من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


باتلاق

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٧/٢۳ توسط مريم

وقتی باهاش حرف می زدم سرش را پايين گرفته بود و به دمپايی های پلاستيکی پايش نگاه می کرد . با دستش هم گوشه پيراهن صورتی رنگ را گرفته و مرتب دور انگشتش می پيچيد . می گفت : ديشب آنها را ديده .. حتی حرف هم زده اند .. هميشه به او دستور می دهند .. ديشب گفتند که خودت را بنداز پايين ..

- تو چی گفتی ؟

- هيچی .. نميشه باهاشون حرفی زد .. فقط رفتم کنار پنجره .. توری فلزی مقابلم بود .. چه کار ميشد کرد .. ديگه تا صبح خوابم نبرد

- يعنی دوباره صداها اومدند .. قيافه اشون رو هم ديدی ؟ مرد بودند يا زن ؟

- مرد بودن .. يکيشون شبيه نامزدم بود .. يکيشون هم شبيه بابام يا بابابزرگم . همونم می گفت خودت رو بنداز پايين ..

- همين دوتا بودند ؟ اون يکی چيزی نگفت ؟

- نه .. فقط نگاه می کرد و به يه جايی اشاره می کرد .. اون بيرون پشت ميله ها پشت درخت ها يه جايی که نميشد ديدش ... انگار ميخواست منو با خودش ببره

- دوسش داشتی ؟

ساکت شد . پاهايش را زير صندلی به هم گره زده بود . سرش را انداخت پايين .گوشه مچاله پيراهنش را ول کرد و دستش را توی موهايش برد و يک دسته از انرا از زير روسری گلدارش بيرون کشيد .

- سر همين يه ذره مو که بيرون از چادرم بود چند بار تا صبح کتک خوردم .. جاهاش هست .. می تونی ببينی ... ايناها .. يه بارم کف دستمو سوزوند ..

- واسه چی ؟ مگه خلافی کرده بودی ؟

- نه اون حق داشت . من بد بودم که حرف های اونو نمی فهميدم .. يه بار خواب ديدم شبيه يه سگ شدم که يه استخون گنديده رو دهنش گرفته ولی اون با يه چهره نورانی شبيه امام ها به من نگاه می کرد ...

- اگه کاری نکردی پس چرا کتکت زد ؟ تو باهاش دعوا کردی ؟

- اون موقع دردم ميومد ولی حال می کردم .. انگار تمام وجودم درد می کشيد ولی برام يه جور لذت بود .. چون می دونستم اون حق داره .. اين من بودم که با بدی هام اونو اذيت می کردم .. اون از من چيزی نمی خواست

- پس چرا ميخواستی خودتو بکشی ؟ تو که اينجور زندگی رو دوست داشتی .. لذت می بردی !!!

- می خواستم بميرم تا اون راحت باشه ... من زندگيشو بهم می ريختم چون نمی تونستم براش بچه بيارم ... اونم ميخواست زن بگيره که پسر براش بياره .. ولی من نمی تونستم يکی ديگه رو تحمل کنم ... از وقتی پاش به خونه باز شد عين بختک رو دلم افتاده بود .. همش خودشو می چسبوند بهش .. يه شبم تنها نمی خوابيد .. عصرها وقت برگشتن دو ساعت سرخاب سفيداب می زد تا چاله های صورتش رو پنهون کنه !! ... چند ماه گذشت ديدم شدم کلفت خانوم و زيادی آقا ... تمام بدنم درد می کرد .. شبها از زور به خودم می پيچيدم وقتی صداشون از اتاق ميومد تو تنم آشوب می شد .. دستمو می کشيدم لای رونم .. کمبودش رو دلم بود .. جای سيلی هاش .. مشت هاش .. همون دردی که حالا اونو طلب می کرد تا خرخره بالا اومده بود .. چيزی يادم نيست فقط می دونم حال خوبی نداشتم تا اينکه ميگن بيهوش بودم که بيمارستان اومدم

- هنوزم دوسش داری ؟ و فکر می کنی تو بهش بد کردی ؟

- صداها اينو ميگن : من آدم بديم .. مايه دردسرم .. مايه بدبختی اونم ..

- خب بايد باهاشون مقابله کنی .. به حرفشون گوش ندی .. اصلا فکرتو ببر يه جای ديگه .. يه جای خوب تا خودشون برن ..

پاهايش را صاف رويهم گذاشته بود و دست به سينه کمی پايين تر از تنه صندلی تکيه داده بود ..با چشم های مشکی و مژه های بلند که هيچ حسی را القا نمی کردند و لب های رنگ پريده و باريک با گونه های برجسته مات و بی حرکت به من خيره شده بود . من که در هيبت يک ناجی يک پرستار سعی می کردم به او بفهمانم که زندگی انقدرها هم تيره نيست و ياداوری يک خاطره خوش که انگار هرگز نداشته می تواند او را از شر توهماتش خلاص کند ..

افسوس که چه ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نا اهل تو بايدمثل هر عاشق رها باشد !!!

سرش را تکان داد و تشکر کرد . همانطور ارام و خميده از اتاق بيرون رفت .. سخت بود که زيبايی فروريخته اش را ببينم و افسوس نخورم . سخت بود که غم هايم را پنهان کنم تا شايد بتوانم لبخند بيافرينم ... ياداوری يک روز خوش يک دوست خوب يک منظره چقدر مضحک است وقتی تنها چيزی که ببينی لجن است !!!


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه