من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


رگانم يخ زده ست . رکود سرخابه اش را می بينی ؟

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٠/۱ توسط مريم

نمی دانم چرا هر بار که به سمت صفحه سفيد اين کاغذ ميايم جز تکرار ملال آور لحظه ها چيز ديگری نميتوانم بنويسم . اين از گناهکاری من است يا از بدبياری تو که بايد پيوسته در ورطه فروپاشی باشم . عادت کرده ام به گفتن حرف هايم و به عمل نکردنشان .. عادت کرده ام که پيوسته بگويم : بله .. من خوبم .. آه مسلم است که همه چيز روبه راه ست ...اما مدت هاست که همين حس خوبی گلويم را می گيرد و نميگذارد فرياد بزنم که نه من اصلا خوب نيستم .. نه اينکه از تو ناراضی باشم يا از شرايط گله مند .. من فقط احساس بدی دارم که چند روزی ست با اضطراب همراه شده ..

مرا بفهم .. بدان که دروغی در کار نيست . اگر هستم به پاکی دوستيمان هميشه خواهم بود ولی بدان که اعتباری به اين نيست .. نميخواهم قولی بدهم يا بيهوده نااميدت کنم نه هدفم اين نيست . من فقط نميدانم که به راستی بايد کدام راه را برگزيد !!!

ترسم از بيهوده زيستن ست و بدتر از آن از بيهوده نفس کشيدن .. ترسم از يادآوری ساعت هايی ست که فرداها حسرتش را خواهم کشيد . ترسم از ماندن در اين عشق ست و رفتن و گذشتن از تو . ترسم از روزهايی ست که می آيند و من به خاطر خواهم آورد که چندين سال قبل چگونه با فکرهايم روحم را ذره ذره در خود خرد ميکردم ..

آری شايد يک حرف هايی را نميشود به هرکسی گفت يا به تو می خندند و يا از کنارت ميگذرند .. اينها را نميشود بازگو کرد . نه برای تو و نه برای هرکسی که پيوسته در گوشم ميخواند که تو را ميفهمم .. اين آشوبی که در دلم بالا و پايين ميرود را مگر ميشود برای کسی گفت .. تو را نميفهمد و تنها غمگين ميشود !

شايد برای کمک خواستن دير نشده باشد .. شايد هنوز هم وقت مانده ست برای آنکه يکی هم دستان مرا بگيرد .. دستی نگرفته ام که مستحق پاداش باشم و بر سری هم نکوفته ام که مستوجب عذاب ! .. من تنها از لبخند انسانهايی که اطرافم هستند مسرور ميشوم وقتی تنها کمکی کوچک از دستم برميايد .. و بدان که اگر فرداهای دور خواستم در جايی کار کنم که همه از رفتن به آن گريزان اند به خاطر همين لبخندهای توست .. تويی که ميتوانی هر انسانی باشی که در آن لحظه خاص جدای تمام موقعيت ها و مقام هايت به کمک کسی نياز داری .. جايی مثل بيمارستان .

ولی هنوز هم اعتقاد دارم که برای کمک خواستن دير نشده ست گرچه برافراشتن اين پرچم برای ما آدم ها سخت ست و آنرا ضعف تلقی ميکنيم ولی اگر اينطورست بگذار من ضعيف ترين باشم . تنها ترسم از باقی ماندن ته مايه های روح خسته ام ست که گاه گاهی تعادل اين زندگی را برهم ميريزد . تو بگو که چگونه بازيابمش ؟!

گريه ام از سر دلتنگی از سر خوشحالی از برای خواستن تو يا رفتن من .. گريه ام از هرچه بود هق هق عظيم قلبم بود که هزار پاره شده ست .. چرا نگذاشتی که آسوده در آغوشت لبريز شود ؟ .. ميدانم ميدانم که نبايد گريه کرد بايد قوی بود نبايد ضعف نشان داد نبايد احساساتی شد .. بايد منطقی بود .. ميدانم نيازی به تکرار نيست ولی من نميخواهم اين امر و نهی ها را از تو هم بشنوم .. پس بگذار هروقت خواستم گريه کنم .. 

۱- نگاهی که در خواهش چشمانش فرو نشست

دلی که به تپش افتاد و شکست

و روييدن خود را من

در باغچه ی اندوه خويش آبياری ميکنم

اين قطعه اول شعری از دوستم هومن است که واقعا از خواندنش لذت بردم و مطمئنم که با خواندن ادامه اش به حس زيبايی دست خواهيد يافت . جورچين زيبای کلماتش انسان را گويی به اوج ميبرد ..

۲ - راستی نظر سنجی پست قبلی يادتون نره ! فعلا تنها سه نظر به ثبت رسيده .. ۲ مخالف و يک موافق .. ديگه نبود ؟


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه