من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


پرنده مهاجر

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ توسط مريم

                             تمام کوچه پس کوچه های مغزم را مرور کردم

                                   تا برای دوست داشتنت دليلی بيابم               

                      هيچ چيز پيدا نکردم ..زيبا خواستنت دليل نمی خواهد !

گاهی وقتی به آيينه نگاه ميکنی جز تصوير غريبه ای بهت زده چيزی نمی بينی و همين احساس دوگانگی وقتی از سرتا پايت را بگيرد وحشتی ميسازد از درونت که تا ذره های نيمه جانت را نسوزاند دست بردار نيست !! .... امروز وقتی موهايم را شانه ميکردم ياد اين حرف افتادم که نميدانم راوی اش که بود اما همين احساس برايم کافی ست تا بيانش کنم .. گاهی آنقدر از خودم فاصله ميگيرم که ديگر شناسايی تصويرم غيرممکن ميشود .. آه که اين روزها چقدر از تمام آنچه به من و به درونم که يخ زده مربوط ميشود حالم بهم ميخورد ...

صدای آهنگ را بلند ميکنم . به جای آرامش بيشتر عصبانی ام ميکند . و در اوج عصبانيت به رقص درآوردن کمر چه حس غريبی ست که تجربه نکرده بودم ! آهنگ را عوض ميکنم و اينبار صدای توست که دوباره در من جاری ميشود .. اينبار صدای راه من است که می آيد .. از دور يا که نزديک نه! از جايی درون سينه ام .. از جايی ميان آسمانها دست به سويم دراز کرده و گويی کمک دهنده من ست در روزگاری که فکر ميکردم خود ياری دهنده ديگری هستم و تازه فهميدم که چقدر شکننده تر از آنی ام که فکر ميکردم و گمان ميبردی !

در پايان آهنگ سکوت و ديگر نميخواهم اين سکوت را بشکنم .. شايد تنها با صدای گريه ام ترک بردارد اما ميدانم که شکستنی نيست اين جام سنگين سکوت ! ...

من از تو چقدر فاصله گرفتم ؟ ميدانی چند ماه و چند هفته و چند روز است ؟ من در کجای اين صفحه سياه بازايستاده ام ؟ ميدانی برای صدا کردنت ديگر نفس کم مياورم ؟ من در کدامين صفحه گم شده ام که نميدانم سرفصل بخش کجاست ؟  ميدانی که من ديگر برای قدم هايم حتی انرژی هم ندارم !

آنروز يادت است ؟ بيست و دوم ماه اسد ؟ سال ۶۵۰ هجری را که نمی گويم همين سال پيش .. خاطرت هست که چگونه اشک هايم را سيلابی کردی به روی گونه هايم به خاطر آنکه میپنداشتم دوستم نداری که روز تولدم از يادت رفته ست و آنقدر درگير بودی که نتوانستی يک زنگ هم بزنی .. لبخند و کادوی ديگران را نميديدم و بيچاره مادرم که در خيالش مرا تا خوشبختی تا آسمان ها با خود میبرد در حالی که من اينجا همين پايين منتظر تو بودم و گوش هايم تنها صدای تو را ميشنيدند اما تو ... نميدانم آنموقع کجا بودی همانطور که الان نميدانم ..

تولدت مبارک ... گرچه خيلی دير که نه ولی با چند روز تاخير !! البته اگر هنوز بر مسند عشق بوديم تو مرا تا قصاص نفس پيش ميبردی که چرا چند ساعت يا روز ديرتر از موعد، سالشمار عمرت را نگاره انداختم!! .. اما الان که ديگر نه تو مرا ميخوانی و نه من تو را .. چه فرقی دارد که چه روزی از سال باشد . به قول شازده کوچولو وقتی گلی را اهلی کردم ديگر مسئولش هستم و در دنيا از بين تمام گل ها فقط آنی که اهلی اش کردم برايم مهم است زيرا که او گل من است . .... اما ديگر وقتی برايت مهم نيستم و مسئول هم نيستی چه فرقی دارد که امروز بيست و ششم باشد يا بيست و سوم ! وقتی ديگر هيچ کس اهلی نيست چه فرقی دارد اگر صدای يک دوست قديمی را بشنوی يا نه ...

تولدت مبارک گرچه اين تبريک مسخره ترين نوع تبريکی ست که ميتوان گفت چون نه تو آنرا ميشنوی و نه من آنرا می گويم .. تنها مينويسم تولدت مبارک ! ..تنها مينويسم

                 

آنروز يادم است که هيچ چيز نه از تو ميدانستم و نه از احساس . اما حس کردم که عشقی که ميگويند و می ستايند همين است که روبرويم نشسته ! بزرگتر شدم و به آنها خنديدم و فرياد کشيدم نه ! اين همان عشق نيست و اين تنها احساسی خاص و مطلق ست که ما يعنی من و تو اولين قربانيانش هستيم ! و امروز که نه آنقدر بزرگ شدم و نه آنقدر کوچک مانده ام می بينم که تنها احساسی که در من بود باقی مانده و همه چيز رفته ست مثل يک باد گذرا مثل يک موج سرکش همه چيز از ياد رفته ست .... امشب برای تو ميخوانم مثل آن روزها .. برای تو می گريم گرچه حماقتی بيش نيست و برای تو روياهايم را بازگو ميکنم ..

ای پرنده مهاجر .. ای پر از شهوت رفتن .. فاصله قد يه دنياست .. بين دنيای تو با من

تو رفيق شاپرک ها .. من تو فکر گله مونم ...

                                                تو پی عطر گل سرخ .. من حريص بوی نونم

اگر شاپرک ها را صدا کردم اگر گل سرخ را گواه گرفتم اگر دنيايم يک کف دست با سرمای يک گور بود اگر قصه پری ها را باور کردم اگر زندگی پر از غم است و پر از وسوسه ديدنت و از وحشت نگاهت به دنبال جون پناه ميگردم .. اگر مثل يه سايه زير پاها گم شده ام .. اگر پر از شوق پريدنم .. بدان که به خاطر توست .. به خاطر تو که بی دليل دوستت دارم

 

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه