايم را درک کنی و بدانی که در اين يک سال که رهايم کردی من به انتظار دستانت نبودم تا زير بازوهايم را بگيرد و به دور از سايه ات هم توانستم رشد کنم حالا با چند علف هرز به زير ساقه ام ! شايد اگر بودی هرزهايم را درو ميکردی .. شايد اگر بودی نفسی دوباره می گرفتم و گامی بالاتر می رفتم اما وقتی نبودی سقوط هم نکردم ...

بعد از يک سال جدايی خيلی راحت تر ميتوانم دوباره کنارت بگذارم ! دلی که يک بار شکست ديگر اميدی به مرهمش نيست .. بيهوده ضماد عشق بر آن مزن ! 

 ............( عکسم آپ نشد !! تا اطلاع ثانوی در ذهنتان يه عکس مناسب با متن طراحی کنيد  ) ............

اطرافم را که نگاه می کنم هيچ چيز نمی بينم که برايم دلخوشی جديدی بياورد .. تعبيرش افسردگی مزمن است يا عدم لذت .. فرقی ندارد هرچه باشد من ديگر حوصله حرف و حديث و گله و شکايت از هيچ کسی ندارم .. نه ميخواهم جان به کسی بدهم نه جانی بگيرم .. نه ميخواهم درکم کنی نه منتظر کمکت هستم .. ديگر از هيچ کس و هيچ چيز توقعی ندارم .. ميخواهی باش ميخواهی برو .. اين تصوير منی ست که تو ساخته ای .. می ترسی از ديدنش ؟ .. اين همانی ست که تو با رفتنت برجای گذاشتی حالا آمده ای با خرابه های دلم چه چيزی را بسازی ؟ نه من آن اشک های معصوم کودکی را در دامنم دارم نه تو آغوش گرم و پاک آنروزها را ... از من چيزی مخواه .. اگر به دنبال اثبات قلب شکسته ام هستی زودتر از اين خانه برو که چيزی نخواهی يافت !

دلم نمی تپد چرا به شوق اينهمه صدا               

                                              من از عذاب کوه بغض به کوله بار خسته ام

هميشه من دويده ام به سوی مسلخ غبار

                                            از آنکه گم نميشوم در اين غبار خسته ام !

دلم تمام می شود سلسله رو به زوال

                                          من از تبار حسرت ام که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای ست قمار تلخ زندگی

                                         چه برده و چه باخته از اين قمار خسته ام !

کاش آوای تو هم دلش را تکان ميداد و ذره ای محبتت در او هم اثری می کرد ... اما نه کاش ذره ای از عشق تو در سينه من فروکش ميکرد که ديگر خاکستر سرد آرزويت نيز راحتم نميگذارد ..

ن .ن : ممنون از دوستان عزيز و اظهار لطفشون نسبت به قالب جديد که البته يه دوست نازنين زحمتشو کشيده من بی تقصيرم ! ... خيلی خوشحال شدم که حداقل پرشين بلاگ به فکر روز پرستار بود .. حالا هی بگين پرشين بلاگ بد !!!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

ياری نيست که هم خانه اش شود .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٤/۳ توسط مريم

هيچ وقت حس نکردم از من دور شدی . فکر ميکردم هميشه يک جايی نزديک به پوست تنم داری نفس می کشی .. اگرچه نمی ديدمت ولی جريان وجودت را ميتوانستم حس کنم ..مثل بادی که لای موهايم می پيچد يا هُرم گرم آفتابی که بر صورتم می تابد .. هميشه همينجا بودی .. در تمام لحظه ها کنارم بودی و من چه ساده در چشمانت می نگريستم و خيانت می کردم ! ..آرام نگاه می کردی و سخن نمی گفتی زيرا که يک نقش مرده حرف زدن نمی داند و من با نقش مسکوت تو تا روياهايم پل می زدم و راضی بودم .

رفتنت را باور نکردم .. برايت گريه هم نکردم . آرزوی برگشتنت را هم نداشتم . نفرين و ناله ای هم حواله ات نفرستادم . به خودم سرکوفت نزدم . تو را هم سرزنش نکردم . افسوس نخوردم .. گله ای هم نکردم . تنها دعا کردم که هرجا هستی با آنکه دوستش داری لبخند بزنی و خوشبخت باشی .... حالا حس می کنم که بعد از اينهمه دوری من هم خوشبختم زيرا سايه ات که همه جا ديده می شود نشانی از غم ندارد و همين برای من کافی ست .

در کوچه های سرد و شب زده ................ بيهوده پی دستانت می گشتم

می گويند دستانت شفا ست ................ من شفا که نه بقا می خواهم .

در تاريکی دستانت را می جويم ............ جای گودی انگشتانم روی ديوار می ماند

عابری مست از کوچه می گذرد ...... بانگ بر می آورد که اينجا کسی در خانه نيست !

 

 -------------------------------------------------------------------------------------------

اين تکه برای توست که به من ثابت کردی که هيچ چيز به اسم عشق وجود ندارد و اگر هم باشد پاينده نيست !

من بيهوده تو را دوست می داشتم و به آن وجود پنهانی که درونت بود و ميدانستم روزگاری همانی می شود که من می خواستم دلبسته بودم و درست اشتباهم اينجا بود که من آن نيمه ای از تو را ديده بودم و عاشقش شده بودم که تو هيچ گاه نديدی !! حق داری که مرا به کوهی يخ تشبيه کنی و من تو را به عاشقی دروغگو ... ما دو ديدگاه متفاوت داريم به يک موضوع واحد و من باور ميکردم که ميتوانم دو خط موازی را جايی نزديکی غروب خورشيد که آبی آسمان و دريا با هم يکی ميشود ؛ به هم برسانم . غافل از آنکه ما هرلحظه از هم دورتر می شديم و تنها پيوند تن هايمان به يکديگر خاطره ای بود که مرا به گريه می انداخت ...

لحظه آخر گفتی مرا نمی بخشی .. بغضم شکست و حس کردم شايد حق داری . اما اگر تو مرا به خاطر آنچه عشق می ناميش نمی بخشی من هم تو را به خاطر آنچه که از عشق می جويم و تو به من ندادی نخواهم بخشيد ! .. تفاوتی ندارد در هردو مورد نابخشوده نميداند به کدامين گناه مجازات می شود ...با اين وصف تصميم عادلانه ای ست ٬ رفتن من و تکفير تو ! گرچه هيچ گاه به حقيقت چنين طلبی از خدا نکرده ام و نخواهم کرد زيرا که گناه نادانی همان ندانستن است و کسی را به جرم ندانسته نبايد بازخواست کرد .

بعد از تو و بعد از گذشت اين يک سالی که با قهر و آشتی و خنده و گريه سپری شد تازه فهميدم که بايد برای خودم زندگی کنم و آن روزهايی که به خاطر تو می خنديدم به خاطر تو وقت می گذاشتم و به خاطر تو به عشقت اعتماد می کردم را برای هميشه از ذهنم خط بزنم زيرا که برای يک نفر هيچ چيزی بالاتر از ( من ) نيست و نه تو و نه حرف ها و لحظه های عاشقانه هيچ کدام برايم نخواهند ماند و نخواهند گريست . اينجا بود که حس کردم سبک شده ام و به بال هايم بيشتر نياز پيدا خواهم کرد .

 

ن . ن : از همه دوستانم به خاطر اين وقفه ناخواسته عذر ميخواهم و ممنونم که در اين مدت به يادم بوديد ..


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه