من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تو چی فکر ميکنی ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢۱ توسط مريم

نمی دونم چرا هرچه قدر جلو ميرم بازهم فکر ميکنم عقب هستم ؟ اصلا معلوم هست جلوتر چی هست که اينقدر منو دنبال خودش ميکشونه .. نه اينکه جلوتر از تمام اين روزها .. روزهايی می آيند مثل الان .. عين هم . نمی دونم .. فکر ميکنم جلوتر هيچی نيست به جز توهمی که من و تو از اون درست کرديم .

ميگن قانع نيستی .. شکرخدا رو نميکنی .. زياده خواهی .. همش نق ميزنی

ميگم چيزی نميبينم که دلمو بهش خوش کنم .. فراموش ميکنم که بايد واسه چی شکر کنم ! ... مگه کمتر از اينم ميشه خواست ؟ ... نق نزنم که دق ميکنم !

ميگن ناراحتی ... اعصاب بقيه رو خرد ميکنی .. ملتو سرکار گذاشتی

ميگم قيافه ام اينقدر داغونه؟ ... بقيه با من کار دارن من که چيزی نميگم ... خوب خودمم يه جورايی سرکارم ! يعنی ميخوای بگی تو نيستی .. يعنی خيلی حاليته که زندگی چه مدليه ..

ميگه : بيخيال .. تو آدم نميشی

ميگم : آره بابا بيخيال .. ديگه چه ميکنی ؟؟

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه