من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


غريبه

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/۱٥ توسط مريم

دستان سردم را بر روی صورتت می کشم

پوستت نمناک و گرم ... لرزشی در دست ها .. تبسمی بر لبها

تا به کمر به زانويت فرو نشسته ام

و دست ها رو به هم ... رو به تو

لبها تکرار ناموزون کلمات اند

در فضايی که محبت قدغن است !

اينبار کلامی ناآشنا ... سخنی غريب

و پاسخی سنگين بر اين کلام ؛ ( من تو را تازه يافته ام )

من حيران از اين کلام می پرسم : که را خطاب می کنی ؟

من ؟ من که سالهاست روبرويت تکيده ام

نديدی شکست قلبم را ؟      نشنيدی خواهش های مکررم را ؟

ننهادی بر لبانم سوگند تا به جان بر اين عشق بمانيم ؟

حال که من فسردم از اين کوه يخ

تو از کدامين دوست می گويی ؟

که ماه هاست غروب آخرين تلاشهايش را حتی نظری نکرده ای !

آنچنان حيرانی که گويی با من غريبه ای بيش نيستی

بيهوده می گويی و می بافی ( آخر مرا به جان تو پيوند است هنوز

و حسرتا در اين عشق ممنوع .. که نه مرا رای بريدن هست و نه تو را پای رفتن ! )

باور حرف هايت حالی که من ديگر سردتر از آنم که دوباره اوج بگيرم

سخت تر از ساعت ها سکوت مقابل چشمانت است .

آن هنگام که تماس هايم جز از برای شنيدن صدايت نبود

و تو خسته از اين زنگ های پياپی بهانه مياوردی برای رفتن

آن زمان که در خيال ديدنت پرواز ميکردم و دلخوش به يک تاريخ

به يک وعده .. تا تمنای دستانم را در پاکی تنت خالی کنم

من دلخوش يک روز و تو بيخيال من .. وعده ها را بر هم ميزدی

آن زمان که حرف های منطقی و پوچت قلب پرخواهشم را شکست

يادت نيست که می گفتی : نبايد مطيع احساس بود !

پس چه شد آن غرور و آن کوه يخ

چه شد منطق سرد بيگانگی

چه شد که ناگاه به تپش های مزاحم قلبم محتاج شدی ؟

چه شد که نوازش دستانم را طالب شدی ؟

....

راستی برای دوستداران ادبيات :

نقد و بررسی  بریم  خوش  گذرونی
نوشته ی   علیرضا  محمودی  ایرانمهر
 
منتقدین :
 
دکتر  عباس پژمان
 
دکتر بهناز  علیپور گسکری
 
فتح الله بی نیاز
 
محمد رضا گودرزی
 
چهار شنبه   بیست و سوم   شهریور ماه ( ۲۳/۶ )
 
از ساعت  شش  بعد از ظهر تا هشت  شب 
 
مکان  :
 
خیابان شریعتی   مقابل  خیابان  بهار شیراز   سینما ایران   مجموعه ی  فرهنگی هنری  تهران  طبقه ی  سوم

اگر به جز آثار معروف و قديمی نگاهی به کتاب های جديد هم بيندازيم بد نيست . نويسندگانی که تنها حامی شان قلم است .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه