من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


صبح ها حالم بهم می خورد !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٧/۸ توسط مريم

در را بستم . وارد خيابانی شدم که حس يکنواختی و شلوغی اش حالم را بهم می زد . سوار ماشين شدم . دوباره مقصد هميشگی و آفتاب سمج صبحگاهی که برای کور کردن يک لشکر آدم انرژی داشت و افکار باطل و مسخره در راه که هيچ کدام انتهايی نداشتند . نگاه دزدانه راننده تاکسی و کوبيدن در ماشين توسط يک خانم و گفتن کلماتی زير لب راننده .. همه چيز در چند دقيقه .. احساس . خشونت . تنفر .. همه چيز در چشمان کسی که فرمان را بيهوده می چرخاند .

رنگ و روی ساختمان دانشگاه بازتر شده بود . انگار در تعطيلات تعميرات تعويقی و نقاشی آبی رنگ ساختمان اين فرصت را به رييس دانشکده می داد که در طول سال بعد به خود ببالد که چه زحماتی برای پيشبرد اهداف آموزشی کشيده است ! سالن هم عوض شده بود . چند گلدان تازه و چند اعلاميه و خوش آمد و چرنديات ديگر هم از ديوارها اويزان بود . طبقه چهارم ، انتهای سالن کلاس درسی بود که تا ظهر بايد تحملش می کردم . بوسه وخوش و بش های هميشگی و تعارفات و کنايات اغراق آميز تنها چيزی بود که در اينروز ميشد انجام داد .

بعد ازظهر وقت آرايشگاه گرفته بودم . خيال می کنم با عوض کردن مدل موهايم می توان خستگی روزهای يکنواخت را از ياد برد . خانمی که ارايش غليظی کرده بود و لبخند می زد ٬ نيم ساعت با موهايم ور رفت تا مدل دلخواهم را درست کرد . فقط  وقتی داشت دسته موهايم را می بريد منصرف شدم که چرا خودم را به اين قيچی سرد سپردم !

شب وقتی برگشتم موهايم انقدر کوتاه بود که از زير مقنعه بيرون ميامد و مدل جديدی گرفته بود . ناخن هايم صورتی شده بودند و اويز نقره ای به ناخن سومم وصل شده بود . همانطور که می خواستم . جزوه درس صبح دستم بود و موبايل رويش که هنوز مشغول تایپ پيامی برای نويد بودم . خنده ام گرفت که چقدر همه چيز همانی است که من می خواستم و فکر می کردم بايد باشد ولی ( دوستت دارم ) ِنوشته شده روی صفحه روشن موبايل بزرگ ترين تحقيری بود که می توانستم به خودم بکنم . حقيقتی که تنها خودم باور دارم که دروغی ناخواسته بيش نيست .


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه