من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


گنجشکک اشی مشی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٩ توسط مريم

                      

( زردها بيهوده قرمز نشدند .. قرمزی رنگ نينداخته بيهوده بر ديوار .. صبح پيدا شده اما آسمان پيدا نيست ... من دلم سخت گرفته ست از اين میهمانخانه مهمان کش روزش تاريک .. که به جان هم نشناخته انداخته است .. چند تن خواب آلود چند تن ناهموار چند تن نا هشيار ؟؟!! )

حتی نمی گذارند اين چند خط را هم بنويسم . همين آدم ها همين صداها . نمی شنوی ؟ گوش هايت را تيز کن . پشت پرده های اتاق . پشت ديوارها . توی تاريکی اتاق ها ... چيزی نمی شنوی ؟ ... بازهم نه .. خب بی خيال شايد اصلا صدايی نباشد .  

( هرچند ز کار خود خبردار نی ام .. بر حاشيه کتاب چون نقطه شک .. بيکار نی ام اگرچه در کار نی ام .. امروز در اين شهر چو من ياری نی ... آورده به بازار و خريداری نی // آن کس که خريدار بدو رايم نی    وان کس که بدو رای خريدارم نی !!  )

تا حالا وقتی داشتی با کسی حرف ميزدی به نجوای درونت هم گوش دادی ؟ تا حالا اون چيزی که به دست آوردی همون چيزی بوده که می خواستی يا به اجبار بهش تن دادی .. شايد چون راهی نداشتی يا اينکه حوصله گشتن دنبال چيز بهتری رو نداشتی .. شايد هم نشستی که يه روز خريدار دلت به سراغت بياد .. بيهوده تر از اين خيال نبايد وجود داشته باشه .. کسی که انتظارش را می کشی !

( اينجا بر تخته سنگ  پشت سرم نارنج زار .. رو در رو دريا مرا می خواند .. سرگردان نگاه می کنم . می آيم / می روم / آنگاه درمی يابم که همه چيز يکسان است و با اين حال نيست ! ... آسمان روشن وآبی .. کنون ابر و ملال انگيز / سپيد پوشيده بودم با موی سياه  اکنون سياه جامه ام با موی سپيد . می آيم . می روم . می انديشم که شايد خواب بوده ام خواب ديده ام ...اما همه چيز يکسان است و با اين حال نيست .)

 به هر طرف برمی گردم همه چيز يک جور همه چيز يک شکل . انگار واقعا دنيا را تنها يک نفر آفريده ست ! نمی خواهم بيهوده در معنای کلمات غرق شوم ولی قبول کن که زيبايی آدم را ديوانه می کند و آيا اينها زيبا نيستند ! صدايی که خاموش است و هنوز می خواند .

( گرم و زنده بر شن های تابستان .. زندگی را بدرود خواهم گفت /  زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت .... )

آری روزی از اينجا خواهم رفت به سان يکی پرنده که آشيانش را گم کرده .. روزی بهاری . روزی سرد . روزی خاکستری . از اينجا خواهم رفت . پرخواهم زد بر بالابلند آبی رنگ .. نوک خواهم زد به زردابی خورشيد و دوباره اوج خواهم گرفت .. از اينجا در صبحی خاکستری دوباره اوج خواهم گرفت .

( آن روزها وقتی که من بچه بودم .. غم بود . اما کم بود !! )

می گويی نبايد فقط تاريکی را ديد . ولی مگر به جز تاريکی هم چيزی هست ؟ آفتاب هم آخرش خاموش می شود و تنها سوسويش می ماند البته برای ما که توی اين نقطه جغرافيا هستيم . والا يه ذره اونورتر روی کره پلاستيکی زمين تازه شروع صبح ديگری ست . آفتاب هميشه می تابد و نورش گرمابخش زندگی ست ولی اين دريچه های چشم ماست که تنها تنگی روبرويش را می بيند که هميشه نيمه بيشترش تاريک است !! (يه شب مهتاب .. ماه مياد تو خواب .. منو ميبره از توی زندون .. مثل شبپره با خودش بيرون .. // عمو يادگار .. مرد کينه دار .. مستی يا هوشيار .. خوابی يا بيدار ؟ )

..........................


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه