من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


پژواک

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٢/٢٤ توسط مريم

بعضی وقت ها آنقدر زمان تند می گذرد که وقتی به خودت می آيی می بينی که  تنها ی تنها زير آفتاب سوزان ايستاده ای و انتظار می کشی .. آنقدر زمان زود گذشت که تاريخ برگشتم به صفحه سفيد وبلاگ را فراموش کرده بودم ... بگذريم ..

اين جمله برای آنهايی که هنوز خاطره يک عشق قديمی را حفظ کرده اند :

فراموشی روياهايت چه سخت است

وقتی هر صبح پژواک صدايت را انتظار می کشم ...

و ديگر هيچ ... شايد ما عادت کرده ايم به انتظار .. اگر می گويم ما يعنی من و سايه ام و هر کس ديگری که مثل ما باشد .. انتظار فقط يک کلمه شش حرفی نيست بلکه شش دوره يا سال يا ماه يا .. ديگه چه فرقی داره وقتی مجبوری که به خاطرش منتظر بشينی .. حالا هرچه قدر !!... راستی به خاطر چی ؟؟

تا الان که فکر می کنم می بينم يه بار به خاطر قبولی کنکور يه بار به خاطر عشق يه بار به خاطر رهايی و ... انتظار کشيدم و خيلی کارها کردم تا به اونجايی که می خوام برسم ... خوب رسيدم البته نه اونطور که می خواستم و اين منو راضی نمی کنه و همين می شه که دوباره انتظار می کشم برای فردای بهتر از الان و الان بهتر از ديروز ... مسخره نيست ؟ اين دور دوار سرگردون که همه می چرخيم مسخره نيست ؟

راستی اگه تا حالا به خوابگرد سر زده ايد و نوشته های سيد رضا شکرالهی رو خونديد حتما از داستان ها و نقد ها هم لذت برديد و اگر نه به اينجا سری بزنيد که مطالب جالبی دستگيرتان خواهد شد . در ضمن قسمت جايزه بهرام صادقی حاوی داستان های زيبايی ست که خواندنشان را به همتون توصيه می کنم

و اما يه کتاب از عليرضا محمودی ايرانمهر که با ابر صورتی جايزه بهرام صادقی رو گرفت ... بالاخره کتابی از مجموعه داستان های عاشقانه ايشان چاپ شد و مجوز گرفت .. البته کتاب را بدون ابر صورتی خواهيد خواند !!

تا بعد .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه