من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


روزها ميروند و باز من از تو دور مانده ام !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٠/۱٠ توسط مريم

باز من ماندم و خلوت شب هاي زمستاني
باز من ماندم و فسانه تلخ رسوايي
باز هجوم آدمك ها و نگاه هاي ترديد
باز همهمه صدا ها و سايه هاي تاريك

اينك اين آخرين تدبير است .. آخرين تغيير
اينك اين تنهاترين نشانه ست از آرامشي سنگين
آري اينك در پس مژگانت ابري تيره خانه كرده ست
گويي به تلنگري بسته ريسمانش را
به لحظه اي بند ست اين سكوت مرگ افزا
كه در آخرين تغيير اشك هايت را ديگر اتنظاري نيست

اينك اين آخرين پرده از مني ست كه روبريت نشسته ام
مي بيني اين لحظه هاي بر باد رفته را
كه از چهارتاق اين ستون ويران شده
آويزان شده ست چون جنازه بردار زده زني تنها !؟

اين پرده تو را مي طلبد

انتخاب با توست 
گر به پايش بنشيني و نگاهش كني كه چگونه فرو مي افتد
يا كه برپايه اش نهالي بكاري سبز
 كه شايد كويرش سيراب شود روزي !

آری باز من ماندم و نگاهي مبهوت
باز من ماندم و صورتي خسته
باز من و اين آخرين پرده تكراري
باز من و پرده و اين تويي كه حيراني !

....

دلم گرفته ست و اينبار ميدانم از چه رو می نالد ! بس است حرف های تکراری و شکوه های معمولی .. بس است مدام آيه ياس خواندن در اين باغ سوخته .. من دلم تنگ است و نميدانی چه می گويم .. از صدايم يا که از خنده هايم به حماقت پوچ ذهنم خواهی رسيد يا که به تناقضی آشکار ؟ نمی دانم ! .. ميدانی که خنده ام نه از شادی و نه از غم که از بی وزنی ست ! ميدانی که وجودم بندست به يک تهديد تا فروپاشد از هم ٬ چون قطعه های خرد شده گلدان اقاقی ؟!     ميدانی که اينجا ايستادنم دم بر نزدنم و فرو خوردنم از برای آن است که روزگاری دوستت داشتم !

روزگاری نه چندان دور و نه نزديک تو را بی دليل دوست ميداشتم .. بی دليل هوای بودنت از سرتا پايم چکه چکه ميريخت چون ابر بهار .. بی دليل نگرانت بودم .. بی دليل تحملت ميکردم .. شايد چون دوستت داشتم !

( اينک موج سنگين گذر زمان است که در من ميگذرد ... اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جوبار آهن در من ميگذرد ... در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم .. در گذرگاه باران .. در گذرگاه سايه سرودی ديگر گونه آغاز کردم )

آری اينک اين زمان است که چون آهن مذاب در من ميگذرد چون جويبار خون . گرمايش ميسوزاند قلبم را و تباه ميکند هرآنچه از تو درآن خاطره ای بود ! .. اينک اين گذر خميده قامت سايه ام روی ديوار است که در تو ميگذرد چون روحی سرگشته و تنها .. به زير عقربک های زمان خم شده ست قامتم با بيست و اندکی سال !            

نميدانم چرا نمی انديشی که ديگر بس است ملال !؟؟

..... اين تو نيستی که مرا خطاب ميکنی .. نه اين تو نيستی که ديگر صدايم نميزنی .. من همان سايه اکم ! همان تک گل ديوار .. همان خاطره کودکانه .. همان لبخند زيرکانه .. من همانم که در کوچه های فراموشی عمری ست باران قهر خورده ام .. من همانم که ديری ست تو را از دست داده ام .. من برای تو همانم اگرچه تو همانی نيستی که می شناختم !

حرف نزن ... بغض نکن ... آه نکش ... ناله مکن ... سودی نيست ماندنم و بودنت !

حتی اگر گريه نکنم تا نروی ... حتی اگر آه نکشم تا بنشينی

حتی اگر سکوت کنم تا بمانی ... حتی اگر اينبار بغضم را نشکنم ..

بايد ببينی که ديگر سايه ام خسته تر از آنست که سنگينی سايه مغروری را هم بر دوش بکشد .. ببين که ديگر مجالی نيست برای با هم بودن !

 .........................

و اما برای تو که مرا ميخوانی : ببخش اگه تلخ گفتم .. اگه بد گفتم .. اگه نگفتم کريسمس مبارک ! .. اگه نگفتم صد سال به اين سال ها ..سال نو ميلادی مبارک !!

کاش برف باريدن ميگرفت بر اين آسمان تنگ و تاريک .. شايد دلتنگی ام با بارش سپيدش کمی تسکين ميافت ... پشت شيشه گويی برف ميبارد و در سکوت سينه ام دستی دانه اندوه ميکارد .

تو بمان که ماندنی ترين تويی .. تو بخوان که جلودانه ترين تويی .. تو بگوی که زيباترين کلام تويی

                      گريه نميكنم نرو . آه نميكشم بشين . حرف نميزنم بمون. بغض نميكنم ببين


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه