من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


نقطه سر خط

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٦ توسط مريم

يک ماه بيهودگی يک ماه پوچی محض يک ماه بی خستگی دويدن در پی نوميدی

بيهوده دست به آسمان ساييدن و طلب کردن عشق از او که می گويند آفريدگارش است .

بيهوده زيستن و از آن بيهودهتر ماندن در سرايی که خانه ام نيست

يک ماه غريبگی گم شدگی . دلتنگی برای نوشتن . شايد دلتنگی برای يک دريچه

که از آن بتوان به سکوت سنگين دريا خيره شد و امواجش را به تصوير کشيد

شايد دلتنگ يک صدا بودم که با آن بتوان بر فراز ديوارها پرواز کرد بی هيچ حريمی

شايد دلتنگ يک همراه که با او بتوان هماواز قناری های پير شد بی هيچ خواهشی

آری من بی نهايت را در تاريکی چشمان خودم می ديدم و به دنبال معنايی می گشتم برای اثبات وجود ناممکنش

من بی نهايت را انتظار می کشيدم حالی که دلتنگ دست های تو بودم

دلتنگ چشمانت و حرف هايت وقتی نامه ام را می خوانی می انديشی و پيغامی برايم می نويسی

من دلتنگ تو بوده ام .. تويی که يادداشت امروز مرا می خوانی !

 

شايد اين ذره ای از احساس معلق بودنم را بتواند نشان دهد . گوشه ای از اين ايام که به دور از نوشتن و بودن در کنار دوستان گذشت .

تازه فهميده ام که من به گونه ای معتاد شده ام . معتاد به نوشتن خواندن و در روياها غرق شدن . معتاد به آفرينش روزهای نو ـ خوب يا بد ـ برای تک تک آدمکهای درونم . معتاد به غرق شدن در دنيايی که شايد ديوانگی باشد حتی ورود به آن !

اما دست خودم نيست .. هرچه باشد من عاشق نوشتنم و اين مدت چه خوب و چه بد نتوانست مرا از اين دنيا جدا کند .

از تمام دوستانی که در اين مدت برايم پيغام گذاشتند هم ممنونم و هم عذرخواهی می کنم .. از دزدکی عزيز .. از تيمور نازنين .. و پسری از آسمان .. از هنگ عزيز و همچنين تمام دوستان ديگر از جمله محمدرضا و سايرين که در اين مدت با پيغام هاشون به من محبت داشتند .

و در انتها بازهم شعری از عشق هميشگی ..

محبس خوشتن منم      از اين حصار خسته ام ....

در همه جای اين زمين     هم نفسم يکی نبود

زمين ديار غربت است    از اين ديار خسته ام

کشيده يرنوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطی که او نوشت به يادگار خسته ام

به گرد خويش گشته ام   سوار اين چرخ و فلک

بس است تکرار ملال      ز روزگار خسته ام

دلم نمی تپد چرا    به شوق اين همه صدا ؟؟

من از عذاب کوه بغض  به کوله بار خسته ام ...

هميشه من دويده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم    در اين غبار خسته ام !!

دلم تمام می شود    سلسله رو به زوال

من از تبار حسرت ام   که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای ست   قمار تلخ زندگی

                                            چه برده و چه باخته    از اين قمار خسته ام !!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه