من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


آنها که زيبا رفتند وای به حال ما که مانديم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٠/٢٧ توسط مريم

۱-  میان قطعه های برفی با انگشتانمان دو قلب کندیم .. سپید و چاق .. مال من کوچکتر شد و مال تو درازتر .. وسطش حروف اسممان را با نوک انگشت نوشتم .. دست هامون یخ زده بود .. زیر ناخن هایم برف ذوب میشد و سرخ شده بود .. نمیدانستم سرماشو بدهم به دست های سرد تو یا نفس گرم خودم ! .. در کشاکش این انتخاب بودم که دستم رو گرفتی و گذاشتی کف دست هات و بعد مقابل دهانت .. نمی دانستم بخندم یا سکوت کنم و به روی خودم نیارم فقط بهت نگاه کردم .. یه نگاهی که از جنس بچگی هامون نبود از جنس بزرگترها هم نبود یه چیزی که میدونم فهمیدی چه جنسیه چون همون نگاه رو ازت تحویل گرفتم .. مثل انعکاس خودم تو شیشه ... یه چیزی از جنس سکون سرد و ساکت که آدمو از درون میلرزونه ! دستم رو رها کردی و ایستادی .. برگشتم .. کف دستم رو بالای قلب هامون گذاشتم و کشیدم تا پایین .. صاف و سفت شد مثل قلب واقعی خودم ! ... از کنارت گذشتم و از پله های خانه بالا رفتم .. تو پاگرد اولی دیدم هنوز در حیاط ایستاده ای و به تکه های برف روی قلب های له شده نگاه میکنی ... با دست سردم اشک های گرمم را پاک کردم .. کاش میتوانستم خاطرات بچگی را همانطور نگه دارم و همان نگاه شیطنت آمیزت را با خنده هایم درهم آمیزم وقتی نقشه مان میگرفت .. حال هیچ چیز تغییر نکرده همان خنده ها همان نگاه ها همان حالت شیطنت توام با بچگی ... فقط یک چیز میان من وتو عوض شده ... بزرگی نگاه هایمان ! ... من به تو می اندیشم و به تمام چیزهایی که داری و اطرافت هستند ! تو به من نگاه میکنی و تمام راهی که رفته ام ! .. در حالی که آن وقت ها من بودم و تو و یک بازی کودکانه ... نه تحصیلات مهم بود و نه مال و اموال .. نه مشکل دوری بود و نه نزدیکی .. ای کاش هیچ گاه بزرگ نمیشدیم تا مجبور شویم روی تمام خاطرات کودکی خط قرمز بکشیم !

 تاحالا تصمیم گرفتی با کسی ازدواج نکنی فقط به خاطر اینکه میترسی تمام خاطراتی که با اون شخص داشتی رو ازدست بدی !

۲- ذات کمک خواستن سخته ولی از یه نفر اصلا سخت نیست .. از کسی که دوستش داری حتی لذتبخش هم هست که بخوای کمکت کنه و دستت رو بگیره .. فقط لازمه اش صداقت و جرات هست که بتونی بهش بگی چه جریانی رخ داده و چه کمکی میخوای ! .. که لزوما یا ما جراتش رو نداریم که اصلا بگیم نیاز به کمک داریم و یا صداقتش رو نداریم که اعتراف به واقعیت و یا تقصیر بکنیم ! ... ولی اگر هم زمانی این مراحل رو انجام بدیم باید طرف مقابل هم جنبه این اعتراف رو داشته باشه و به جای سرکوفت زدن و نصیحت کردن واقعا دستت رو بگیره ! ... اینجاست که دوست واقعی  مشخص میشه چون هرچقدر هم گناهکار باشی هرچقدر هم مقصر باشی اگر دوستدار واقعی ت باشه به دلت نگاه میکنه نه به حرف ات ! ... میدونستم ناراحت میشی و میدونستم ممکنه برای همیشه ترکم کنی اما برای آخرین بار خواستم دستم رو بگیری چون تنها کسی هستی که میتونی بهم کمک کنی ... برای آخرین بار ازت خواهش کردم که میدانم اولین و آخرین خواهشم بود اما هنوز نمیدانم چقدر ظرفیت پذیرش حرف هایم را داشتی و بعد از اینهمه آشنایی پهنای دلت چقدر است که از عشقت کم نکنی !

۳- تو این هفته پدربزرگم فوت کردند و اینجا نبودم که بتونم آپ کنم ... به همین خاطر هم کمی تاخیر داشتم .

یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور       اون زمون که قلب ما پر بود از شادی و شور

روزی که تو رو دیدم موهاتو بافته بودی    با گل سپید یاس گلو بند ساخته بودی

یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم    سال بعد از اون کوچه ما دیگه رفته بودیم

شاید اون دل ها دیگه خشکیده رو ساقه ها   شاید هم بزرگ شده زیر بال شاخه ها ....


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه