من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


سايه كم رنگ

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٠/۱٦ توسط مريم

اينو هم من ميدونم هم تو که ميشه به هرچيزی عادت کرد ..( ـ ببين بهترين راه همينه که ما دور از هم باشيم . اينجوری به نفع هردومونه !! )

هم من ميدونم هم تو که ميشه برای هرچيزی بهونه آورد ( ـ آخ يادم رفت .. به خدا کلی کار و بدبختی داشتم که فرصت پيدا نکردم !! )

بازم هم من ميدونم هم تو که ميشه خيلی راحت تو چشمای طرف نگاه کرد و دروغ گفت ( ـ به خدا اگه دستم باز بود يک لحظه هم دریغ نميکردم . اصلا مگه من ميتونم غم تو رو ببينم ؟!!! )

آره هنوزم ما ميدونيم که ميشه خيلی کارا کرد .. خيلی حرف ها زد .. خيلی وعده ها داد و هيچ کسی هم از آدم نپرسه سيری به چند داداش ؟؟.. ولی فقط يه سوال  : تا کی ؟ تا کی ميخوای خودتو گول بزنی ؟ تا کی ميخوای مثل بچه ها از همه چی فرار کنی ؟ فکر نميکنی وقتش رسيده که برای آخرين بار خودتو جمع و جور کنی و يه آدم تازه بشی .. نه اينکه قبلش بد بودی اصلا واسه اينکار لزومی به بد بودن نيست .. هرچه پاکتر باشی صيقل خوردنت راحت تره ... فکر نميکنی وقتش رسيده باشه ؟

                اگه گفتيد اين سنگ قبر كيه ؟؟

رفت و دگر يادي از او نتوان گرفت
رفت و دگر سراغي از او نخواهي خواست
دوباره تكرار شده ست گويي !
شكست دوباره قلبي
رحم نابجاي صدباره اي
يا كه محكوميت زيستن براي تو
و رفتن براي او .

رفت و دگر از او نيست يادي
يا كه سلامي٬ نامي ٬نشاني
رفت و دگر نپرسيد به كجا اينبار
تنها رفت و رفت تا كه به نهايت جاده رسيد
دگر نه راهي و نه راه بلدي
نه آسمان و نه تنگه غروبي
ديگر هيچ چيز او را ياد تو نخواهد انداخت
ديگر هيچ كس نخواهد ديد صورتك خندان ماهكش را
ديگر لبخند رفته ست از آن لبها
ديگر گرمايي نيست در هوس چشمان خوابيده اش

ديگر نه دستان تو و نه التماس لبهايت
نه گريه و نه شيون و نه فريادت
هيچ چيز او را تكان نخواهد داد
كه به تماميت يك برگ خشكيده ست در طوفان پاييز
ديگر تو را برايش انتظاري نيست

--------------------------------------------------------------------------------------------

۱- هرچه قدر پست های قبلی گيج و درهم بود اين پستم به وضوح فيلم عکاسی سايبر شات ميتونه باشه .. نه فکر نکنی خوبم ها .. نه ! فقط سيم آخر رو که شنيدی ؟يه جورايی نزديکشم .. ته خط . لب مرز . کنار دريا اگه همديگرو ديديم شايد بشه يه کاری کرد .. شايد بشه دوباره برگشت !!

۲- وقتی اول هفته يک ساعت پيوسته برای فهموندن يه سوتفاهم مسخره به يه آدم مغرور داد و فرياد بکنی و آخرشم هم به هيچ جايی نرسی جز فرار چه حسی داری ؟ وقتی فرداش به علتی کاملا ناشناخته از سرتاپات لمس بشند و هيچ کی نفهمه چه مرگته جز اينکه با علم نصفه نيمه خودت به ام اس شک ببری چی کار ميکنی ؟ تازه بعد اينهمه ماجرا تلفن خونتون به علت کابل برگردون سه روز قطع میشه و تموم سلول های تنت از بی اينترنتی ريش ريش ميشند و تازه پی ميبری که بدجوری معتاد شدی ! و آخر هفته هم با کلی بی حوصلگی و اعصاب خوردی بايد جزوه icu رو كاملا ببلعی تا شايد نصف نمره ميان ترم رو بگيری ... آخه به اينم ميگند زندگی ؟ بعد هی مياييم مينويسم زندگی يعنی عشق .. نه بابا اينا همه دلخوشيه واقعيت ها هنوز مونده !  


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه