من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


آدمک ها

نوشته شده در ساعت ۱۳۸۳/۱٢/۸ توسط مريم

زانسان تيره و تار غروب را انتظار می کشی

از پس ابرهای سياه ٬ جابه جا ٬ بی سکنا ..

زانسان خم آلود بر سايه اتاق نقش بسته ای

که گويی تقديرت را بر هم زده ست

دست چاره ساز هر عقده بی دوا !!

در پی کدامين فرياد و سر آغازی ؟

در پی کدامين نفير و آوازی ؟

که هر جا غريبه ای عبور می کند

عطر تنت تا ساعت ها مسيرش را می پيمايد .

چونان طلسمی ديرين بر افسانه ای قديمی

فرو بسته چشم بر هر چاره اين نفرين ٬

منتظر نشسته بر سردر قصری تلخ ٬ ءدروغين

که چه را طلب کنی زآن استاد تاباندن نخ های عروسک ها ؟؟!

به کجا چشم دوخته ای ؟

به که اميد بسته ای ؟

که همو را  رقيبی نيست در به صحنه در آوردن آدمک ها .

آری .. گويی تو را هيچ زمان در پس پرده خيمه شب بازی اش جايی نبوده ست !!

گويی تو را هيچ مکان جز در تاريکی اين ظلمتسرای جاويدان نگزيده ست !

و تو .. حيف تو

که هنوز انتظار می کشی

شايد که رستاخيز سپيدش را در پس ابرهای تيره و تار نظاره گر باشی .

و تو هنوز چشم انتظاری ...

جايی خواندم که ( نا اميد نباش . هر روز معجزه تازه ای رخ می دهد ) .. خنده ام گرفت . شايد چون مدت هاست که ديگر انتظار معجزه را هم نمی کشم . چنانکه تا قبل هم اينچنين نبودم . ديگر مدت هاست که همين طور زندگی می کنم .. خوب .. شاد .. سرحال . مثل همه مثل تو مثل او مثل.. شايد با هر لبخند غمی تلخ را پنهان می کنيم تا خود را قوی نشان دهيم ..

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه