من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


نوروزي ديگر آمد و ما هنوز سرگردانيم ...

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٥/۱٢/٢۸ توسط مريم

 اگه حوصله نداشتی داستان را نخوان .. پایین تر مطالب جالب تری هست ----------------------------------------------------------------------------------------------------

سوييچ ماشين را بهت دادم و از همان راهي که آمدم برگشتم . بدون هيچ سوالي سوييچ ات را گرفتي و داخل خانه شدي . انتظار داشتم يك نگاه مختصر به ماشين ات بيندازي شايد تصادف کرده باشد يا چراغش شکسته باشد اما بدون هيچ حرفي رفتي . از پياده رو که گذشتم يك لگد به چرخ جلو زدم اما دزدگيرش صدا نکرد . دوباره شديدتر کوبيدم اينبار به قالپاق هم زدم که شروع کرد به سر و صدا کردن . از سربالايي کوچه راهم را پيش گرفتم و رفتم . فکر ميکردم چطور بعد از سال ها دوستي هنوز نتوانستم كاملا تو را بشناسم . فكر نميكردم مدارک و سوييچ پژو ات را به من بدهي آنهم براي چند روز که يک روزش براي مسابقه اتومبيلراني بود و بقيه اش هم براي تمرين . حتي روز مسابقه نه در چادر تيم و نه در جايگاه تماشاچي ها اثري از تو نبود .  حس بي خيالي و سردي تو درست مثل گذشته ها وجود داشت و هنوز نميدانم چطور به تو اعتماد کردم .

به خيابان که رسيدم منتظر تاکسي شدم . ساعت از ده و نيم شب گذشته بود . تا نزديك ترين آژانس چندين كوچه فاصله بود . مجبور بودم کنار خيابان بايستم . چند تا ماشين مدل به مدل جلو و عقب ميرفتند . از نوع حرف زدنشان حال تهوع مي گرفتم . ياد روزهاي بدي مي افتادم كه مدت هاست از آنها فاصله گرفته ام . راهي نداشتم به جز اينکه دوباره وارد کوچه بشوم و زنگ خانه را بزنم . وقتي به خانه رسيدم نفسم تنگ شده بود . زنگ زدم در باز شد و وارد شدم . از روي پله ها بلند داد زدي : چيزي جا گذاشتي ؟ .. گفتم : نه ميخواستم آژانس بگيرم . گفتي : خب بيا بالا زنگ بزن

هربار كه وارد خانه ات ميشدم  نميتوانستم جلوي ترس بيهوده ام را بگيرم . صدايت را از اتاق شنيدم که ميگفتي از صفحه دوم دفترچه تلفن ميتوني چند تا رو پيدا کني .

 وارد آشپزخانه شدم و چراغ را روشن کردم . مشغول پيدا کردن دفترچه بودم که صداي افتادن چيزي مرا از جا پراند . داد زدم : چي شكست ؟ ... صدايي نيامد . سکوت محض و ترسناکي خانه را گرفته بود . ناخودآگاه سمت اتاق نشيمن رفتم . نرسيده به اتاق داد زدم : کجايي ؟ چي شکست ؟  ..  صدايي آرام و گنگ مي گفت : چيزي نيست .. فقط برو .

نور قرمز راهرو توي چشمم ميزد . هيچ صدايي به جز حرکت برگ هاي باغ نمي آمد . حس ميکردم کسي مرا از اطراف نگاه مي کند . دستم يخ زده بود به ديوار چسبيدم و آرام کنار در رفتم . در نيمه باز بود . نور زرد لامپ از لاي در بيرون ميزد . صداي آرام زني ميامد که قابل درک نبود . در با جير جير خفيفي باز شد . نگاهم به آباژور شكسته كنار تخت افتاد و تن برهنه دو نفر که صورت هايشان برايم آشنا بود . چند دقيقه مسکوت همديگر را نگاه کرديم . به چشمان دوست چندساله ام خيره شده بودم و نگاهي به تو انداختم . از جايت بلند شدي و پريا ملافه را روي سينه هايش آورد . وارد راهرو شدم و روي سراميک سرد ميان نورهاي قرمز نشستم .

- ناراحت شدي ؟

- چرا با دوست من ؟ چرا با من ؟

- . من با تو کاري نداشتم . از اول هم تکليف ما مشخص بود . دو تا دوست واقعي ، دو تا همکار اما پريا حسابش با تو جداست . اون جزء ما نيست . اون منو دوست داره

- اما نميدونه تو چه کاره اي ؟ من به اون هيچي نگفته ام .

- مهم نيست .. تو کار ما فقط اعضاي اصلي مهم هستند . تو هم به اعتبار من تونستي جدا بشي و بلايي سرت نياد .

- اما اون نه از گذشته من خبر داشته و نه از حرفه تو ..

- خب كه چي ؟ بعدا مي فهمه .. حالا وسايلت رو بردار و بزار تو ماشين .. هر قبرستوني ميخواي برو ولي اينطرف ها ديگه نيا

همين لحظه بود که پريا با لباس خواب مشکي توي راهرو پيدا شد . به طرف کيارش آمد و روي گونه اش را بوسيد و با ناز هميشگي اش به سمت آشپزخانه رفت .

چشم هايم داغ شد . بغض توي گلويم را گرفته بود که کيارش دستم را گرفت و بوسيد و آرام کنار گوشم گفت : برو خونه تو ديگه به کمک من نيازي نداري . فکر اينطرف رو هم نکن به هرحال گروه به يکي مثل تو نياز داشت . كي بهتر از دوست خودت ... برو .

بلند شدم و سمت اتاق مهمان رفتم . چند دست مانتو و کفش داشتم که داخل کيسه گذاشتم . لوازم آرايش و عطرهايم را گذاشتم بماند شايد براي پريا . سوييچ را از روي جاکفشي برداشتم . نگاهم به باراني زرشکي ام افتاد که پريا دوستش داشت . کيارش کنار در آمده بود تا مطمئن شود ميروم اما پريا هنوز در آشپزخانه بود . سکوت سرد و محض مثل کيارش مثل چند سال قبل تر خودم .

از پله ها پايين رفتم . با هر پله گام هايم را آهسته تر ميکردم تا بتوانم هرچه خاطره خوب و بد بود فراموش کنم . پاگرد آخر که رسيدم ايستادم شايد صداي پايش را بشنوم شايد پريا در آخرين دقايق بفهمد که بايد برگردد . شايد نظرش عوض شود اما صداي بسته شدن درب ورودي همه چيز را تمام کرد . شب از نيمه هم گذشته بود . باد سرد پاييز توي صورتم زد . به سمت ماشين رفتم و نگاهي به پنجره آشپزخانه انداختم . پرده کنار رفت و دوباره افتاد . ياد چشم هاي خمار کيارش افتادم و چشم هاي عسلي پريا که نميدانم کداميک آخرين بدرقه را نثارم کرده بود  .

ماشين را روشن کردم و از سربالايي کوچه رد شدم . وارد خيابان که شدم نه اثري از خانه ويلايي قديمي بود و نه از علاقه من به هردو آنها .. هنوز تاثير رواني گروهمان در من بود . حس عدم تعلق و فراموشي . طوري كه در نهايت علاقه و اعتماد سرد و خشک باشيم مثل کيارش ، مثل دوران فعال عضويت ام .

باران روي شيشه ميخورد و حرکات يکنواخت برف پاک کن ماشين ، زندگي ام را مثل فيلم پيش رويم تکرار ميکرد . سال هاي گرم و خوب من با تو و زندگي خصوصي و پنهاني ما .. جلسات گروه و کثافت کاري هايي که آن موقع تفريح محسوب ميشد .. حساب هاي جاري و پس انداز بانک هاي مختلف .. يه دنيا عشق و اعتماد و پول با کثيف ترين آدمي که براي من بهترين مرد شده بود ... ياد فرارم از گروه افتادم و فداکاري کيارش که جلوي کشته شدنم را گرفت ..

چيزي به صبح نمانده بود که به خانه رسيدم  . کليد را چرخاندم و سعي کردم مثل قبل ترها فراموش کنم از کجا آمده ام ! ... وارد اتاقم شدم و روي تخت افتادم . ميل شديدي به خواب داشتم . دوست داشتم اين سرگيجه مداوم را زودتر فراموش کنم . چشمانم را بستم و مثل هميشه خوابيدم . آرام ، سرد ، بي خيال .

----------------------------------------------------------------------------------------

ن . ن ۱ : هرچی خواستم بنویسم به جز درد و بدبختی چیزی یادم نیومد . چون نزدیک عید بود خواستم از امید بنویسم نتونستم چون لذت هام همه از پوچی منشا گرفتند تا از امید ! .. به همین خاطر یک داستان کوتاه نوشتم که بازتابی از واقعیت پنهان جامعه ست .. یک تکه کوچک از آدم هایی که ما نمی بینیم یا نمی شناسیم اما زندگی دیگری دارند با عقایدی دیگر ...

               

ن . ن ۲ : پیشاپیش عید باستانی و نوروز اصیل ایرانیان رو به همه دوستان خوبم و وطن پرستان تبریک میگم و امیدوارم سال جدید سال برآورده شدن آرزوهامون باشه و سالی باشه غیر از سال دو هزار ، سال سقوط سال فرار ...

گرچه نوروز سال به سال حال و هوای کمتری می گیره به خاطر افزایش گرانی و فساد و ناامیدی .. اما حتی با یک وجب سبزه این خاک و حتی با ماهی مرده و هفت سین سرخ و سفید و سبز به استقبالش میرویم و این سنت باستانی را گرامی میداریم .

لالالالا گل لاله ... حریم عشق پاماله ...

                             سیاهی رنگ هر سفره ... سر هفت سین هر ساله
----------------------------------------------------------------------------------------
         

                      آنچه از خدا میخواهم با زبان مناجات داریوش

الهی ،اين سوز ما امروز دردآميز است . نه طاقت به سر بردن ، نه جاي گريز است . اين چه تيغ است كه چنين تيز است ؟ الهي درد ميدانم و دارو نمي دانم . الهي ، تو شفا ساز كه از اين معلولان شفايي نايد . تو گشايشي ده كه از اين بنديان كاري نگشايد .به سامان آر كه سخت بي سامانيم .. جمع دار كه بس پريشانيم ..

دانايي ده كه از راه نيافتيم .. بينايي ده كه در چاه نيافتيم --- نگاه دار تا پريشان نشويم ... به راه دار تا پشيمان نشويم --- بياموز تا راه از چاه بدانيم ... برافروز تا در تاريكي نمانيم --- همه را از خود رهايي ده .. همه را با خود آشنايي ده ... همه را از مكر اهرمن نگاه دار ... همه را از فتنه نفس آگاه ساز ...

از نفس بدم رهايي ده يارب .... از قيد خودم رهايي ده يارب .... بيگانه ز آشنا و خويشم گردان ... يعني به خود آشنايي ده يا رب ...يارب ز شراب عشق سرمستم كن ... وز عشق خودت نيست كن و هستم كن ... وز هرچه به جز عشق تهي دستم كن ... يك باره به بند عشق پابستم كن ..

الهي آنكه تو را دشمني آموخت سوخت ... آنكس كه جوهر حيات شناخت لب دوخت ... آنكه دم از بيگانگي زد آشنايي نياموخت ...

دل جايگاه مهر است نه جاي جوشش و كين ... جان از دوستي جان گيرد و كينه با كين ... دوستي كليد درهاي بسته ست و مرهم دل هاي شكسته ...

چه زيباست جهان اگر بينايي آموزيم و چه مهربان اند جهانيان اگر دريچه دل پر از مهر را بگشائيم ...!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه