من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


هوس

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٧/۱٦ توسط مريم

اول فکر می کردم يک عادت هميشگی ست . يک چيزی شبيه بيدار شدن٬ لباس پوشيدن و صبح ها دنبال تاکسی دويدن . فکر می کردم تنها عادتی ست که از سر اجبار تکرارش می کنم و اگر يک روز اينطور نباشد تمام زندگی ام به هم می ريزد . ولی يک روز و شايد بيشتر از يک روز اين عادت را تکرار نکردم و هيچ چيز بهم نريخت ! هيچ چيز تغير نکرد . حتی ذره ای هم از يکنواختی اوضاع کاسته نشد . هر روز بيدار می شدم .. صبحانه درست می کردم .. بيدارش می کردم .. موهايم را شانه کرده و آرايش می کردم .. دوباره صدايش می زدم که اينبار بيدار ميشد .. جلوی ايينه آخرين چروک های مقنعه را درست می کردم .. لبخدی زده و روی گونه اش را که پف کرده بود می بوسيدم . هر روز اين روند تکرار می شد و هميشه زودتر از او بيرون می رفتم . وقتی يک ساعت از شلوغی صبحگاهی بخش گذشته بود او تازه به شرکت می رسيد و اين هميشه مرا ازار ميداد که مجبور بودم زودتر از هرکسی صبح ها بيدار شوم .. درست مثل وقتی که بچه بودم و تقريبا با گريه بيدار ميشدم و هميشه مادرم اين نويد را ميداد که اگر بزرگتر شوم ديگر مجبور به بی دليل اطاعت کردن نيستم!

ساعت ده بود که تماس گرفت . سرم شلوغ بود . تازه ويزيت تمام شده بود و پرونده ها را می نوشتم . معذرت خواستم و گفتم بعدا تماس بگيرد ولی ناراحت شد و بدون خداحافظی قطع کرد . چند روز بود که همينطور شده بود . اصلا رفتارش مشکوک بود . همينکه از صبح تا شب بيشتر از من بيرون است بزرگترين سوظن بود .  مثلا ديروز وقت حرف زدن با موبايل در رابست . يا هفته پيش که به گفته خودش همکار خانمش را تا خانه رسانده بود . اصلا از کجا معلوم که اين روزها شرکت رفته بود ؟

اين فکرها مدام در سرم می چرخيد . من باور داشتم که اگر اين عادت روزی تکرار نشود هيچ چيز تغيير نمی کند . عادتی که چند هفته ای ست ديگر فراموش شده است . عادت دوست داشتن و به ياد هم بودن . عادت کنارش نفس کشيدن و تکيه کردن . هنوز هم صبح ها می بوسيدمش و عصرها به استقبالش می رفتم . شب ها که خسته بود کنارش دراز می کشيدم و نمی دانم چرا دوباره نقش بازی می کردم . شده بودم سراپا گوش برای وجودی که تنها مصيبت بود . گوشی شنوا مقابل تمام سختی های يک روز لعنتی . گوشی که جز مصيبت و بدشانسی چيزی نمی شنيد و اگر جز اين چيزی می گفتند بازهم نمی شنيد چون به زشتی عادت کرده بود . از پروژه سخت شرکت تا غر زدن های رييس و جريمه مالی و بالا بودن مخارج آنقدر می گفت که حالم از هرچه بدبختی ست بهم می خورد و من تنها لبخند ساده ای می زدم و سعی می کردم آرامش کنم . چون آرام بودن او بيشتر از غمگين بودن خودم اهميت داشت و نمی دانم چرا اينطور بود . چرا اينقدر خودم را فراموش کرده بودم تا او را دوباره بازيابم . خودم را رها کردم تا او را نجات دهم و حالا بعد چند سال از اين روند گريز و نجات خسته شده ام . از اين روزهايی که با عادت دوست داشتن بيدار ميشوم ٬  با عادت زنده بودن سر کار می روم و دوباره با عادت دوست داشتن کنارش می خوابم . اين روزهايی که هرچه می گذشتند فاصله ام را از خودشان بيشتر می کردند . از او ٬ از خاطراتی که داشتم و از هر آنچه برايش تلاش کرده بودم .

آنروز که بغضم در آغوشش شکست ٬ حس کردم که اين همان تقدير نشناخته ام است . دوست داشتنش زيباترين حسی بود که داشتم و بهترين روزی که نمی خواستم تمام بشود . هرچه تلاش کردم تا تفاوت عادت و واقعيت را بفهمم نتوانستم . اشتباه بزرگی خودم را مثل مادربزرگ ها دست تقدير سپردم . به حسم اعتماد کردم و زندگی ام را آنطور که تنها يک تقدير است پذيرفتم٬ بی چون و چرا و بدون هيچ سوالی . بزرگترين اشتباهی که مهم ترين هم بود .

آنروزها فکر می کردم که تنها يک بازی ساده است . مثل روزهای قبلتر و آدم های قبلتر .. مثل بازی ها و تعقيب هايی که هيچ کس به جايی نمی رسد .. فکر می کردم يک هوس است و زود از سرم می افتد اما روزهای بعد فهميدم که اين تنها يک عشق است که از قديم برايم آشنا ست .. بيهوده باورش کردم و قبولش کردم و حالا که با بر هم زدن اين عادت هنوز به فرمان تقدير نقش بازی می کنم بيشتر از پيش خسته ام . خيلی وقت ها دوست دارم چشمانم را ببندم و جز به روی ديگر زندگی به چيزی ديگر باز نکنم ! هوسی که عادت شده بود و عادتی که روزمرگی را در جانم تداعی می کرد . هوسی که عشق شده بود اما هنوز ذاتش کثيف بود .

 باورچشم هايی که دروغ بود و التماس دستانی که خالی بود سخت تر از حقيقت بودند . رويارويی با وعده های پوشالی و صورت های دورويی . سخت بود که باور کنم که بدون او هم می توان نفس کشيد . می توان به عادت ها تن نداد و می توان باور کرد که دوست داشتن هوسی بيش نيست . سخت بود باورش وقتی حتی چشمان خيسش هم ديگر راهی برای بازگشت نداشتند ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه