من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


من نه چنانم که تويی .. تو نه چنانی که منم .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٤/٢ توسط مريم

پشت پنجره ها هميشه راهي هست كه تا نور تو را ميبرد . پشت درهاي بسته روحي خسته حضورت را انتظار ميكشد
اينجا من دلم به اندازه ابرهاي سنگين بهاري پر است . قرمزي چشمانم را نميبيني ؟
هميشه دستي ست براي گرفتن .. آندورترها مي گويند دست ها زياد است
اينجا اما همه به دنبال دستان من اند .. گرم است ؟ كوچك است ؟

اينجا قلبي كوچك نگران دستان توست
اينجا نفسي عميق فرورفته در هواي توست
اينجا آخرين راه خروج است آخرين ايستگاه
اينجا بوسه هاي من منتظر توست

روزهای زیادی ست که عادت کرده ام کس دیگری باشم . آنقدر به این عادت ام خو گرفته ام که تقریبا یادم نمیاید قبل تر ها چگونه بودم . میخواهم چند تا از دوستان قدیمی ام را ببینم و از آنها جویا شوم که آیا من همانم که بودم ! ؟ یا از خویشتنم چنان فاصله گرفته ام که آنها هم این انفکاک را حس می کنند .. ؟

همیشه وقتی اولین قدم را در راهی گذاشتی دیگر بازگشتی در کار نیست . تو مجبور به ادامه این راه هستی و پیچ و خم جاده توجهی به خستگی تن ات یا تاول پاهایت ندارد .. جاده همچنان ادامه دارد و سراب تو را پیش می برد . هرم داغ شن صورتت را می سوزاند و موهایت را طلایی می کند . تو سرگرم شانه کردن موهایت در باد گرمی و شب از راه می رسد .

مهتاب جاده می گویند زیباست . شبنم خیس گیاهان و سرمای خاک نوید خواب را می دهد . سر بر آستینت می گذاری و فرو می افتی . صداهای ناشناسی در گوشت می پیچد . برمیخیزی ، صدا از خاك برمي آيد ، اصواتي نامفهوم و گنگ .شايد انعكاس صداي مردگاني باشد كه شب هنگام برمي خيزند .. جاده تاريك است و مهتاب وهم انگيز و تو تنهايي .. سكوت مطلق شب با ناله هاي دور زني مي شكند . ناخن به دندان مي گيري و پاهايت را توي شكم جمع مي كني و تكيه به ديوار فروريخته خانه اي از هوش مي روي ...

صبح بي صدا از راه ميرسد ، نه آواي پرنده اي بر سرشاخ خشكيده و نه بانگ رهگذري .. نهايت سكوت در عمق فضا جمع خواهد شد و از جايي درون سينه ات بيرون مي زند ، مثل بازدم گرم نفس هايت كه در گنديدگي هوا قطره قطره بخار مي شود .

بازگشتي در كار نيست ، اين انتخاب توست و تو محكوم به اطاعت از اين تقدير هستي . راه بي فرجام و تلخ ، پر از لذت هايي كه آنها را حس نمي كني ، پر از عابران شبح مانند .. سنگلاخ آرزوهاست اين سرابي كه در پيش گرفته اي ... از اين جاده ، آسمان بالاي سرت هم سياه ديده مي شود .. تو دستها را موازي رو به بالا رو به آسمان گرفته اي اما جز باران مصيبت چيزي نمي بيني .. خيس خيس از باران سياه و قطره هاي اشك سپيد روي گونه هاي سياهت چون موم شمع فرو مي ريزد .. مي بيني ؟ حتي گريستن را هم از ياد برده اي !

        


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه