من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


لحظه ها

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٢/۱ توسط مريم

آنقدر ثانيه ها از روي اين حادثه گذشته ست كه ديگر به ياد نمي آورم كل واقعه چه بود ؟ گرچه

 

هنوز در صحت بودنش شك دارم با آنكه هميشه يادش كرده ام ..

 

اينكه آنروز آفتاب زده بود يا غروب بود مهم نيست و اينكه سرد بود يا گرم باز هم مهم نيست ولي

 

من هميشه مي پرسم كه چه روزي ، چه فصلي و چه وقتي بوده ست گرچه شايد اصلا مهم نباشد

 

وقتي ديگر كار از كار گذشته است ..

 

ديروز شنيدم كه ميگفتند روزي گرم بود و تاريك . روزي كه سالهاي بعد همه آنرا با خنده تبريك

 

مي گفتند و دوستان با تلفن زدن سلب مسئوليت از خود مي كردند .يك سال بعد در همان روز

 

مي خواستم جشني بگيرم و در آن با كسي كه آن موقع دوستش داشتم برقصم و شاد باشم .

 

تنها براي آن شب و فقط يك شب ..

 

كه هيچ وقت نشد ، نخواست و نگفت .. حالا مي بينم كه هيچ وقت نگفت كه چرا دوستم دارد .

 

تنها دوستم داشت چون آن موقع من بهترين انتخابش بودم .. آن موقع من ستاره اش بودم و آن

 

روزها به يادم بود زيرا كه عادت كرده بود به هوس تنم به التماس دستانم و به لبخند غمگينم ...

 

عادت كرده بود به شادي هاي مصنوعي ام به اميد هاي مصنوعي و به آسمان آبي مصنوعي ام ...

 

آن موقع دوست داشتم لحظه را همانجا نگاه دارم . لحظه اي ثابت از عشق ، لحظه اي ويران از

 

آباداني دست هايمان و خواهش قلبمهايمان ..

 

كاش لحظه مي ايستاد ثانيه مي ايستاد عقربه حركت نمي كرد

 

تا كه به لحظه ها و روزها و سالهايي نمي رسيد كه هر كدام جداگانه از خواب بيدارمي شويم ،

 

كارهاي جداگانه ، تلفن هاي خصوصي

 

آرامش جداگانه و شادي هاي جداگانه ..

 

شب هايي كه جدا از هم به تختخواب مي رويم كنار تني بيگانه براي يكديگر ..

 

براي تو براي من .

 

امروزِ روز ديگر از آن خواهش ها و بوسه ها و نياز ها چيزي نمانده است . ديگر از تو شايد سايه اي

 

بر ديوار و از من خاموشي يك شمع بر جاي مانده است .

 

ديگر نبايد به دنبال هيچ چيز بود ؛ نه دليل و نه پرسش و نه خواهش . هيچ نبايد گفت وقتي

 

لحظه ها آنقدر بي رحمانه در گذرند كه وجودت را در كشاكش سهمگينش بر باد مي دهند .

 

ديگر آن روز و آن اتفاق چه اهميتي خواهد داشت مادامي كه عقربه ها باز نمي ايستند . مادامي

 

كه قطره ها در حركتند و بادها در گذر ... و تنها ساعت ها هستند كه بر جاي مي مانند .

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه