من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


حماقت

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٦/٢٦ توسط مريم

آن کس که در خرابه های دلم جا گرفت

هميشه می گفت دوستت دارم

و اين همان اعتراف سنگين بود ... يک اشتباه

گرچه پدرهامان در جنگ و ستيزند

عقايدشان گر مخالف و مقابل ... از دو گروه جدا از هم و سرکش

بی آنکه سر فرود آورد يکی از پهنه اين کشمکش

اما او .. همانی بود که برای من خلق شده

برای من که مدت هاست تنها بوده ام !

می گفت : ما با هم ايم و جدا از غير

گرچه از دو آيين مخالف ! ... ما به کيش عشق مرهم ايم

ورنه اين جامه عصيان بهتر آنکه از تن بدريم .

می گفت : مرا از تو هراسی نيست

گر روزی وداعم گويی

چراکه حق با توست اگر نخواهی با بزرگ شده دستان پيرمرد لجوجی

که دنيا را با سياهی چشمان خودش می ديد هماغوش شوی !

من از آنروزی می ترسم

که نخواهی تقدس پاک و سپيدت را به سياهی اين نسل تيره بفروشی !

من از اين ارابه چوبين زمان می ترسم

که مرا سوار بر نحسی تقديرش

به جنگ پدرانت بکشاند تا پيروز شود .

... و در آنروز که عشق پيروز نشد

رفتن من سخت ترين اشتباهم بود

حالی که از سوگ پدر گريانم و از نسل خود گريزان

که در غروب تلخ پاييز

بی وداع و بی بوسه رهايش کردم .. آن تن خونين و گرم را

و بر انتظار کسی پاسخ گفتم

که مرا به ضرباواز گلوله پدر در هم شکست

همو که بی وقفه می گفت دوستت دارم

خيانتکار قلبم بود و خنجر زن سينه ام

همو که در اوج قلبم صعودی به بلندای حماقت داشت !

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه