من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


آيينه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٤/٢٦ توسط مريم

اينجا پنجره هايی بسته پشت به حقيقت پوچ سرد

بی خيال و سرخوش دل باخته اند به گرمای پوشالی اتاق

و نوازش دوردست باد بر گل های مريم ..

دل باخته اند به هياهوی تصوير های خيالی از جعبه صد رنگ

دل بسته اند به فرياد لب های بسته بين سايه های کوچک

بی قيد و فکر تنها در طلب دستانی پاک لحظه ها را می گذرانند

... پشت شيشه ها برف می بارد

و تا استخوان می سوزم از اين کوران ظلمت بار

تا لبالب جانم فرو می ريزد از تکرار برف های درشت

و تا اعماق جانم حسرتی ست از لبخند های عابران

که در اين برف و مه و باران همديگر را به آغوش می کشند 

اما من نه دل باخته سايه ها و نه دل بسته صداها

نه منتظر نوازش نسيم و نه سکنی گزيده در گرما

من را هنوز کسی چشم در راه است

کسی که در سرمای برف می ايستد

يکتا پيرهن ، جامه ای بلند و سياه با دست هايی گره خورده و لبانی بسته .

می دانم که می خندی به منتهای ناباوری مغزم

و اينکه حرف هايم چرندی بيش نيست

می دانم در التهاب ديدارها ثانيه ها را بيش از من شمرده ای

اما بايد بدانی که زير برف ها هنوز کسی منتظرم است

تا گرمای دستانم را لمس کند بر تن سپيد هميشه يخ زده اش

و هوس خونين لبهايم را بياميزد با خون لخته شده بين دندانهايش

هنوز انتظارم را می کشد تا شايد

در صبح خاکستری زمستان دستانش را نجات دهم

و پاهايش را و قلبش را که تکه تکه لابه لای برف ها مانده ست

 

نمی دانم چرا در اعماق خاطره هايم هميشه دلتنگ بوده ام . نه دلتنگ يک ديدار و نه يک بوسه و نه يک دوست تازه . شايد بيشتر دلتنگ خودم . دلتنگ دخترک تنهای درونم که مدت هاست فراموشش کرده ام . شايد به نوعی حقوق بشر را در موردش زير پا گذاشته ام . شايد دوست داشتم در مواقعی سانسورش کنم . جاهايی که نمی شد او را نشان داد و بايد پنهان می شد .

به او ياد دادم که بايد سکوت کند . در اين سالها که نمی شود از درونت چيزی بگويی پس بايد سکوت کند . بر سر دکان هر خرده فروشی که نمی توان سفره دل را باز کرد و قيمت گذاشت . می گفتم آرام بنشين تا خريدارت بيايد . بهش ياد داده بودم که بر روی آن صورت درهم و ناراحت و اخمو صورتکی خنده رو و شاد بگذارد . ياد گرفته بود که در زمان حال زندگی کند و نه غم گذشته و نه آينده را بخورد . آينده ای که غم آمدنش و چگونه آمدنش هميشه ناراحتش می کرد .

ياد گرفته بود که به هر دوستی سلام کند . سلام .. سلام .. سلام

ياد گرفته بود از ديگران حالی بپرسد . آرزوی موفقيت کند . کارهای روزانه دوستش را يکی يکی با او چک کند .. خوب ديگه چه خبر ؟ چه کارها می کنی ؟

ياد گرفته بود پاک و منظم و مودب باشد . آرام و شاد و خنده رو ، که جويای محبت است و به ديگران هم محبت می دهد . آنهم دو دستی !

اين روزها که سايه اش را می بينم ديگر نمی شناسمش . عقب می روم و صدايش می زنم . برمی گردد .. آشناست .. مثل خودم . دقيق هم قيافه من است . صورتش صاف و ساده است و گريه می کند . نمی گويد چرا . فقط با انگشتش به من اشاره می کند به جايی روی سينه ام . نزديک قلبم تير می کشد . فرياد می کشم که مگر نمی خواستی همديگر را ببينيم . مگر نمی گفتی حرف های زيادی برای گفتن داری ؟ مگر نمی خواستی دوباره با هم باشيم . در هم باشيم . مثل قديم ترها که تو آنقدر تنها نبودی و من اينقدر دور از تو ! مگر ...

قلبم تير می کشد . دستم را روی سينه ام فشار می دهم . آه که چقدر سنگين است جای خاليت در وجودم . انگار چيزی را از درونم بيرون می کشند . مثل خون .. مثل روح .. مثل قطرات وجودم که ذره ذره بيرون می ريزد . شمعدانی را برمی دارم و به آينه می کوبم .. خرد می شود و در هر تکه اش هنوز تصوير خودم را می بينم که اشک می ريزد ..

رو می کنم به آيينه

من جای آيينه می شکنم

رو به خودم داد می زنم ؟     اين آيينه اس يا که منم ؟؟؟

 

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه