من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


من و تو چه بی کسيم .. وقتی تکيه مون به باده .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٦/٩/۱۸ توسط مريم

چه بی خیال در هوای تو پرواز کردم و چه رها تنم را به دست دانه های خاک دادم تا دستان سرد تو آنرا دفن کند . بدنم را تکه تکه کند و هر قطعه اش را در گلدانی شکسته بگذارد . کوچه بوی تو را دارد وقتی از آن می گذرم .. انگار بوی تنت در تنم ادغام شده ست که حتی نفس هایم نیز بوی تو را دارند .. آخر کم نیست آن روزهایی که غذایمان را نه باهم بلکه درهم میخوردیم . سیب سبز میان دستان مادرم غلط میخورد .. مثل گوی آرزوهای من که هرلحظه به دور خودش می گردد و من هرلحظه میترسم زمین بیفتد . یاد طعم سبز دهانت می افتم و گوشه لبم را گاز می گیرم . مثل قاچ هندوانه  سر باز کرده ست و دهانم مزه گس خرمالو می گیرد ... مثل تار موهایم که میدانم هنوز هم لای پرز فرش اتاقت گیر کرده ست .. کاش میدانستی حتی با یک اسفنج خیس بزرگ هم نمیتوانی همه شان را جمع کنی !

از کوچه میگذرم و به خانه می رسم . توی اتاقم هرچه می گردم نمیتوانم وسایلم را طوری جابه جا کنم که تو را فراموش کنم . شیشه گرد عطری که فقط برای تو درش باز میشد .. کادوهای تو و آن خرس شکم گنده که با چشم هایش مرا می پاید و انگار منتظر وقوع چیزی ست .. انگار آنهم بیتاب لحظه های خوش قدیم است .. تیله قهوه ای چشمانش متعجب است . شاید او هم نمی داند چرا اینچنین از هم جدا ماندیم ! ... روبروی آیینه می ایستم ، موهايم آشفته و بلند شده است ، شیشه عطر را برمیدارم و بو می کنم .. سرم گیج می رود و  آيينه ترك برميدارد و بوي عطر همه اتاق را برميدارد . تن خرسم خيس عطر مي شود .. دانه هاي گردنبند سبزم ميان اتاق ميريزد و دستم ميان لباس هايم دنبال آن تاپ سرخابي مي گردد كه دوستش داشتي .. لبه تيز قيچي در امتداد پارچه پايين مي آيد .. عكس هايمان يك به يك پاك مي شود و خاطرات مرده آن روزها دوباره جان مي گيرد و جان مي دهد .. كف زمين مي نشينم و نگاهم به صفحه سياه موبايل مي افتد .. آخرين اس ام اس ها و شبي كه بعد از مدتي دوري باز صداي سردت را شنيدم كه مصرانه از من فرار ميكردي .. مژه هايم از اشك شور به هم چسبیده و قرمزي و سوزش چشمانم آزارم مي دهد ..

وقتي آفتاب هنوز عمود مي تابيد و زمين گرم بود دستانت هميشه در دستان من بود و انگشتانم مامن آرامش انگشتانت .. گرماي دستم بر تنت و انرژي كف دستانم در امتداد اعصاب بدنت گويي ما را بهم متصل ميكرد .. نميدانستم وقتي باد بيايد و آفتاب برود دستان من هم يخ خواهد زد و دستان تو آنرا پس ميزند چون لاشه كبوتري كه روي سيم برق خشكيده ست .. نمي دانستم كه باد سرد و موذي پاييز ميان سينه هايم ميرود و تنم آرام آرام فرو ميريزد .. اول زرد و بعد نارنجي مثل رنگ ته موهايم مثل برگ هاي حياط خانه تان .. مي پلاسد و مي خشكد . نمي دانستم شب ها اينقدر طولاني ميشود كه هرچه سعي ميكنم بخوابم بازهم فكر تو نمي گذارد !

آخرين نگاهم را در آن عصر دلگير حتي بدرقه نكردي و لذت يك بوسه را برايم حسرتي كردي كه هيچ گاه نبخشمت . ميان شيشه و فرمان ماشين و اتاقك خالي هق هق گلويم را فرياد كشيدم و كوچه را با تمام درخت ها و ساختمان ها و آدم هايش ترك كردم .. رفتن انتخاب تو بود و بهتر بودن و ماندن انتخاب من .. اما چه كنم كه دلم ياد نگرفته ست احساس را از كسي گدايي كند ! و تنم هنوز در باد پاييز ترك نخورده ست كه نگران رفتن تو باشد !

حالا كه مي خواهي بروي حرفي نيست .. شب خوش . اما بدان با هر كس ديگري باشي مطمنا خوشحال و شادتري زيرا دوستت نخواهد داشت !

      


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه