من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


الف مثل آ .... ؟ !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٢/۱٩ توسط مريم

یه روز خوب - یه روز بد .. یه روز یه گلوله آتیش - یه روز یه کاسه یخ .. یه روز لبخند های الکی- یه روز گریه های لحظه ای .. چقدر بالا و پایین ! چقدر نوسان ! .... یه حسی مثل موج دریا که جزر و مدش هیچ وقت با هم یکسان نیست .. هیچ وقت گوش ماهی های کنار ساحل شکل هم نیستند ... هیچ وقت علاقه ای به جمع کردنشون نداشتم .. با همه زیبایی هاش من فقط نگاهم به عمقش بودم ... دوست داشتم یه بار اون وسط ها اون آخر های موج هاش رو لمس کنم .. فکر میکردم مثل عشق خودم اینم انتهایی نداره ... اما هر دریایی یه ساحلی داره یه جایی ته خط .. وقتی می بینی آب نزدیک لب هات رسیده ، پاهات ديگه بي حس شده ، تنت كوفته ست .. آروم آروم ميري زير آب و ميرسي كف ماسه ها .. همونجا ساحل درياست براي تو ... پس دريا هم يه نهايتي داره ولي بسته به توان هركسي مسافتش فرق ميكنه !

آره زندگي هم همينجوريه .. هرچقدر بجنگي و قوي تر باشي ديرتر به اون ساحل نهايي ميرسي .. اين تلاطم هيچ وقت بهت آرامش نميده . فقط تلالو خورشيد و نقره آبي مهتاب روي تنت جا ميمونه .. آرامشي وجود نداره حتي واسه يه لحظه ! ... راست ميگن هروقت به خواب ابدي بري به آرامش ميرسي به همون ساحل ماسه اي ... به قولي : كوروش آسوده بخواب كه ما خوابيم !

نگاهم ميافته به عكس روي ديوار ، به اتاق درهم ريخته ام ، به موهاي كوتاهم تو آيينه .. رومو برميگردونم .. نگاه ميكنم به كف دستم يه نقطه گود اون وسط كه انگشتت رو ميذاشتي روش و ميچرخوندي ... مسخره ست .. همه تصوير هايي كه ازت دارم همه اش مسخره ست .. هميشه يه لبخند زوركي تو عكس هامون زدم و هميشه قيافه حق به جانب گرفتي ! ... دستمو ميذارم روي صفحه كاغذ سفيد .. ميخوام بنويسم . از چي ؟ از خودم از تو از آدم هايي كه اطرافم هستند از اينهمه احساس متضاد .. از اين حس مزخرفي كه تو دلم گير كرده و ميخوام تا اونجا كه ميتونم بلند بلند گريه كنم .. اگه دوست داري ميتوني اشك هام رو ببيني .. واسه من يه تماشاچي اينقدرها هم مهم نيست ! ...

كاغذ مچاله شده توي سطل آشغال ميفته .. نگاه ميكنم به آيينه .. خنده ام ميگيره .. مگه ميشه تو يه لحظه ازت متنفر باشم يه لحظه عاشق ! ... همه چي مسخره ست .. به خصوص وقتي شكل جدي به خودش ميگيره خنده دارتر ميشه ..

چه جوري ميشه بدون پرت شدن ، روي يه طناب باريك راه رفت ! چه جوري ميشه يه هفته ، فقط هفت روز اين طناب باريك آروم بگيره و اينقدر بالا و پايين نره ... چرا پاهاي من اينقدر ميلرزه .. نه از ارتفاع ميترسم نه از هيجان اما چرا اين طناب اينقدر براي سنگيني تن من نازكه ؟ ....

من ؟

خوبم .. خسته ام .. حوصله دارم .. تنبل شدم .. الكي خوشم .. زيادي فكر ميكنم .. حس بدي دارم .. دوستت دارم .. تنهام .. درس دارم .. سرم شلوغه اينروزها .. دلم تنگ شده واسه صداي داريوش .. خوشحالم !! ..

----------------------------------------------------------------------------------------------------

ن . ن ۱ : دوست داشتم اين پستم رو پاك كنم ولي دلم واسه انگشت هام سوخت . ( عنوان پست رو تريبون آزاد گذاشتم ... آ مثل چي ميمونه ؟ )

ن . ن ۲ : راستي احساس خوبيه كه كسايي رو كه ميخوندي ، بتوني ببيني ...روز خوبي بود  

ن . ن ۳ : معذرت از تمام دوستاي خوبم كه نتونستم اين مدت به وبلاگ هاتون سر بزنم ... يا جبران ميكنم يا كلا بيخيال خودم و وبلاگم ميشم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه