من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


طلايه دار

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱۱/۸ توسط مريم

ميخواهم از تو بنويسم . تمام تلاشم اين است که اولين خط را شروع کنم ولی هنوز در اولين کلمه مانده ام . فنجان چايی را برميدارم و باز نگاهم را به صفحه سفيد ميدوزم . چند کتاب ديگر مانده که بايد در اين روزها تمامش کنم اما آنچنان هم مهم نيستند اگر بتوانم اين داستان را بنويسم . هنوز نه راوی معلوم است و نه فضا تنها چيزی که مشخص است يک تصوير است و يک دنيا خاطره . نميدانم از تو نوشتن سخت شده يا من واژه هايم کم شده است که اينچنين سردرگم شده ام . يادم است اولين بار با ( خونه ) همه چيز شروع شد و آشنايی من با کسی که می گفتند خيلی بزرگ است خيلی مشهور است صدايش حرف ندارد ! من تنها می شنيدم هم صدای تو را و هم صدای بيصدای ديگران را . خونه را کامل نمی فهميدم حتی جاهايی را اشتباه می شنيدم ولی همانطور که واقعی تر بود از حفظ ميخواندم . آن موقع هيچ کس از دوستانم خونه را نميشناخت .. برای هيچ کدامشان لحظه ای که آهنگ خاموش شد و تو فرياد برآوردی و سيل غارتگر را نشان دادی مفهمومی نداشت .. بعد نازنين .. آيينه .. پرنده مهاجر .. و ياور هميشه مومن که ميگفتند بهترين است .. آرام آرام به شنيدن صدايت عادت کردم . عادتی از سر اشتياق عادتی که ديگر نيازم شده بود.

                                      

روزها گذشت و من با تجسمی از تو خيالی در پس عکس ها و پوسترها بزرگ شدم .. باز هم بغضم بی دليل با پريا ميشکست ولی هنوز هم آن کسی که مقابلم نشسته بود و از آينده ميگفت نميدانست که من دلخوش اين تصويرم . هيچ چيز از گريه های شبانه و عشق های ناگفته نميدانست . نميخواهم عشقت را فرياد بزنم اما توان سکوتم ديگر نيست . خوب بودنت هميشه بودنت آن چيزی نيست که بتوان در هر جايی پيدا کرد و به گمانم خوشبخت بوده ام که در دام تو گرفتار شده ام . قفسی که ميله های نامرئی اش امکان صعود را ميدهد اما راه فرار را ميبندد !

روزگار نامهربان هميشه هم اينجور نبوده ست .. گاهی هم خورشيد خانوم برف ها را آب ميکند و در ناباوری پلی از شقايق ميزند در جنگلی جاری در هجوم رازقی ... روزی که در هر ستاره در شط خونين افق ها در آب چشمه ساران در آن شبنم در آن گل .... نشانی از تو می بينم  سراغی از تو می گيرم .

آن روزها وقتی کسی از ضيافت های عاشق خبری نداشت وقتی فرياد زير آب معنايی نداشت وقتی هنوز طلايه دار نور و مفسر محبت کولی صد ساله نبود ! شايد در گذشته های دور همبازی کوچه های بچگی نميدانست که آينده از تو چه ميسازد ! که اگر ميدانست دل های کنده شده روی درخت را زير بال شاخه ها بزرگ ميکرد ....

                      اي همه شعر و حكايت

آن روزها ميدانستی که روزگاری نديم روز و شب ميشوی ؟ در اين حريم شبانه ستم گرفته يکی نازنين ميشوی ؟ وقتی که گل در نمياد  سواری اينور نمياد گل بارون زده من ميشوی ؟؟ ....

خدايم .. آه ای خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم .... لطف و کرم خدای را که اين روزها صدمرتبه شاکرم به درگاهش .

     بی همگان به سر شود بی تو به سر نميشود

                                      داغ تو دارد اين دلم جای دگر نميشود

   بی تو برای شاعری واژه خبر نميشود  

                                   بغض دوباره ديدنت هست و به در نميشود

---------------- طالع بينی اين ماه  اهميت ويژه ای دارد چون در ميانه اش تولد کسی ست که يادآور عشق و محبت برای ماست . گرچه با تاخير اما اميدوارم از خوندنشون لذت ببريد ...

- آقايون متولد بهمن                                      - خانم های متولد بهمن ( دلو )


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه