من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


وقتی تنهایی نصف میشه !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۸/٢/۱ توسط مريم

وقتی دیدمت اینقدر همه چیز طبیعی بود که به نظرم نیومد چند ماه از همدیگر دور بودیم ! یه دفعه به خودم اومدم دیدم همه چیز در مورد اینه که بتونیم یه عمر کنار هم باشیم ... قرار شد بریم یه انگشتر با نگین های درشت بخریم ... قرار آرایشگاه مراسممون ، آتلیه و محل مراسم رو گذاشتیم ... همه چیز تو یه ساعت !!!

یه لحظه از سرعت تمام این حرف ها ترسیدم ... فکر اینکه بشه تا همیشه پیش تو موند منو به فکر میندازه ! حس اینکه همه چیز در انحصار یه موقعیت باشه ! حس اینکه سایه تا همیشه روی یه دیوار بیافته ... شاید من هنوز نتونستم هیچ کس رو در اون حدی که میخوام دوست داشته باشم ... همیشه تو منو دوست داشتی ... تو منتظر بودی همه چیز درست بشه ... من همیشه از دور بودم ... من...

شاید تمام این ترس من از اینه که تا الان نتونستم به یه رضایت کامل از خودم برسم ... به خاطر همینه که فکر می کنم هنوز یه سری کار ناتمام دارم یه کارهایی که دوست دارم به خاطر سایه انجام بدم .

شاید از احساس مسئولیت بترسم و شاید نتونم باور کنم که زندگی با یک نفر و در یک راه خلاصه میشه شاید از این واهمه دارم که تنهایی بیشتر میتونم به اهداف خودم برسم و شاید هنوز اون فردی که نیمه گمشده این توپ گردآلو باشه رو پیدا  نکردم . من فکر میکنم همین آخری درسته !

اعتقاد دارم هرکسی یه مکمل داره که با وجود اون میتونه بهتر به راهش ادامه بده .. همون قطعه گمشده که سیلور استاین میگه ! و حتی یه زمانی ممکنه اون قطعه رو دوباره از دست بده و تنها بشه فقط ایندفعه یه تفاوت داره که هم خودش و هم قطعه تبدیل به یک موجود کامل شدند و دیگه سرعت حرکتشون مثل قبل آهسته نیست ..

من و سایه تازه همدیگه رو پیدا کردیم و فکر میکنم جای خالی زیادی واسه پر کردن داریم و با همراهی یه قطعه دیگه بازهم جا خالی دارم !! پس این راه چاره نیست ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه

فقط میخواستم بنویسم ( به زودی ) !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۸/۱/۱٢ توسط مريم

بعضی وقت ها لبه کلاهت رو تا روی چشمت پایین میاری و فکر میکنی هیچ کس رو نمی بینی . تا حالا شده تعجب کنی از اینکه همه تو رو میدیدند و تو اونها رو نمی دیدی ! درست عکس اون چیزی که فکرشو میکردی .. خیلی خنده داره نه ؟سبز

لبه کلاهم رو بالا دادم و همه رو می بینم همه چیز با کیفیت رنگی و محو .. فقط خودمو گم کردم .. حتی سایه رو هم دیدم ولی خودمو نه ! ... البته دیگه حوصله قایم باشک بازی ندارم ! حالا مثلا پیدات هم کردم که چی ! ؟  دنیا خیلی عوض شده ..

تو همین یک سال و اندی که نبودم خیلی چیزا عوض شده .. خیلی چیزها یاد گرفتم و بهتون قول میدم که اندازه ۴ سال تجربه کسب کردم !! از خود راضیالبته تعجب نکنید آلاسکا نبودم ! همین جا بودم ولی پایین و گم و گیج .. یه لحظه روی آب و یه لحظه زیر ...

امشب که نگاه کردم دیدم از ١۵ بهمن ١٣٨۶ ننوشتم !! خودم ترسیدم که عجب قدرتی دارم در فراموش کردن گذشته . و این یه خرده ترسناکه و یه ذره بیشتر بی رحمانه .. یعنی میتونم همه چیزو کنار بزارم یه دفعه یهوو !! این خیلی بده ..

خب تصمیم داشتم که دوباره بنویسم ولی در سالی که گذشت که حتی تاریخش هم توی وبم نیامد یعنی سال ٨٧ هر فصلش به چیزی درگیر بودم و واقعا درگیر بودم .. احتمالا خاطراتی از آن ایام هم مینویسم .. ولی دیگه الان وقتشه که دوباره به خودم برسم

نه اینکه فکر کنی میخوام آرایشگاه برم و مدل موهامو عوض کنم و ناخن بکارم ! نه .. وقتشه که به دلم بیشتر توجه کنم ... طفلی حسابی گوشه گیر شده ..

به عنوان حسن ختام اولین پست که مثل همیشه طولانی شد باید از داریوش عزیزم یادی کنم که با آلبوم جدیدش واقعا نازنین تر شده ! ... ای معجزه خاموش .. یه حادثه روشن شو یه لحظه فقط یه آه ... هم جنس شکفتن شو !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه