من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


رقص شبانه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٦/٩ توسط مريم

وقتی گوشه ناخنم می شکست یا کنار لبم جوش قرمز کوچکی میزد ، آنچنان بهم ريخته ميشدم كه انگار دنيا خراب شده است . فكر اينكه مدل موهايم امروز چه طور باشد يا آرايش فردايم چطور ، هميشه مغز كوچكم را درگير ميكرد يا شب هايي كه براي ست لباس فردايم نقشه هاي رنگي مي كشيدم .... حالا به ناخن هاي شكسته ام عادت كرده ام و چروك دور لبم ديگر ناراحتم نمي كند .مدل موها و آرايشم اغلب يك جور است و ست لباس هايم بهم ريخته ست ... ديگر مجبور نيستم به چيزي تظاهر كنم . به چيزي كه نيستم. به كسي كه دوست ندارم باشم . اين روزها برايم مهم نيست كه چطور باشم چطور بپوشم چطور بخورم . مي گويند افسرده شدم ولي من يقين دارم كه آنها نمي دانند من چقدر خوشحالم !

لحظه اي كه نفس هايمان يكي ميشد و التهاب تن گرممان در هم فرو ميريخت ، نه ديگر چيزي مي شنيدم نه چيزي حس مي كردم . انگار از درون خالي ميشوم از هيچ به هيچ مي رسيدم و از پوچي به تو . به نگاه خسته پلك هاي ورم كرده ات و به بوي عرق تنت . آن لحظه ناخن هاي شكسته ام دوباره رشد ميكردند ، موهايم مجعد ميشدند ، پوستم از لمس احساست تازه ميشد و لب هايم باد ميكرد و روي جوشم را مي پوشاند .. حالا همه فكر مي كنند من دارم هر روز آرام تر و افسرده تر ميشوم !!

ديشب ميان پنجره اتاقم باز مانده بود و دوباره شب با وسوسه سياهش روي فرش اتاقم سر خورد . از روي دمپايي هاي عروسكي و صندلي ميز و كفپوش اتاق رد شد تا لبه تخت رسيد و روي دستم خوابيد . مثل يك پروانه قرمز رنگ كه سر بال هايش را طلايي كرده باشند . بلند شدم از روي دستم پر زد تا كنار پنجره و از آنجا تا سر كوچه كه هنوز رد طلايي اش ديده ميشد . بلوز دو بنده ام را پوشيدم روي شلوار آبي رنگ و از خانه بيرون رفتم . سر كوچه ايستادم نگاهم به چراغ سوسو زن نبش در افتاد و از آن طرف به گربه اي روي تل آشغال ها . كمي بالاتر ماشيني پارك شده بود دربش باز بود نشستم كسي سلامم را پاسخ داد كه مي مي شناختمش اما آنقدر دور كه نمي توانستم به خاطر بياورم . ميان سينه هايم نوار آبي رنگ لباسم بالا و پايين ميشد و تا كمرم آويزان بود .

 تمام راه سكوت كرده و سيگار مي كشيد و در آن خانه اي كه به نظرم آشنا بود كنارم نشسته و دور كمرم را فشار ميداد و لبخند ميزد . باهم نوشيديم ، رقصيديم و در تاريكي ، لحظه اي لب هايش ورم لب هايم را خواباند . سردرد عجيبي گرفتم ، تا خانه راه زيادي بود و ميان من و تمام اين آدم ها فاصله اي بيشتر . همه ، زوج هاي خوشبخت و شادي بودند با آرزوهاي عروسكي و خانه هاي مقوايي و من تنها دمپايي هايم عروسكي بود كه آنراهم جا گذاشته بودم . همه برايم لبخند ميزدند و تحسينم مي كردند و من خيره مي ماندم . تازه داشتم به خاطر مياوردم كه ميزبانم كيست كه در آسانسور تنم به آيينه سرد ديوار چسبيد و دهانم مزه چيزي را گرفت كه تلخ بود . انگشتم را گوشه آيينه پاره كرد و در دهانم خون تلخ مزه اي جاري شد . در راه برگشت اشك هايم را ميان پك هاي سيگارم فرو دادم و به طعم شيرين بوسه هايت فكر ميكردم و لب هايي كه مي گفتند هرگز بدون من نرقص !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه