من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


همه حرف هايم دروغ بود ، باور كن !!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/۸/٢٠ توسط مريم

دستانم مي لرزد وقتي دست هاي بيماري را مي گيرم و برايش از اميدواري و زندگي بهتر بعد از عمل جراحي اش و يا آنژيوگرافي مي گويم ، دلم مي گيرد . اشك در چشمانم جمع مي شود وقتي گريه هايشان را مي بينم و نميدانم با چه زباني برايشان مي گويم كه كمي آرام مي گيرند ! و همين جاي خوشبختي ست . از اميد مي گويم وقتي خودم نااميدم ! خدايا درون قلب من چه غوغايي ست كه با تلنگري اشك از چشمانم جاري ميشود ...

هنوز دستم مي لرزد و توانايي نوشتن ندارم ، و ميدانم براي همين اينقدر پرم ! دستم از سنگيني قلبم نمي كاهد .. نمي خواهد حتي يك لحظه مرا كمك كند . زماني بود كه با داستان هايم و كتاب خواندن و نوشتن و كلاس و جلسه ادبي و غيره آرام ميشدم و چه خوشبخت بودم آنزمان . الان ماه هاست دست به قلمي درست نزده ام و همين آزارم ميدهد مثل كنه تمام تنم را ميخورد و دوباره غم هايم شروع ميشود . اما ميدانم كه مينويسم همين ماه ها خواهم نوشت و خواهم زيست و دوباره از زيستن برايت مي گويم ... به شكلي ديگر ، به بهانه اي متفاوت

لرزش دستم به دو انگشت كوچكم رسيده است ، بعد از بيمارستان بهت زنگ زدم خواستم ببينمت تا حرف آخر و تكليف آخر مشخص شود جوابم را درست ندادي و گفتي فرصت بدهم تا اوضاع روحي ات بهتر شود !! ولي گفتي همه چيز تمام شده .. گفتم ميدانم فقط يك فرصت كوتاه براي يك حرف من و تو سكوت كردي و ميان سكوتت نفس هاي عميق ات را ميشمردم كه چطور در بغض فروخفته ات خفه شان مي كني ..آه كه چقدر مغروري و نه غرور از سر زيبايي كه از سر لجاجت .... حتي اشك هايت را هم پنهان كردي اما من كه آنها را ديده ام ....

خواستم دست هايت را بگيرم و كمي از بار غصه هايت كم كنم . من زيادي مهربانم آيا يا احمق ؟ من فقط خواستم كمي در لحظه هايت گريه كنم و حتي وقتي ديگر دوستم نداري و ديگر نميخواهي بمانم من فقط خواستم به تو كمكي كرده باشم .

و اين را بلند مي گويم تا سايه و سايه هاي ديگر هم بشنوند : اين نهايت حماقت من بود كه در دياري عشق را مي طلبم كه روي قلب هاي مردمانش هم ميله هاي فلزي كاشته اند !

هيچ نمي گويم من ، هيچ نمي خواهم من

چه اگر لب زنم و اگر خواسته ام برشمرم ، همه قلبم چون انار له شده اي در كف سينه ام مي تركد .

و من ميترسم از خون صورتي رنگ نوك سينه هايم

دست هايم مانع لمس تنت روي تنم میشود

لب هايم هوس فروريختن طعم زبانت دارد .

شاخه اي مي شكند در پاييز منم آن شكوفه اش
تو نشكستي مرا ، كه من فقط يخ زده ام
و هنوزاميد به رستن دارم ..
بي تكان سر انگشت تو بر تنم
و بدون لحظه هاي باهم بودن
مجبور به زيستنم ..
سخت ست ، ميدانم
اما من دختر بادم ...
به دستان سردش بيشتر از دستان گرم تو اعتماد دارم
دختر باد و آتشم من
و ميدانم كه اينبار هم بايد زيست

رفتنت باور من نيست ! باور كن

گريه ام از رفتن تو نيست ! باور كن

بوسه هايم همه باد هوا بود و هدر شد ..
دل و احساسم همه زير و زبر شد ، باورم كن .

ن . ن : عنوان پستم فكر كنم ميتونه چيزهايي رو راجع به احساس واقعي ام و اين مغز آشفته ام بيان كنه ! ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

جان من سنگدلی ! دل به تو دادن غلط است .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/۸/٤ توسط مريم

دست هايم را بگير و به من بگو هنوز نفس مي كشم ؟ من از احساس جدايي مي ترسم از لحظه اي كه ضربانم را هيچ چيز حس نكند و نفسم را هيچ محركي بالا نياورد . دست هايم را بگير و بگو من هنوز زنده ام ... شب است و تاريكي مغزم را فرا گرفته است ، بيهوده دست هايم را به نرده ها مي كوبم تو هرگز مرا نخواهي ديد و من در اين كابوس تا صبح مي مانم .. مرده يا زنده مگر براي تو فرقي هم دارد ؟ ... مردار بو گرفته ام را بر سر دار نخواهي زد كه زاري اش تا صبح بيانجامد ! ... بيا نزديك تر ..  بوي تنم آزارت ميدهد مي دانم ... اما من به نگاه هايت محتاجم بيا كنارم بنشين و بگو كه من هنوز زنده ام .

قرص هايم را كه ميخورم تا صبح كابوس مي بينم ، لخت و بي حركت روي تخت ميافتم و تمام روز بدنم سنگين است . هر روز ميگويي كه اينها موقتي ست پايدار نيست و بازهم راه نجاتي هست . اميد ، چه كلمه غريبي ست براي من ! نمي دانم با تشديد بيانش مي كردم يا همينطور ساده .. اميد .. تنها اينرا مي دانم كه معنايش را فراموش كرده ام .

هرلحظه مغزم از افكار پوچ و گنگ پر و خالي مي شود . جام زهري ست كه در گلوي هركسي نمي ريزد و من پي در پي آنرا مينوشم .. فكرهايم را مثل نخ به دور انگشتم مي پيچم تا مبادا فراموششان كنم . چه حماقتي ! نمي دانم به كجا پناه برم تا راه گريزي برايم باشد . به كه روي آورم تا آرامش نهاييم باشد و نمي دانم تا به كجا ميتوانم بار غم هايم را تحمل كنم ...

هميشه زير ناخن هايم سياه بوده ست سياهي خاك باغچه خانه مان كه هرچه مادر با صابون مي شست پاك نمي شدند .. اين خود من بودم كه خاك ها را كنار ميزدم تا چيزي را زير آنها  بجويم اين من بودم كه عمق نا اميدي ام را چال ميكردم و در گوري مي گذاشتم تا هميشه فراموشش كنم . اين من بودم كه به دور خودم كلافي پيچيدم و در آن محصور شدم تا جايي كه رهايي براي سايه هم امكان پذير نباشد ...

فكر هايم را از ته دلم جمع مي كنم ، چشم هايم را مي بندم و مي گذارم آرام روي هم بخوابند .. مي گويند اشك و چشم با هم خوب كنار مي آيند .. كاش مي دانستم  نا اميدي هايم با چه چيزي كنار مي آيد ؟

ن.ن : كشيك هاي اين هفته ها خيلي خسته كننده بود اصلا نتونستم چيزي بنويسم . اميدوارم با اين اوضاع زماني رو براي خودم و نوشتن داشته باشم ..و ممنون از دوستاي عزيزم كه هنوز به يادم هستن . و ناراحتي كوچولوو از اونايي كه فراموشم كردن يا من اونا رو فراموش كردم ..

ن.ن : از تظاهر به چيزي كه نيستم متنفرم و خيلي واسم سخته تو سيستمي باشم كه اساسش رو تظاهره .. حالا يه دفعه ميگي من خودم رو طور ديگه اي به تو نشون دادم !! ... واقعا پرستار جماعت صبرش زياده در همه جوانب البته .

ن.ن : اينو همه نخونن لطفا ! ( يه انتقاد از كسايي كه ميخوان پرستار بشن يا هستن : وقتي مي بينيد حقتون در هر زمينه اي داره ناديده گرفته ميشه حرف بزنيد . جايگاه و موقعيت شغلي ما رو خودمون بايد به وجود بياريم نه اينكه منتظر حركت ديگران باشيم . )

ن.ن : اين روزها دلم از همه چي پره .. از تو از خودم از كارم از شرايط فعلي كه مي بينم از دنياي خاكستري  ، از گرماي بي رمق خونه. --->> تو برام خورشید بودی ، توي اين دنياي سرد ، گونه هاي خيسمو دستاي تو پاك مي كرد ، حالا اون دست ها كجاست ؟ اون دو تا دستاي خوب ، چرا بي صدا شده ؟ لب قصه هاي خوب .... من كه باور ندارم .. اونهمه خاطره مرد ، عاشق آسمونا پشت يك پنجره مرد ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه