من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


از خماري چشمانت تا مهرباني قلبت خط اجباري ست براي حسرت من !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٢٢ توسط مريم

روز اولی که تصمیم گرفتم نوشتن را به صورتی دیگر هم تجربه کنم و وبلاگ نویسی را آغاز کردم که گمانم نزدیک به دو سال است ، تنها انگيزه ام هماني بود كه بازتاب اسم وبلاگم نيز هست . و البته برگرفته از بوف كور صادق هدايت كه اولين بار زماني خواندم كه تنها فضاي موهوم آنرا درك كردم و لذت بردم و حال در هر بار خوانش بيشتر به قدرت نويسنده اي كه مثل هميشه درك نشد پي ميبرم . مي گويد :  من فقط براي سايه خودم مي نويسم كه جلو چراغ به ديوار افتاده ست ، بايد خودم را بهش معرفي كنم .

سعي كردم آن چيزي كه واقعا حس كرده ام و بيشتر در خيال بوده تا واقعيت ، را بنويسم . به همين دليل هم نوشته هايم ناخودآگاه كمي فضاي سورئال به خود گرفت كه خب مخاطباني دارد و منتقداني . اما من هميشه از غوطه ور گشتن در فضاي ذهن فردي ديگر لذت ميبرم .. گرچه وبلاگ خواني اينروزها يعني وبلاگ زياد خواندن و حرفه اي و سريع خواندن و وقتي براي دقيق خواندن مطلب يا شعر نميماند ! و اينجور نوشتن ديگر جايي ندارد وقتي تعريف هايي ار روزمره نويسي ميشود ....

اما اينها همه بهانه است در اين ميان، تنها يك چيز تفاوت پيدا كرده ست ! بعد از تمام اين پست نويسي ها و ثبت احساسات و خيالات و نگرش ها ، به پله اول رسيدم !! ... منظورم سقوط يا پس رفت نيست تنها اينكه به قول هدايت : من سعي خواهم كرد آنچه را كه يادم هست بنويسم شايد بتوانم راجع به آن قضاوت كلي بكنم نه! فقط اطمينان حاصل كنم و يا اصلا خودم را باور كنم .. فقط ميترسم كه فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زيرا در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخوردم كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد - و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم ، فقط براي اينست كه خودم را به سايه ام معرفي كنم ، سايه اي كه روي ديوار خميده و مثل اين است كه هرچه مينويسم با اشتهاي هرچه تمام تر مي بلعد ....

و حالا بعد از تمام فراز و نشيب ها دوباره به نقطه آغاز رسيده ام .. البته در اين مدت از شناخت بسياري مسائل و تجربيات بهره بردم ولي هنوز ناشناخته ها بسيار است و مشكل اينجاست كه من خسته ام ! ... سايه ام مرا ميشناسد ، ولي هنوز هم نقاط تاريكي دارد كه من آنها را نمي شناسم .... مخلص كلام اين است براي مدتي كه واقعا نميدانم چقدر است نخواهم نوشت .. تا زماني كه ابهام سايه ام كمتر شود .. دستم روان تر گردد و ذهنم بازتر ... فعلا حس ميكنم زنداني خيالاتم شده ام و به قول داريوش عزيزم سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم ! .....

با وجود اينكه ميدانم در فضاي اينترنت بدتر از دنياي واقعي تا زماني كه حضور مداوم داري و به اصطلاح آپديت هستي همه به يادت هستند اما نميتوانم با تني خسته و ذهني آشفته ادامه دهم ... مفيد بودن بهتر از مستمر بودن است .

خداحافظي نمي كنم چون رفتن معنايي ندارد وقتي مقصدي نيست . شاد باشيد و پيروز ...

مي بارد اكنون بر دلم خواهش يك ديدار
مي كاود از درون سينه ام اين آخرين تكرار
مي بيند هرچه در برم مانده از او به يادگار
مي ترسد از چشمم همو كه رفته ست از اين ديار

در چشمانم حتي اشك هم ديگر نميبارد
به روي گودي دستانم جوجه اي لانه نميذارد
داغ سينه ام پرپر شده ست از غم اين گل
كه ديگر بهر او لبهايم طنين اميد نميسازد

باريدي اي برف سپيد و سنگين
در كوچه هاي محنت زده نوميدي
در بن بست هاي منتهي به خوشبختي
در خيابان هاي سردرگم تيره روزي

باريدي اما سپيديت نشاني از نعمت نيست
باريدي اما لطافتت نشانه مهرباني نيست
باريدي اما آخرين نگاه را نپوشاند سرمايت
باريدي اما اميد نداد اين فرود آوارت

در اين روزها كه ديگر به عشق نيازي نيست
ديگر يار و هماوازي براي زيستن نيست
در اين شب هاي خودباوري محض پوچ
در اين شبگردي هاي كودكانه از پي هيچ
بارش پنبه هاي نرمينه ات براي من اما نويد است
اين اولين پرده زمستاني برايم آخرين اميد است
كومه هاي سپيد و سردت تداعي گر خاطره بازي هاست
اين نيلگون آسمان سپيد ، برايم بهترين تصوير است

ببار اكنون بر سر بي تنه ما
ببار آري كه دلها منتظر مانده
ببار اينك بر اين ديوار هفت رنگ
ببار اينجا كه سرمايت شده دلتنگ


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

شب ، سايه روح سياه كيست ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/۱۸ توسط مريم

سنگینی هوا روی سینه ام فشار می آورد . ابرها گویی روی دلم می بارند . نگاهم خیره به جاده مه آلود مانده است و من پشت بخار شیشه پنهان شده ام .. به هرچه نگاه می کنم دردآلود است . نشاني از اميد در هيچ جوانه اي نيست كه مرا تشويق به رستن كند .. انگار پارچه ای سیاه مقابل دیدگانم فرو افتاده ست .. دیگر اشک هم چشمانم را خیس نمی کند و بغضم را رها نميسازد ...سينه ام درد مي كند ..

 به زیر نم نم باران ایستاده ام و از درون میلرزم .. از انعکاس چهره ام بر دیوارهای شیشه ای .. از صدای تو که اسمم را می گویی .. از انعکاس نامت که ته گلویم می پیچد و بیرون نمی آید  از نگاه بيگانه ام میترسم ..

قاب پنجره را باز گذاشته ام .. باد موذی پاییز لای موهایم میرود و همچون دست سرد مرگ غباری خاکستری به موهایم می اندازد .. این هوای مشئوم میل هیچ چیزی را در من برنمی انگیزد . پوستم از سرما ترک برداشته است انگار .. میترسم مثل تکه های پازل جا به جا فرو ریزد و من بمانم و مشتی خون و استخوان .. 

مثل آنشب كه خواب دیدم و در خواب ستاره ها را در دستانم جمع می کردم كه یک لحظه تمام شهر تاریک شد و من دستانم پر از ستاره هايي بود که میسوختند و میسوختم ... خواب دیدم که از همین پنجره تا آسمان بالای خانه ام قد کشیده ام و مثل سیب از درخت ، ستاره از آسمان مي چيدم ... خواب ديدم كنار پنجره نشسته بودم ...

سينه هايم زخم دارند .. باد لاي موهايم مي پيچد .. پايم را لبه پنجره ميگذارم .. تا آسمان يك دست فاصله هست .. تا ستاره هاي پشت درخت كاج يك پرش كوتاه فاصله هست .. روي پنجه ام مي ايستم دستم را دراز مي كنم و به جلو خم ميشوم ... انگشتانم از سرماي ستاره روشن ، ميسوزند .. چشمانم سياه ميشود .. سوت مبهمي در گوشم مي پيچد و سرم انگار به جايي ميخورد ....

                           

بيش از اينها ، آه ، آري     بيش از اينها ميتوان خاموش ماند

ميتوان ساعات طولاني     با نگاهي چون نگاه مردگان ، ثابت

خيره شد در دود يك سيگار     خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بيرنگ ، بر قالي        در خطي موهوم ، بر ديوار .

فروغ ... عروسك كوكي //


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

وای اگه برگرده پيشم ... براش پروانه ميشم

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/۱٢ توسط مريم

نميدونم چقدر باهاش موافقيد و چقدر باهاش مواجه شديد ...

من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان ، این دانا .. در تکاپوهایش ره نبرده است به اعجاز محبت و نمیداند در یک لبخند چه شگفتی ها پنهان است ....

من برآنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سخت ترین کارهاست... و نمیدانم که چرا انسان تا  به این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد ....

                                                                    دكلمه ی داريوش از زبان فريدون مشيري

ديشب برف از آسمان مي باريد و من پا به پاي سنگفرش خيابان سفيد ميشدم .. نگاهم به آسمان سرخ و سفيد بود كه چه بي پروا از بغض خالي ميشد و دلم براي خودم سوخت كه زنداني دستانم بود .. دانه هاي برف گويي بر دلم ميباريد و غمش بر سينه ام خالي ميشد .. سكوت فرودش رهاورد اشك هايي بود كه ماه ها پيش ريخته بودم .. بي هوا ياد فروغ افتادم و شعرش : پشت شيشه برف ميبارد .. در سكوت سينه ام دستي دانه اندوه ميكارد / مو سپيد آخر شدي اي برف ... تا سرانجامم چنين ديدي / در دلم باريدي .. اي افسوس ... بر سر گورم نباريدي !! .. ا

شك هاي سردم بر گونه ميريخت .. دلم ميخواست آنجا ميان برف هاي خشك و يخ زده بنشينم و انجماد خونم را از درون نظاره كنم ... آنقدر دلتنگ بارش سنگينش بودم كه وقتي آمد نميدانستم چگونه به استقبالش روم ... اشك از چشمانم ميريخت و من ميخنديدم ... دست دوستم را گرفته بودم تا ليز نخورم و او هم دست نامزدش را تا نيفتد ! برف ها با صداي خفه اي زير پاهايمان له ميشدند كه دانه هاي برف روي گونه هاي من ...من ميخواستم خنده هايم را از آسمان بگيرم از ابرها از نگاه همسايه غريبه از خنده هاي تو ... اما نتوانستم تنها درون سينه ام اشك ميريختم ....برايش خواندم : بعد از او ديگر چه مي جويم ... بعد از او ديگر چه مي پايم ... اشك سردي تا بيفشانم ... گور گرمي تا بياسايم ! ... و چقدر ناراحت شدم كه اشك هاي تو را هم درآوردم كه ميگفتي لحظه اي هم بدون عشقت نميتواني زندگي كني و انگار كه لرزي بر اندامت بيفتد دستانش را سخت تر فشردي و اشك هايت را قورت دادي .

دلم براي فروغ سوخت كه چقدر هنگام نوشتن اين شعر ناراحت بوده و چقدر قلب مهربانش در بي توجه اي قلب كسي كه دوستش داشت ( پ. شاپور ) ترك برداشته است ... وقتي كه برايش نامه مينويسد و فقط از او محبت ميخواهد .. تنها يك جواب گرم .. يك اشاره مثبت نه بيشتر از توانش ... تنها يك لبخند ! و همين درخواست كوچك را هم برايش حرام مي كنند . آه چه تنها و غمگين بوده ست دخترك شاعر در زماني كه زبانش را هيچ كس نمي فهميد ! ...

گلوله هاي برفي روي لباس هايمان پهن ميشد .. دستانمان كرخت و سرخ شده بود و ما خوشحال بوديم .. من از دانه هاي برف كه در دستانم ذوب نمي شدند ! و آن دو از عشقي كه دستانشان را گرم كرده بود ... من براي دل عاشق دوستم نگران بودم و زيرلب دعا كردم هيچ گاه ترك برندارد و دستانش هميشه گرم باشد و او براي دل محكوم من نگران بود كه به جرم عشق آزادش يك بار قصاص شده بود و ديگر جز ذره هايش چيزي باقي نمانده بود ....

تا نزديكي هاي صبح برف پراكنده مي آمد و من پشت شيشه ايستاده بودم و ياد روزي افتادم كه تو بودي و من بودم و دانه هاي برف .. صداي خواهش هاي تو و سكوت لب هاي نيمه باز من و آن لحظه و آن روز كه حس كردم چقدر تنهايم وچقدر دستانم حتي اگر با بازدم نفس هايت گرم شوند يخ زده اند ! ... آن روز دلم برفي بود و آسمان ديگر نمي باريد ....

---- در مورد مطالب اين وب به نظرم رسيد توضيحي بدم چون چند نفر از دوستان سوالاتي كرده بودند .... نوشته هاي يادداشت ها از جايي كپي نميشود و اگر هم از بزرگ يا عزيزي شعر يا مطلبي نقل شود ذكر خواهد شد . ويراستاري خاصي هم ندارد و تقريبا احساس آن لحظه يا موقعيتي ست كه بيان ميشود ..در مورد بعضي پيچيده گويي ها هم تقصير من نيست قلم به فرمان سايه ام مينويسد و من كنترل خارجي بر آن ندارم !! اما در كل ساده تر خواهم نوشت ... ممنون از دقت نظر دوستان .

ن .ن : هفته پیش چندتا از دوستان وبلاگ نویس رو در جشن و گردهمایی باشگاه وبلاگ نویسان دیدم که واقعا از دیدنشون خوشحال شدم .. به هر حال وقتی کسی رو ببینی و بعدش به وبلاگش سر بزنی یه احساس دیگه ای پیدا میکنی که مطمئنا خیلی جالبه ! مثل فرزانه و سمانه که خیلی ناز و دوست داشتنی هستند همینطور مریم و بقیه دوستان .. امین .. پیام .. نم نم .. مو مو و صدف ( که قراره بهشون سر بزنم ) و ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

تو به خاك افتادي ... كمر عشق شكست ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٦ توسط مريم

روزها فکر من این است و همه شب سخنم       که چرا غافل از احوال دل خویشتنم !

از کجا آمده ام ؟ آمدنم بهر چه بود ....                به کجا میروم آخر ... ننمایی وطنم ؟

من جاي آينه مي شكنم ... رو به خودم داد ميزنم اين آينه ست يا كه منم ؟

.... روزها از پی هم می آیند و من در تلاطم این روز و شب مبهوت مانده ام .. دردم از دانسته هایی ست که عذابم میدهد یا از ندانسته هایی که لازم به اجرا هستند ! .. حس میکنم از درون زایش پیدا کرده ام ..انگار درونم را کسی میکوبد کسی می آمیزد و میخواهد فریاد سر دهد .. میخواهد آزاد باشد بی قید و رها بی توجه به حرف های پوچ دهان های باز مردم ... آنقدر رها که از خواهش تو تا رسیدن به آغوشت جز یک اراده جز یک تصمیم راهی نباشد ! ... ماه هاست درونم غوغایی ست .. بالا میاید و از شقیقه هایم بیرون میزند .. گریه هایش تاب توانم را بریده .. دیگر نمیتوانم قطره های اشک را از گونه هایش سر دهم تا به روی بالش جمع شوند .. هرچه میگویم چرا گریه میکنی ؟ چرا غمگینی ؟ سرش را تکان میدهد و زانو به بغل گرفته گوشه دیوار می نشیند ... کارش شده خیره نگریستن به نقطه خیالی روبرویش یا جویدن گوشه ناخن هایش ... پوست کنار شستم به گوشت قرمزش رسیده . اما چه کنم جز نگاه کردن حال و روزش راهي ندارم !  

اینروزها حس میکنم کسی از درون صدایم میزند .. نجوای کلامش در گوشم است صدای آرام دختربچه ی ست که آواز میخواند ... برای عروسکش میخواند مثل قدیمتر ها که خرس پشمالویم را قبل از خواب می فشردم و زیر لب برایش شعر میخواندم .. دیشب صدایش بلندتر شد به دنبالش تا روی پله ها رفتم صدا از طبقه بالا می آمد ... بالاتر رفتم تاریکی بود و سکوت .. صدای دخترک گم شد .. چراغ راهرو را روشن کردم و روی پله ها نشستم . تمام شب همانطور در جستجوی صدایش تمام شد ...

حس می کنم از درون جدا شده ام .. یکی دیگر آنجا روبروی من در آینه ، نشسته . يكي ديگر كه چندان هم غريبه ست .. چشم هايش هميشه خيس اشك است و موهايش بلند و پريشان .. نگاهش آرامتر از من است و با لب هاي نيمه باز مرا نگاه مي كند . لب هايي كه انگار از يك بوسه جدا شده اند و براي حفظ خاطره اش حالت ديگري نمي گيرند ... با صورتي سفيد و بي روح چشماني آرام و مرطوب مرا نگاه مي كند و همه جا سنگيني نگاهش را بر دلم مي اندازد ! ...

كاش هيچ گاه اينگونه نگاهم نميكردي . اينقدر بي توقع و مظلوم ! نميدانم چه خطايي كرده ام كجاي كار احساسم را به تو ندادم .. كدام زمان نگذاشتم بيرون بيايي و بخندي و بازي كني .. مگر تا به حال دنيا برايم جز يك تفريح كسل كننده چيز ديگري بوده ست ! .. من كه هرچه داشتم به تو دادم تا خنده هايت را به من ببخشي و مهربانيت را به ديگران تا مثل خورشيد زاينده ات همه را دوست بداري و پرتوي گرم دستانت قلب كسي را تكان دهد .. مگر جز تسليم در برابر اهداف كودكانه ات چه كرده ام . حالا كه احساس باطني ام جز پوچي تلخ لحظه هاي برباد رفته نيست از من ناراحتي و گريه سر ميكني !! ... هنوز خيلي بچه اي دختركم . آنقدر كه لذت هاي گذرا و بي دوام را به تنهايي دل انگيز خودت و به بلوغ آرزوهايت ترجيح ميدهي !! آه كه دلگيرم از اينهمه سادگي ات ....

اينروزها كه آرام و غمگين كنارت نشسته ام و نميخواهم آرامش خيالي ام را با دروغ هاي يك عاشق يا دوست عوض كنم اينگونه مرا از خود ميراني !! مگر از آنهمه لبخند و شادي و خاطره چه برايت مانده ست كه اينگونه سوگوار ي ! ... دست كدام دوست دستم را گرفت چشم كدام دوست تو را ديد .. به چه دل بسته اي پس ! ؟ ... اشك هايت را پاك كن از گوشه ديوار برخيز و بغلم كن اشك هايم در آغوش تو خالي شوند بهتر ست دختركم !

ن . ن : رازقي پر پر شد .. باغ در چله نشست .. تو به خاك افتادي ... كمر عشق شكست ... ما نشستيم و تماشا كرديم !!! ... كوچ غريب بابك بيات آهنگساز ترانه ها و خاطره ها را تسليت ميگم ... روحش شاد .

ن . ن : قالب قبلي به دليل اينكه مشكلاتي در ديدن رنگ ها و لود كامل داشت عوض كردم گرچه پرستارش رو خيلي دوست داشتم ولي خب مجبور به تركش شدم ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

قرار ساعت پنج و سي دقيقه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/٩/٢ توسط مريم

پشت چشمم را نازك تر كردم و سايه قهوه اي را تا بالاي پلكم كشاندم . چشم هايم اينطور كشيده تر بودند و حالتشان جذاب تر بود . توي آيينه نگاهي به خودم كردم هيچ موردي نبود كه فراموشش كنم . شلوارم را پوشيدم و روي صندلي نشستم . كمي مانده بود تا ساعت پنج بشود . دوباره نگاهي به خودم انداختم . حس ميكردم كس ديگري روبرويم نشسته و به من ميخندد . بايد زودتر آماده مي شدم . همان جاي هميشگي منتظرم بود . اين بار هم  حتما مي ايستاد !

 دستبند آويزدارم را دست كردم و گوشواره هايي كه ديروز از پيرمرد دست فروش خريده بودم ، انداختم . موهايم را صاف بالاي سرم بستم و يك كپه از آن را جلو آوردم . بلند شدم تا ديگر چيزي نبينم . مانتوي صورتي رنگم را برداشتم با روسري صورتي قهوه اي .. ميخواستم همه چيز همينطور باشد . اين مانتويم را خيلي دوست داشت . الان هم دارد ؟ خب خودم كه راضي بودم . همين كافي نيست !

دكمه هايش را كه بستم دوباره نگاهم به خودم افتاد . قيافه مسخره اي داشتم كه همه را جذب ميكرد الا خودم . مگر ميشود من خودم را دوست نداشته باشم ؟ يعني اينقدر سخت است ! دير شد .. از پنج هم گذشت . نميدانم باران ميايد كه چتر بردارم يا نه ..خب برميدارم چون احتمالش هست كه باران بيايد اما نه برنميدارم ، او حتما مي آورد ! ...

در اتاق بسته بود و هنوز به پدر نگفته بودم كه براي چه كاري بيرون  مي روم .. دو مرتبه سمت در رفتم اما هربار چيزي مرا ميترساند . دعوايم ميكرد ؟ خب يك دروغ ديگر  .. مگر راهي جز اين پيدا مي شود . اينبار در را باز ميكنم . نه نشد اول بايد موبايل را جواب بدهم .

_  الو الو ...

صدايي نمياد .. اين كه صفحه اش سياهه . كي خاموش شده ؟ پس كي الان زنگ زده ! .. نكنه اومده و كلي منتظر شده ..

نگاهي به ساعت مچي ام كردم . نيم ساعت از پنج گذشته است . حتما الان پيدايش شده . با قيافه اي خسته كيفش را به دست گرفته و با عجله اطرافش را نگاه ميكند .. كيفش را دست به دست ميكند .. سيگاري در مي آورد كه احتمالا موبايلش زنگ ميخورد اما هنوز نگاهش به خيابان است و پكي به سيگارش ميزند ...

الان زنگ ميزنم كه خيالم راحت بشه .. كه بگم ديرتر ميرسم .. پيغام بزارم بهتر نيست ؟ اما نه غر ميزنه كه پيغامت نرسيد . پس زنگ ميزنم ! شماره اش بايد توي ليست آخرم باشد .آها ايناها .. ( الو عزيزم .. من يه ذره ديرتر ميرسم .. تو اونجايي ؟ )

- ببخشيد ! كجا ؟

- شوخي نكن جونم .. ميگم يه ذره ديرتر ميرسم .. باشه ؟ ... صدات قطع و وصل ميشه ...مي بينمت .

به سمت در مي روم . ايندفعه دستگيره را مي چرخانم . پدر را ميبينم كه روي كاناپه لم داده  و همينطور ساكت به يك گوشه خيره شده است . از مقابلش كه گذشتم نگاهي به صورت و لباسم انداخت .

 ( كجا ؟ ..  )

 _ من ؟ هيچ جا ..  دارم ميرم پياده روي .. نميدونم شايد طول بكشه شايد هم زود برگردم ...

با عجله وارد اتاق مي شوم . سنگيني نگاهش عذابم ميدهد ..

( شب زود بيا ) ..

 در را دوباره ميبندم .. اتاقم تاريك شده .. شمع دايره اي روي ميز را روشن ميكنم .. هميشه دوست دارم با اين نور خودم را ببينم ..اما اينبار آيينه تاريك تر شده است .. يا من اينطور حس مي كردم . در روشنايي هرچه قدر دنبال تصويرم ميگشتم چيزي نميديدم . انعكاس تند نور محوم ميكرد . اما تو اين سياهي بهتر ميشد چيزها را ديد . اگر روشنايي ميخواستم فقط به خاطر اين بود كه تو شاد باشي و زشتي هايم را نبيني . به همين خاطر آنجا كه مي ايستاديم مغازه هايش هميشه روشن و پر از نورهاي رنگي بودند . ميدانستم آنطور وقتي مرا ببيني بيشتر دوستم خواهي داشت ... ببينم هنوز هم از رنگ قرمز خوشت مي آيد ؟

از سايه شمع روي ديوار ، فقط هاله اشك هايش را مي توانستم از اينجا ببينم . سايه اش آنقدر بزرگ بود كه كوچكي اشك هايش با تمام درياچه اي كه درست كرده بود ديده نميشد . هوا تاريك تر شده بود .. ساعت نزديك به شش بود ...

يعني الان آنجا ايستاده است ؟  به خيابان نگاه ميكند يا با موبايلش حرف مي زند ؟ ... اگر نه پس كجا مي توانست باشد ! اصلا يادش مانده كه با من قرار دارد .. امكان داشت همه چيز را كنار گذاشته باشد .. ياد روزي افتادم كه توي همان خيابان منتظرش بودم و تا وقتی بيايد با خرس كوچك  مغازه اي كه مقابلش ايستاده بودم حرف ميزدم . نگاه غمگيني داشت . حس ميكردم تنها نيستم  .. بهش گفتم اگر آمد به او بگويد كه دلتنگش بوده ام .. كه اشك هايم را با چشمان شيشه اي اش ديده ست .. بگويد كه هنوز هم انتظارش را مي كشم .... يعني پيغام ام را گرفته است !

 روي صندلي نشستم نگاهي به موبايلم انداختم كه هنوز صفحه اش خاموش بود. دستمال آرايشم را برداشتم و پشت چشمم كشيدم .. بعد دو طرف گونه هايم كه سرخ شده بود . امتداد ماتيك ارغواني  تا كنار چانه ام كشيده شد . زير چشمهايم سياه شده بودند .. نگاهي به تصوير آيينه انداختم كه هنوز ميخنديد . موهايش بالاي سرش جمع شده بود و روسري قهوه اي به سر داشت . ميدانستم كه وقتي موهايم باز است بيشتر دوستم دارد . گيره سرم را باز كردم . انگشتانش لاي موهايم سر ميخورد . سرم از سوت گنگ خنده هايش درد گرفت . ته چشمم از اشك ميسوخت . دلم سنگيني لحظه اي را داشت كه اولين بار در آغوشش گرفتم . انگار كه چيزي درونم بالا و پايين ميشد .

ميخواست بيايد بالا و فرياد بزند .. يك جور حسي كه انگار بارور بشود .. تا حالا عادت نداشتم كنار صورتم نفس ديگري را احساس كنم .. يك چيزي توي دلم بالا و پايين مي شد مثل وقتي كه بعد از چرخ و فلك سرگيجه بگيرم . دستمال را كامل روي صورتم كشيدم كه ديگر رنگي نداشت . سرم را روي دستم گذاشتم . دلم از سنگيني اشك خالي شد ...               


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه