من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


دلم ميخواد گريه كنم براي مرگ رازقي

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٢/۱۳ توسط مريم

اینروزها گریه های پنهانی ام حوصله همه را تنگ کرده ست بیشتر از همه تو را .. که مثل همیشه قوز کرده روبرویم نشسته ای .. چین های کنار پلک ام را میشماری و گودی زیر چشمانم را عمق می بخشی . من بغض کرده ام و تو لب می جنبانی .. من فرو میریزم و تو برمیخیزی .. دستت را از شانه هایم بردار ! من نیازی به تکان اطمینان تو ندارم ..

اینروزها هرچه میخورم بازهم لاغر میشوم . انگار رژیم اجباری گرفته ام . تو حسرت میخوری به انحنای کمرم و من هر روز لاغرتر میشوم .. پوستم از اندوه ترک برمیدارد . من صدای خرد شدنش را میشنوم . گاهی می اندیشم که گوش هایم تیزتر شده است ، صداي زمزمه هايت را هم ميشنوم ..

اينروزها مرز ميان خنديدن و گريستن از تار موي گربه هم نازك تر شده است .. ميتوان در اوج يك رويا بود و دقيقه اي بعد در هراس يك سقوط .. ميتوان بوسه اي از سر نياز روي لب هايت گذاشت و ميتوان از چشم هايت رو گردان شد .. ميشود در خيابان در انعكاس هر سطح صيقل خورده اي خود را ورنداز كرد و ميتوان در جواب زني با خواهش خود را تبرئه كرد .... آري ميتوان اينروزها به راحتي سقوط كرد ..

من بايد هر شب نگراني هايم را با چرك دست هايم در آبراه توالت ، دور بريزم ولي هرچه ميشويم بيشتر نگران ميشوم .. هر صبح با صداي قلبم بيدار ميشوم و هربار كه بيرون ميروم نذر ميكنم كه دوباره برگردم .. ميان عروسك ها و بالش ها و خاطره هايم .. هر لحظه روسري ام را جلوتر ميكشم و هر بار بيشتر به چراغ هاي قرمز مشكوك ميشوم .. ميترسم نسبت ما را باهم بپرسند ،و من هرچه فكر كنم يادم نيايد كه نسبت مستقيم داريم يا معكوس !

باز وقتي به آغوشت پناه ميبرم نگاهم ميكني و ميگويي چرا اينقدر خسته ام ؟ ... دليلي براي شاد بودنم اگر ميبيني بگو شايد خستگي هايم را فراموش كنم !

ن . ن : ميخواهم براي گريز از بدي به بدتر پناه ببرم .. مگر انتخاب هاي من و تو به تعداد انگشتان يك دست هم ميرسد ! ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه