من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


طاقت من نيست مرا ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/۳/۱٥ توسط مريم

نمي دانم از كجاي ماجرا شروع كنم تا قلم از دستم در نرود و تو گمان نبري كه مهمل مي بافم . نمي خواهم معناي نگاه هايم را برايت ترجمه كنم و يا متقاعدت سازم كه دنياي بودن من جز تنهايي هيچ نيست . اما فكر مي كنم بايد مسائلي را برايت توضيح دهم ، چيزهايي كه نمي شود به هركسي گفت . مثل كابوس هاي شبانه كه مادرم مي گويد روي آب روان تكرارش كن تا شري اش با
زلالي آب يكي شود و از سرنوشتت بيرون رود . اما تو بايد بداني كه اينروزها چه بر من مي گذرد ...


از همان روز اول كه ديدمت نگاه هايت برايم تكرار مي شوند يا تكرار يك حادثه اند يا فاجعه . تفاوتي ندارد چون سرگيجه مداوم مغزم نمي گذارد تفاوت اين دو را حس كنم . روي ديوار تصاويري سياه از نگاه هاي آشنا و غريبه در گذرند و هراس وقوع چيزي توي دلم را خالي مي كند . ميترسم آنقدر به گرماي دستانت عادت كنم كه ديگر هيچ گاه سردم نشود . با وجود اينكه اينروزها مدام سرما خورده ام و گلويم گرفته ست .

با آمدنت دوباره زندگي تكرار شد . دوباره شادي هاي لحظه اي و دوباره نگاه هاي بي اميد ، با آمدنت دوباره شادي را تجربه كردم
اما دنياي عروسك ها و سايه هايم را از دست دادم . نميدانم اين دو چه منافاتي باهم دارند . چرا هميشه بايد اسير اين سيلان گنگ مغزم باشم . ميخواهم اينبار نگاه هاي تو را با سايه ام درگير كنم . ميخواهم اينبار سايه را با تو روبرو سازم . تا چند ملامت هاي سايه را گوش كنم و تا چند به موسيقي كلامت دلخوش كنم . اينبار من گوشه اي مي نشينم و نگاه ميكنم . ميخواهم سايه را بشناسي
با تمام دنياي غمگينش .. دستانش را باور كني ، صدايش را گوش كني و بعد تصميم بگيري ...
نگاه كن كه غم درون ديده ام چگونه قطره قطره آب ميشود ،.. آري نگاه كن و مرا با تمام وجودم ببين ..
من به جز قوس كمر و خميدگي چشمانم بازهم ميتوانم آني باشم كه تو دوستش داري .. من تناقض آشكار خنده و گريه ام . شايد اگر سايه ام را ببيني باور كني كه دروغ نگفته ام .
اينروزها بر من خرده نگير .. من مشغول آدمك هاي چوبي دنيايم هستم و تو سايه ام را مي بيني كه بر ديوار ميخزد و پيش ميرود
من تناقض ذاتم را قبول كرده ام و تا زماني كه تنهايم حساب كارها و حرف هايم را دارم . ميدانم دنياي من و تو باهم متفاوت است
اما با تشابه هاتش زندگي ميكنم . اما هربار كه دستي دلم را ميلرزاند چونان موج ناخواسته اي بر اين دريا ، طوفاني به راه مي اندازد و من را سرگردان تر از قبل مي كند . روي موج ها پيش ميروم و قايقم هرلحظه تكان هاي بدجوري ميخورد .

من هربار تنها بوده ام و تو گمان كردي كه آرام و ساكت چون آدمك بيروني ام زندگي مي كنم ..
اما اين بار ، همين يك بار ميخواهم با هم بودن را تجربه كنم . هميشه مرزي بين دنياي خودم و سايرين كشيده ام . حتي درخصوصي ترين لحظه هايمان باز هم تنها بوده ام . اينبار از ابتداي كار ميخواهم دستانت را بگيرم ، يك قدم جلو بگذارم و تو را به تاريك ترين لحظه هايم دعوت كنم . تاريكي تنهايي نه غمگيني . چه اگر روزگاری قسمت بر آن شد که با هم باشیم ، مثل غريبه هايي كه معتاد به بودن يكديگرند ، زندگي نكنيم .

........... ( سایت آپلود قبلی ام از کار افتاده ، نتونستم عكس بزارم ! اگه سايت خوب و غيرفيلتري سراغ دارين لينك بدين . )

نه در زمين نه در زمان .... جاي درنگ است بيا

كه وقت تنگ است ... مرا حوصله تنگ است .

هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد ...

من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد

اونكه عاشقانه خنديد ، خنده هاي منو دزديد

پشت پلك مهربوني خواب يك توطئه مي ديد ..

رسيده ام به نا كجا ، خسته از اين حال و هوا

حديث تلخيست مرا ، طاقت من نيست ، مرا طاقت من نيست ...

طاقت من ، طاقت دل ، طاقت سنگ است

دل ترانه تنگ است ، غزل پريده رنگ است ...

ن . ن : بدجوري دچار دليريوم شدم ( يه جور سو گم كردگي ) ...واسه همين تمركز نوشتاري اصلا ندارم ... معذرت ميخوام كه نتونستم به دوستاي خوبم سربزنم و ممنونم از لطف هميشگي شما به من و سايه ..اميدوارم بتونم گوشه اي از اين آشفته بازار رو جمع كنم .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه