من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


تمام شد .. تمام

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/۳ توسط مريم

نه اينبار ديگر تکراری در کار نيست . اينبار نه ترحم و نه مهربانی می تواند واسطه شود و نه نگاه های ملتمسانه اش . اصلا يک سال هم بيشتر است که به خودم قول دادم تا کسی را وارد زندگی ام نکنم . نه اينطور ديگر نميشود ! بالاخره من پيش خودم مسئولم .. نمی شود که همينطور يک دفعه همه چيز را فراموش کرد .. نه امکان ندارد !! ... ولی تکليف دوستيمان چه ؟ اين همه روزها و ساعت هايی که با هم گذرانديم .. آن حرف ها و آن وعده ها .. پس اينهمه شوق و ذوق چه می شود ؟ ... اصلا معلوم نيست در اين خرابه چه می گذرد .. يک روز خوب و يک روز بد .. همين ديروز بود که از صبح تا هشت شب هيچ خبری ازش نداشتم .. خب تلفن نبود .. کار زياد بود .. وقت نداشتم .. مثل هميشه کار کار کار ... مثل هميشه وعده و وعيد .. قول و قرار

( حالا شما بگيد که علايم اين اختلال ميتونه چی باشه ؟ )

د آخه تا کی ؟ من تا کی بايد منتظر آقا ميشدم تا يه زنگ بزنند و دوتا کلمه احساسی بلغور کنند و اگر شد قرار نصفه نيمه آخر هفته رو فيکس کنند !! .. اصلا نمی فهمه که يک چيزی ماورای همه اينها نياز هست ... کارمون چی شده ؟ همش يه زنگ دو دقيقه ای .. يه قراره چند ساعته تو خونه تا شب که دوباره برگردم ... کاش از اون پسرهای هوس باز بود .. حداقل ميفهميدم با کی طرف شدم !

( خب عوارض اين بيماری شايع عبارت است از : يبوست .. پيچ خوردگی روده .. پريتونيت ... )

همين امروز ديگه تمومش ميکنم ... موقعيت که واسه من کم نيست ! ... ولی نه اينم نامرديه ... حالا بيخيال .. شايد امروز عصر يه کم باهاش حرف زدم .. بالاخره بايد اين قضيه رو حل کنم .

( توجهات مراقبتی که در اين مورد هست برمی گرده به وضعيت بيمار بعد از عمل که :)

- ميگم بيتا کدوم قسمت رو داره درس ميده ؟

- بيماريهای گوارش ... فصل ۶ ... کجايی ؟ حالت گرفته ست ؟

همينطور که سرم رو به استاد بود آرام گفتم : آره بابا اعصابم بهم ريخته ست حسابی .. ميرم يه زنگ بهش بزنم ببينم چی ميشه

بيتا به طرف من خم ميشود و کمی بلندتر می گويد : تکليفش رو معلوم کن .. خوب نيست اينطوری اونم گذاشتی سر کار !

کارت تلفن را توی آستين مانتويم گذاشتم و آرام از انتهای کلاس بلند شدم و به سمت در رفتم که صدای استاد درآمد :

( بيرون رفتن فقط ده دقيقه ... بيشتر شد غيبت می خورين ها ! )

در را پشت سرم نيمه باز گذاشتم و وارد راهرو شدم . ده دقيقه وقت برای پايين رفتن از چهار طبقه .. گرفتن شماره غير قابل دسترس نيما آنهم اگر تلفن آزاد باشد و يک عالمه حرف که حالا با اين محدوديت همه اش را فراموش کردم . تا همکف از پله ها  پايين رفتم و خوشبختانه تلفن آزاد بود . يک بار .. دو و سه .. بالاخره گرفت ... عصر ساعت شش همان جای قبلی که البته هفته ای يک بار ميرفتيم .. خب تمام شد . به همين سادگی بود .. فقط نميدانم چرا حسی داشتم که مرا از ديدنش منع ميکرد

در با صدای جيرجيری باز شد . دستم به وسايل يکی از بچه ها خورد و کيفش با صدای کوبنده ای روی زمين پخش شد . يکی از پسرها تيکه انداخت که با عشقش حرف زده هول کرده ! بچه ها خنديدند .. استاد براق شد و با دست اشاره کرد که زودتر بشينم . بيتا هم خنده اش را زورکی جمع کرد و آرام گفت : چی شد ؟

- هيچی امروز نمی بينمش .. دعوامون شد ! ... مهم نيست . بعدا باهات حرف ميزنم

دروغ نگفتم تنها حسی بود که داشتم .. حس ميکردم که ديگر نميتوانم تنها به حرف هايش تکيه کنم .. به حرف هايی که تنها حرف است تنها خيالی ست برای خام کردن قلب خام شده من . چه ساده از خود جدا شدم و چه ساده مرا از خودم گرفت با وعده هايش .. با عشق های دروغينش .. با احساسی که هيچ وقت حقانيتش را به من اثبات نکرد ...

آری او دوستم ميداشت اما وقتی که در سفر  بود اين من بودم که مدام سراغش را ميگرفتم .. او دوستم داشت اما هيچ وقت دردم را نفهميد .. دوستم داشت اما نفهميد که من از نوشتن لذت ميبرم ... دوستم داشت ولی حتی ترجيح نداد دلتنگی هايم را بخواند .. دوستم داشت ولی در ۷ روز يک بار می ديدمش .. دوستم داشت اما فقط به حرف به پهنای نوک زبان و به عمق دروغ ..

( اين اختلال تقريبا دومين بيماری شايع کودکان و ... )

او مرا دوست داشت به خاطر خودش .. به خاطر هوس های کوچک و به خاطر گناه های بزرگ .. او مرا دوست داشت تا وارهد از اين مرداب و در اين فکر نبود که من خود اسيری بيش نيستم ..

ديگر نميتوانم حتی يک بار هم شده دوباره آن روزها را تکرار کنم . آن حس هميشگی و آن علاقه را انکار نميکنم ولی به مرداب کشيده شدنم ديگر چيزی نيست که بتوان آنرا حاشا کرد . آنچه دلم به من می گويد مثل اين حس فراری که درونم است بايد درست باشد .. حتی همين الان که در چشمان استاد مينگرم و ميدانم که از بيحالی چشمانم ميخواند که توان فهم حرف هايش نيست و با اين حال چه با هيجان سعی دارد که اينهمه تشخيص و مراقبت را در مغز خسته ام جای دهد . در مغزی که تنها حس فرار جريان دارد .. يادم است چند شب پيش وقتی کنارش بودم برای اولين بار خواندم شايد بداند که خواندن هم بلدم حتی بهتر از او !

 خواندم : بايد رفت و نديد آخر راه را .. بايد دل به درياها سپرد .. دل به قايقرانی داد که زندگی اش همان قايق ست و موج و مسافر ... بايد دل را به سرمای آبی اش داد ... دل سپرد به هر چيز پاک و هر چيز کوچک .. مثل قلب تو و مثل سرنوشت شوم من ... بايد دل سپرد و جان داد ...

اما نه ديگر دلی هست و نه جانی .. پايان راه نزديک است و قايقران خسته ... مسافر موج های بيقرار ديگر هيچ کس را نمی خواهد .. مسافر هم خسته ست .. خسته

دفترم را جمع کردم و به بيتا آرام گفتم که بايد بروم . پوليور قهوه ای رنگم را برداشتم و اجازه گرفته از کلاس بيرون آمدم .. حالا برای پايين رفتن از چهار طبقه و رسيدن تا خروجی دانشکده و بعد استشمام هوای تازه ساعت ها وقت دارم !

---------------------------------------------------------------------------------------------

من عشق را به تمامی ديده ام ..

لمس کرده ام زيبايی پرهای بلورينش را

حرف ها زده ام با او که برايم از عشق ميگفت و از عشق ميسوخت

من دوست داشتن را به تماميت زيبايی ها ديده ام

درک کرده ام آغازين کلامش را که همان ديدن و بوييدن بود

عشق همان گريه مادر بر تخت کودکی بيمار است

همان دست دهنده نيکی به فقير سر چهار راه است

همان تبسم يکدفعه ای بعد از يک دعوا

همان تک شاخه گل ساده که در دستان توست

همان تپش های قلب تو و هراس از دست دادنش

عشق همان لبخند و عطوفتی ست که انسانی به تو هديه می دهد

عشق همانی ست که می بينی فروزش گرمايش را

و دوست داشتن همان شب بيداری ها و نگرانی هاست

همان دلهره دير آمدن به خانه .. همان وسوسه آشتی دوباره

همان مهر جاودانه که با خيانت هم رنگ نمی بازد حتی !!! 

و اما من ...

آيا دوست داشتنم اين بود که برايش بايد تاوان ميدادم !

آيا احساست اين بود که مرا مجاب به باور دروغينش ميکردی ؟

آيا عشق همين بود که گفتم و همان بود که کردی ؟

جوابم بده ای دوست .. ای کسی که حتی ديگر سراغی از تو نيست

مرا از اين سردرگمی ها نجات بده .. آيا مرا اينگونه می پنداشتی !؟


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه