من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


شقايق هميشه بيدار است .

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/۸ توسط مريم

ديشب باباتو ديدم آيدا !

( ديشب باباتو ديدم آيدا ) سومين روايت رسول صدر عاملی از مشكلات نوجوانان و اجتماعی كه برای آنها فراهم شده است . با بازی صوفی كيانی كه نه به قدرت پگاه آهنگرانی و يا حتی ترانه عليدوستی اما با احساس دخترانه و بچگانه اش جريان فيلم را در ابتدا زيبا جلوه ميدهد . اما به نظر تك روايی بودن داستان در اواسط آن باعث ملال ميشود كه خوشبختانه با روند ترديد و واقعيت و تعقيب و گريز در فيلمنامه اين ملالت در انتها كمرنگ تر شد . و در آخر پايانی باز برای بيننده كه خودش به ديدگاه خود آينده روشن دخترك را تصور كند و خب انتهای خوبی بود برای يك فيلم ساده ... در مجموع برای يك بار ديدن بد نيست و البته برای پدر و مادرها ضروری هم هست .. چون نشان ميدهد که يك اشتباه يك خيانت می تواند تمام جريان فكری و ذهنی يك دختر نوجوان را آشفته كند .

و اما حرف اصلی :

يه خبر واسه داريوشی های نازنين : اعطای لوح تقدير از سوی سازمانی امريكايی به داريوش اقبالی به خاطر كمك های انسان دوستانه اش به معتادان ايرانی .

به راستی اگر داريوش عزيز همينجا بود .. در اين سرزمين ۱۰۰۰ و اندی ساله تمدن ، برای او و كسانی كه غمشان نجات انسان است چه می كرديم ؟!

گزارش كامل مراسم رو ميتونيد در وبلاگ بغض خانگی بخونيد .

و.... حرف آخر .... برای گفتن من شعر هم به گل مانده

                                                نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده

ميخواهم از تو بنويسم .. از خودم .. از اوج پروازی كه داشتيم و سقوط دوباره .. از ناملايمتی هايی كه كردم از نامهربانی ها كه بردی .. از شكوه ها كه شنيدم .. از بيدادها كه ناليدی ... اما چه بگويم كه هرچه هست غم تنهايی ست !! غم بی دردی ست ! غم فكرهای بيمار در مغزی معيوب كه تو را نيز با خودش به ناكجا خواهد برد !!

من اما هنوز در حقيقت جاده خيس مانده ام

بی آنكه سرانگشتی از عشق به روی چشم هايم فرود آيد ،  

                                   ثانيه ها را تكرار می كنم ..... تكرار

بی آنكه بدانم از چه رو دوستم ميداری تا بمانم و بگريم بر اين كارزار

بی آنكه بدانم چرا بيهوده عشقت را به پای چنين گردابی می ريزی ،

هنوز جاده را می پيمايم و

سبزه ها را يكی يكی پشت سر ميگذارم .... آدم ها و نگاه ها و حرف ها را

و در پايان راه از عشق گذشتم .. شايد چون مفری نبود برای آرامش

شايد چون باورم نبود صداقت دوست داشتنت

از تو گذشتم چونان پرواز كبوتری بر بام سياه

و افكندن سايه ای سياه تر بر بامی كه ستون ندارد .

تنها می گويد صدايی از بلندای سياهی

كه اين نيز گذشت ... ماننده يكی عابر سرد خيال از گذر تند لحظه های فانی

آيا باز هم بازی ديگری هست ؟؟

.....

راستی يه سوال از هر دو جنس رجال و رجاله داشتم كه زحمت بکشند با جواب دادن به اون من رو كمی در حل اين واقعيت بزرگ ياری بدهند :

چرا پسرها خيلی راحت به يه دختر ( نه ) می گويند ولی طاقت جواب ( نه) شنيدن از دوست دخترشون رو ندارن ؟؟

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه