من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


گنجشکک اشی مشی ۲

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٩ توسط مريم

← ادامه از پست قبلی ...

( توی قاب خيس اين پنجره ها عکسی از جمعه غمگين می بينم .. چه سياهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگين می بينم //جمعه ها خون جای بارون می چکه // نفسم در نمياد . جمعه ها سر نمياد . کاش ميبست چشامو . اين ازم بر نمياد !! )

جمعه ها نفست ميگيره ؟ تنهايی ؟ ميخوای گريه کنی . داد بکشی . فرار کنی . به ديوار مشت بزنی .. خب ناراحت نباش . نه اونجورا هم که ميگفتن خل نشدی . اين طبيعه . جمعه ها هميشه کسالت آوره اينجا که اينجوريه .. ميگن اونجايی که خورشيدش تن ماسه های داغ ساحل رو می سوزونه اينطور نيست .. ميگن ميشه اونجا شاد بود .. يعنی واقعا اينطوريه ؟

( تو هم با من نبودی ... مثل من با من .. و حتی مثل تن با من .. آنکه می پنداشتم بايد هوا باشد و يا حتی گمان می کردم اينطور بايد از خيل خبرچينان جدا باشد ... تو هم با من نبودی !! )

بودی ؟ کمی فکر کن که آيا با من بودی ؟ می گويی من نبودم . خب شايد .. ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو بايد مثل هر عاشق رها باشد !!! ... شايد نبايد تو را عاشق می دانستم . کمی فکر کن تا الان با کسی بودی ؟ نفست در نفسش فرو رفته ست و دوستش داشته ای ؟ بيست سال سی سال چقدر .. هرقدر که تو سن داری آيا واقعا به فکرش بودی ؟

( تو فکر يه سقفم .. يه سقف بی روزن // سقفی که تن پوش هراس ما باشه .. تو سردی شب ها لباس ما باشه // سقفی اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی .. ) يه سقف و همين . زياد است ؟ گران است ؟ پيدا نمی شود ؟ خب بی خيال يه آسمون چطوره ؟؟ ( تو فکر يه سقفم .. يه سقف رويايی .. سقفی برای ما حتی مقوايی . )

( گنجشکک اشی مشی .. لب بوم ما مشين ... ) باقی اش را حتما ميدانی . وقتی بچه بودی برايت خوانده اند . حالا که بزرگتر شده ای برای بچه ها تا حالا خوانديش ؟؟

( بوی عيدی .. بوی توپ .. بوی کاغذ رنگی .. با اينا زمستونو سر می کنم .. با اينا خستگيمو در می کنم ... ) کاش زندگی هنوز همانقدر زيبا بود !!

(با صدای بی صدا ... مثل يه کوه بلند .. مثل يه  کوتاه .. يه مرد بود يه مرد . با دست های فقير .. با چشم های محروم . با پاهای خسته يه مرد بود يه مرد .. ) با ديدن فيلم( رضا موتوری ) هميشه به ياد صدای زيبای فرهاد می افتم که چه با صلابت تصوير ماندگاری از يک صدا را نشان می دهد .

( کوچه ها باريکن .. دکونا بسته اس .. خونه ها تاريکن .. طاق ها شکسته س .. از صدا افتاده تار و کمونچه .. مرده ميبرن کوچه به کوچه .. ) حدود يک ماه پيش بود که به ياد شاملو نوشتيم و حالا به ياد صدايی که با احساس درآميخته است ! می بينی چرخش روزگار را ؟

( می بينم صورتمو تو آيينه ... با لبی بسته می پرسم از خودم .. اين غريبه از من چی می خواد ؟ ... اون به من يا من به اون خيره شدم !! )

تا حالا شده خودتو نشناسی ؟ اگر نه که خيلی خوشبختی ولی اگر يه بار تو آيينه نگاه کردی و اونی که بهت زل زده رو نشناختی و فکر کردی خيلی ازش دوری ... خوشحال باش که به جمع ديوانگان پيوسته ای !!

( بی خبر رفت و دگر از او نيامد .. نامه ای نه کلامی نه پيامی نه .. هفت شهر عشق را گشته ام به دنبالش .. نديدمش به کوچه ای نه به بامی نه .. کلبه ام خاموش شد .. آتشم افسرد . غنچه های بوسه ام بر اشک او پژمرد .. باد ياد عاشقان را برد !! )

تنها به جز يادی .. سخنی .. سراغی از او مگر می توان گرفت . فرهاد مهراد صدايی که اوج بلندی داشت ... روحش شاد .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه