من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


يادمه بچه بوديم تو گذشته های دور

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/٩/٢٢ توسط مريم

گفتم از تنهايی می نويسم .. شايد ديگر نيازی نيست برای تکرار صدباره و نکوهش ساليانه تنهايی ها و هجران ها و دردها .. زيرا که تنها سعی ام اين است که تو را بنويسم .. نه قابل گفتنی و نه يارای نوشتنم هست .. تنها از دور وقتی می ديدم که می آيی حس می کردم که ديگر هيچ حرکتی نبايد کرد .. هيچ نبايد گفت .. شايد بايد خود را به دست لحظه ها سپرد ...


باز مي آيم به سويت
بي سبب يكباره لغزيده
باز مي خندم به رويت
بي هراس فرداهاي ناديده

باز در آغوشت كشم
گرم و تنگاتنگ
باز طرحي از بوسه
به روي شب شيشه هاي بيرنگ

...... آری اينبار هم در نبرد عقل و عشق باختم و نميدانم بهای دل را ديگر به کدامين سکه بايد داد !! ... تنها اينبار برای آخرين تغيير وقت لازم بود .. می خواهم اين را نيز خودم تجربه کنم . گر می گويند انتها تاريک ست و يا روشن .. دوست دارم با ديده های خودم روشنايی اش را بينم و با دست های خودم تاريکی اش را لمس کنم ..

همين يک بار با من باش ای عشق لحظه های فانی ... همين يک بار ..

بيا برای اين لحظه ها قلب هايمان را در سينه نگه نداريم و به روی دستهامان طبقی از قلب هديه بريم برای آنهايی که دوستشان داريم .. حيفِ اين ثانيه ها نيست که در خود نگه می داريم و خفه اش می کنيم ..

اين دقيقه های با هم بودن را به وعده های آينده بيهوده تباه مکن .. من به همين لحظه خوشم .. زندگی را با من سياه مکن

اين روزها که می گذرند چه من با تو باشم و چه نباشم خواهند گذشت .. روزها و آدم ها .. جا ها و مکان ها .. همه می گذرند به دستور تقدير .. بيا در اين امتداد اجبار از جاده فاصله گيريم .. سايه ای پيدا کنيم .. گذر ابری و تندباد خاطره ای .. به زير ابر فروردين و آفتاب مردادش آرام گيريم و لحظه هامان را برای باهم بودن به تصوير کشيم ...


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه