من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


باران

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۸/۱٤ توسط مريم

                          طلايه دار نور

اول يه خبر واسه داريوشی ها : يه مصاحبه قشنگ با يه نازنين از ياور از ره رسيده  !! و يه فکر تازه ... می تونيد اينجا مصاحبه رو بخونيد ...

ـــــــــ ميگن عاشق چشم بينايی نداره .. هرچه می بينه همه زيبايی ست و درست هم می گويند ...ولی اين کوری نه از عاشق و نه از معشوق بلکه از خود ذات عشق نشات می گيره .. چون هر چيز بزرگ چشم آدم رو می پوشونه و عشق اونقدر بزرگه که ديگه آدم ماورای اون چيزی رو نمی بينه ... مگه قدرت ۱۰/۱۰ تيز بينی چشم آدم چقدره ؟؟ که پيش ريزه کاری های عشق کم مياره !!!

ميدونيد برای چاپ کتاب به خصوص تو ايران ناشر به اون نويسنده نوميد و خسته ميگه يه عنوانی رو انتخاب کن که مخاطب عامه رو جلب کنه ... مثل راز گل سرخ !!! ... يا قلبی شکسته .. يا چگونه پولدار شويم و يا راز های شوهر داری و زنداری !!! ... خب مخاطب عامه ای که در سال ۲۰ ساعت هم کتاب نخونه ديگه دنبال محتوا نيست تنها اسم ها رو بلد ميشه ... مسلما خيلی بده که تو اين دنيای مترقی هيچ آدم معروفی رو نشناسه و هيچ کتاب معروفی رو نخونه پس فقط اسماشونو بلد ميشه .. مثل کارهای پائولو کوئيلو که اگر به تبليغ نبود شايد گمنام باقی ميماند ( البته به کسی بر نخوره من با افراط مخالفم نه با ذات موضوع )

ولی ميخوام بعد اينهمه حرف خودم هم از يه واژه بازاری استفاده کنم که در پس اسم فريبنده اش حرف ها نهفته دارد  : رازهای عشق

که تو وبلاگ نگاه آشنا خوندم و خيلی لذت بردم .. اگر اين رازها را بدانيم و به کار ببنديم زيباتر می بينيم . و فقط نگيم كه ما عاشقيم و عشق چنين است و چنان !!!

ولی عشق اينترنتی جالبتره ... نظر شما چيه ؟

همينکه من دوستانی مثل شما دارم که دارند با دقت يا سرسری نوشته های يه ناآشنا رو می خونند خودش يعنی عشق ... يعنی لذت و دوست داشتن .. اينجا جنسيت مهم نيست .. رويا محال نيست .. بی پرده گويی بی حيايی نيست .. اينجا منطقه آزاد است که گاهی سيم خاردار هم دورش می کشند ... اينجا پشت کامپيوترهای بی روح پيوند آدم ها ساده تر است ...

شقايق اينجا من خيلي غريبم !

ــــــــــــــــــــ و اما بغض من :

هرچه فکر می کنم چيزی نمی توان نوشت .. چيزی شايسته خواندن برای تو ... چيزی بايسته ماندن برای من .. هرچه می جويم چيزی نيست نه آنقدر بزرگ که بمانم و دل خوش کنم به طراوتش نه آنقدر کوچک که رو گيرم و درشتی گويم بر بخت رنگينم و از کويت بروم ...

هرچه هست بودن تو ست و ماندن من و نبودن اين انتخاب که جور ديگر هم ميشد زيست ... حرف و حديث و شعر و نبشته چه ارزشی دارد وقتی اميد دست هايت از من دور است و انتظار صدايت در من خاموش !!

ديگر چه رهايی در افق پيداست ... ديگر چه ديداری چه بيداری !!! زانک تو با تبسم شيرينت ديگر جوابم را نميدهی و نوازش دستانت از من دور است ..

ديگر چه بارانی چه ترنمی چه انتظاری که من خود ابر تيره پاييزم .. تنها بغضم گرفته و اشکم فرو ريخته ..دستانم خالی و سينه ام مالامال خواهش .. هنوز نباريده ست گويا شايد برای اشک هايم دست های گود تو خالی ست تا پرش کنی از حسرت

آيا باز هم حرفی هست !


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه