من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


ميون آتش افتاديم ، شديم از روي دنيا گم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٦/۱٩ توسط مريم

دیروز پشت آیینه نگاهم را فرو دادم و سرم را برگرداندم که فرود اشک هایم را نبیند . دیروز دلم به اندازه تمام روزهای بی خیالی و هوس بازی های کودکانه ، فروريخت . بعد از اينهمه سال بعد از اين روزها و اينهمه بالا و پايين ها خودم را هيچ ديدم ! .. نه بالاتر از آن چيزي كه هستم و نه پايين تر از آن .. خودم را سايه اي ديدم خزيده روي ديوار فروريخته اي كه از بيرون جلبك هاي سبز و شقايق هاي وحشي ، ظاهر ژوليده اش را مي پوشاند . بعد از تمام اين بالارفتن ها و يك جا نماندن ها من امروز خالي تر از ديروزم !! و نمي دانم چه كسي گلدان آرزوهايم را دزديد و آنرا پر از خاك سرد تحويلم داد .. سنگيني ماسه هاي خيسش روي سينه هايم هنوز حس مي شود . آن بعد ازظهر گرم تابستان و لب هاي ترك خورده من كه هركدام در هوس يك بوسه شكاف برداشتند . آن سكوت لعنتي و آن دست هاي سرد و بيگانه اي كه گلدان شكسته را روي سينه ام گذاشتند .

ديروز پشت به آيينه بغضم را فرو دادم . چند تار مو بيشتر روي پيشاني و خنده اي مصنوعي كافي بود كه تا انتهاي شب تو را با خوش بودن قلبم گول بزنم . ديروز حس كردم من هيچ كدام از آنهايي نبودم كه اين پله ها را بالا رفته اند . ديروز باور كردم كه زندگي را اول از همه تا اينجا به خود باختم و ياد يك شعر اشك در چشمانم ريخت .... هرچه را كه ساختم عاقبت شكست ، شكست ، شكست ... من هميشه باختم ، باختم ، باختم ....

نمي خواهم ميان تكه هاي شكسته دنبال خاطراتم بگردم .. نمي خواهم ميان ماسه هاي سرد دست بكشم تا دست هايت را بيابم .. من نمي خواهم جنازه ام را روي سنگ سرد بخوابانند تا از فرسنگ ها دورتر بيايي و اشك آخر را روي گونه هايم بريزي .. من نمي خواهم هوس لب هايت و گرماي تنت برايم عادت شود كه مجبور به گريز شوی ... من نمي خواهم مردار تكه تكه شده ام را روي سينه هايم بگيرم و برايش زاري كنم ، نمي خواهم تو را بترسانم كه چگونه جنازه خودم را روي دست هايم مي گيرم و براي چشم هاي خودم اشك مي سازم و براي لب هاي خودم نوحه ميخوانم ... من تنها  مي خواهم همه چيز را دوباره از نو بسازم ...

مي خواهم موهاي آشفته ام را كوتاه كنم ، تن داغم را توي استخر آب سرد بيندازم ، لباس هايم را سراپا بسوزانم ، ناخن هايم را كوتاه كنم و لاك هايم را پاك كنم ، شايد توانستم هوس ديدارت را از سرم كم كنم ... مي خواهم سايه نيمه جانم را بردارم و بگذارمش جايي كه هيچ كس نبیند .. كمي آرامش شايد قواي رفته اش را بازگرداند  ...

مي خواهم اينبار انرژي ام را از سايه بگيرم تا شايد درصدي حتي كم بتوانم خودم را نجات دهم ...

----> ديشب نزديك بود بخش و دکتر و نرس و بيمار و همه ييهوو بريم هوا !! چه آتش بازي ميشد ولي هاااا ... به دليل نقص در اكسيژن سانترال تخت ها و اينكه اصولا يه تكنيكي هست در ايران به نام سمبليزاسيون !! ... خلاصه قضيه به يك جرقه و مختصري استنشاق co2 ختم به خير شد ...

---> از بخشم و اوضاع به اندازه یک پرستار طرحی ( و نه بیشتر ) راضی هستم به هرحال آسمون همه جای این گربه گل منگولی یه رنگه ... فقط داشتم جدیدا به این قضیه فکر می کردم که یک پرستار اصولا چه جایگاهی داره ؟ ( و به خیلی جاها رسیدم ولی دریغ از جایگاه !! )

---> همه میگند نمیمونی ... اصلا این کاره نیستی ! .. یه مدتی اینجایی و بعدش میری که میری ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

رقص شبانه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٦/٩ توسط مريم

وقتی گوشه ناخنم می شکست یا کنار لبم جوش قرمز کوچکی میزد ، آنچنان بهم ريخته ميشدم كه انگار دنيا خراب شده است . فكر اينكه مدل موهايم امروز چه طور باشد يا آرايش فردايم چطور ، هميشه مغز كوچكم را درگير ميكرد يا شب هايي كه براي ست لباس فردايم نقشه هاي رنگي مي كشيدم .... حالا به ناخن هاي شكسته ام عادت كرده ام و چروك دور لبم ديگر ناراحتم نمي كند .مدل موها و آرايشم اغلب يك جور است و ست لباس هايم بهم ريخته ست ... ديگر مجبور نيستم به چيزي تظاهر كنم . به چيزي كه نيستم. به كسي كه دوست ندارم باشم . اين روزها برايم مهم نيست كه چطور باشم چطور بپوشم چطور بخورم . مي گويند افسرده شدم ولي من يقين دارم كه آنها نمي دانند من چقدر خوشحالم !

لحظه اي كه نفس هايمان يكي ميشد و التهاب تن گرممان در هم فرو ميريخت ، نه ديگر چيزي مي شنيدم نه چيزي حس مي كردم . انگار از درون خالي ميشوم از هيچ به هيچ مي رسيدم و از پوچي به تو . به نگاه خسته پلك هاي ورم كرده ات و به بوي عرق تنت . آن لحظه ناخن هاي شكسته ام دوباره رشد ميكردند ، موهايم مجعد ميشدند ، پوستم از لمس احساست تازه ميشد و لب هايم باد ميكرد و روي جوشم را مي پوشاند .. حالا همه فكر مي كنند من دارم هر روز آرام تر و افسرده تر ميشوم !!

ديشب ميان پنجره اتاقم باز مانده بود و دوباره شب با وسوسه سياهش روي فرش اتاقم سر خورد . از روي دمپايي هاي عروسكي و صندلي ميز و كفپوش اتاق رد شد تا لبه تخت رسيد و روي دستم خوابيد . مثل يك پروانه قرمز رنگ كه سر بال هايش را طلايي كرده باشند . بلند شدم از روي دستم پر زد تا كنار پنجره و از آنجا تا سر كوچه كه هنوز رد طلايي اش ديده ميشد . بلوز دو بنده ام را پوشيدم روي شلوار آبي رنگ و از خانه بيرون رفتم . سر كوچه ايستادم نگاهم به چراغ سوسو زن نبش در افتاد و از آن طرف به گربه اي روي تل آشغال ها . كمي بالاتر ماشيني پارك شده بود دربش باز بود نشستم كسي سلامم را پاسخ داد كه مي مي شناختمش اما آنقدر دور كه نمي توانستم به خاطر بياورم . ميان سينه هايم نوار آبي رنگ لباسم بالا و پايين ميشد و تا كمرم آويزان بود .

 تمام راه سكوت كرده و سيگار مي كشيد و در آن خانه اي كه به نظرم آشنا بود كنارم نشسته و دور كمرم را فشار ميداد و لبخند ميزد . باهم نوشيديم ، رقصيديم و در تاريكي ، لحظه اي لب هايش ورم لب هايم را خواباند . سردرد عجيبي گرفتم ، تا خانه راه زيادي بود و ميان من و تمام اين آدم ها فاصله اي بيشتر . همه ، زوج هاي خوشبخت و شادي بودند با آرزوهاي عروسكي و خانه هاي مقوايي و من تنها دمپايي هايم عروسكي بود كه آنراهم جا گذاشته بودم . همه برايم لبخند ميزدند و تحسينم مي كردند و من خيره مي ماندم . تازه داشتم به خاطر مياوردم كه ميزبانم كيست كه در آسانسور تنم به آيينه سرد ديوار چسبيد و دهانم مزه چيزي را گرفت كه تلخ بود . انگشتم را گوشه آيينه پاره كرد و در دهانم خون تلخ مزه اي جاري شد . در راه برگشت اشك هايم را ميان پك هاي سيگارم فرو دادم و به طعم شيرين بوسه هايت فكر ميكردم و لب هايي كه مي گفتند هرگز بدون من نرقص !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه