من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو همه چیز منی ؟ _ همه چیز یعنی چه چیز ؟!

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۸/۳/٧ توسط مريم

شاید من به خیلی چیزها عادت کرده ام .. به تمام آنچه باید دید و گذشت .. به حضور پرهیاهوی وجود خسته ام در پیچ و تاب سنگین خیابان ها ... به اینکه باید در پی هیچ بدوم و نفهمم که کجا به کجا خواهد رسید ... شاید من مدت هاست چیزی را در پس ذهنم جا گذاشته ام و فراموشش کرده ام ...

مثل حضور آرام روحی عریان در تاریکی اتاق .. مثل باد ملایمی که بر شعله شمع می وزد و سرمایی که از نوک پاهایم شروع می شو و مثل کرم روی تنم میخزد و بالا تا روی شکم و سینه هایم پیش می رود . نفسم بند می آید .. این سرما گاهی نشانه  سر انگشت روحی ست که بر تنت دست می کشد ....

کاش می دانستم کجای دایره ایستاده ام .. سایه ام رو به کجا خوابیده ست .. شمال یا جنوب .. شرق یا غرب .. همه جا انگار کعبه ست و من رو به هرجا سرگردانم ... تو این خواب بد بد .. من و تو خوب خوب ایم ... من و تو شرق و غرب ایم ... شمال ایم و جنوب ایم ..... صدا در هزار توی حلزونی می پیچد زنگ میزند چون ناقوس دریا و رنگ میبازد روی ماسه های شنی و پیش میرود مثل موجی که بر ساحل می کوبد و با خویش گوشواره ها و صدف ها و الوارها و بطری شکسته ها و جسد ماهی ها را ، می آورد !

توی چشمانم نگاه کن ، با من حرفی بزن .. اینجا مقابل آیینه ایستاده ام ، وانمود نکن که مرا نمی بینی .. مقابلت هستم . دستت را بیرون بیاوری صورتم را لمس میکنی .. پوستش کمی چرب شده شاید بوی ماهی کولی هم بدهد ، اما به هرحال تو آنرا دوست خواهی داشت .. تو تمام آنچه در من است را دوست داری چون گریزی برایت نیست .. برای تو که در آیینه ایستاده ای و موهای قهوه ای ت را کمی روی شانه لغزانده ای و با چشمان کشیده ات ابرو بالا انداخته ای .. برای تو می گویم .. با من حرفی بزن که مفری جز من نداری ... بیا نزدیک تر .. روی کاناپه بهتر نیست ؟ میخواهی کمی نوشیدنی بیاورم ؟ شاید گرمای آن تو را به حرف بیاورد .. دستم را بگیر . نترس . یخ نخواهی زد !

آن شب در امتداد کوچه دستت را ول کردم و آخرین نگاهت را با خنده جواب دادم و رفتم . میدانم چقدر بد بود .. میدانم ! وقتی درب ماشین را بستم و لبخندی به پسرک پشت فرمان زدم چقدر بد بودم . تکرارش نکن!  من نمی خواستم تمام خاطراتمان را همانجا کنار کوچه، توی اتاق، لای کتاب جا بگذارم و بروم .. نه ! من فقط می خواستم خودم باشم . به خاطر آیینه باور کن من فقط میخواستم جایی باشم بدون تو بدون سایه بدون هیچ حرف و کلنجاری ... فقط زندگی کنم و به همه چیز از ته دل بخندم به لیوان ویسکی، به سیگار نیمه سوز ، به رقص تند دوستانم ، به فیلم های ترسناک ، به اتاق بنفش پسرک و به موهای کوتاه بلند خودم .. به همه چیز بلند بلند بخندم ... کاش میتوانستی یک بار تجربه کنی چقدر زیبا و آرامش بخش است که هیچ در پس همه چیز نهفته باشد و تو ندانی ! باور کن ، خیلی زیباست ...

قول خواهم داد اولین باری که دستت را دوباره به من دهی و بگذاری من سایه ات بشوم یا تو سایه من ، با هم تا بام تهران یا حتی بالاتر از آن میرویم و هردو از ته دل میخندیم .. باور کن خیلی زیباست ! وقتی همه چیز در پس هیچ  خودش را نشان دهد ......


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه