من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


اين منم !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٤/۱۱ توسط مريم

مرا در خلوت کدام کوچه گم کردی ؟ که اینچنین گیج و منگ در چشمانم مینگری .. در پس کدام شب تار مرا به امید های واهی فروختی ؟ مگر ارزش تنم اینقدر کم بود که اینچنین ذره ذره اش کردی ...

این بود آن مهمانی بوسه و شب ؟ این تمام قصر آرزوهایی بود که برایم ساخته بودی ؟ حیف از دلم که به پایت نشست .. حیف از تنم که در هوسمان بالید .. حیف از تو حیف از من ...

هرچه میخواهم به خودم یادآوری کنم که من بالاتر از آن چیزی هستم که می بینم و متحمل می شوم . هرچه دلم را خالی تر میکنم تا جا برای آرامش باز شود اما بازهم تنها تر از قبل می شوم . این منم که با لجاجت عادات بد ام را ترک نمی کنم و این منم که با حماقت گوش به کسی می دهم که درونم است و هرچه آشفتگی ست از آن برمی آید !

درونم کس دیگری را کشف کردم دقیقا هم اسم خودم ، هم سن و هم شكل خودم . كسي متفاوت با سايه . سايه آنقدرها هم شبيه من نيست  . ولي اين موجود تازه كشف شده كسي ست كه ظاهرا با من يكي ست . كسي به اسم خود .

اين خود تمام مشخصات مرا مثل شغل ، تحصيل ، ورزش ، احساس و .. كاملا كپي كرده است . يعني يا من را شبيه خودش كرده يا خودش را شبيه من كه مهم اين است كه الان من كسي هستم كه نه شبيه مريم و نه شبيه سايه بلكه شبيه خود هستم . و اين به نظرم يك فاجعه ست !

حس ميكردم اگر زماني حامله بشوم همين احساس را دارم . كسي درونم است كه نه شبيه من نه شبيه سايه ، بلكه موجود تازه اي ست ولي درون من زندگي مي كند و من مجبور به تغذيه و تامين تمام نيازهايش هستم . من بايد مواظبش باشم بايد احساسم را بهش انتقال دهم و بايد اول هواي او را داشته باشم بعد خودم . جنيني كه شايد به حكم شانس درصد كمي شبيه من دربيايد ! ولي من مجبورم اين بار را مثل بچه كانگورو حمل كنم .

حالا بدون اينكه باردار شوم كسي را درونم مي بينم كه شبيه هيچ كس نيست حتي درصدي هم نمي توانم شانس داشته باشم . كسي كه از ابتدا با من و با هر كس ديگري به اين دنيا مي آيد و بعد از من هم باز وجود خواهد داشت .

و هرچه جلوتر مي روم مي بينم بسياري از باورها ، علائق و توانايي هايم مال خودم نيستند !! من آنها را قبول ندارم اما بهشان عمل مي كنم و اين فقط به خاطر دستوراتي ست كه از همين خود مي شنوم . و اين به نظرم ابتداي جنگ دروني من است . جنگي بدون هيچ اسلحه سرد و گرم اما مسلما با خونريزي !

چون در اين بدن در اين محدوده تنگ ميان رگ ها و اعصاب و مايعات جاري فقط يك نفر مي تواند حاكم باشد يا من يا خود . تا الان كه از فرمانروايي اش جز پريشاني و اضطراب و ياس و نوميدي و گاهي لذت هاي زودگذر و هوس هاي لحظه اي چيزي نديدم . و اگر تا الان حرفي نزدم چون كور بودم و نمي ديدم چه بر من مي گذرد !

مي دانم كه اين خود با تمام شما ها هست ولي كشف آن و مهم تر از همه بيرون كردنش كاري شخصي ست . آن وقت ميتوانم به معناي واقعي آزادي برسم و آرامشي را تجربه كنم كه هميشه در آرزويش هستم .

................. اين راه ادامه دارد . در اين مسير به هر حرف تازه اي كه رسيدم برايتان مي نويسم شايد جواب سوال هاي مشابه ، يكي باشد .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه