من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


من از تو ميمردم اما تو زندگانی من بودی

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱۱/۱٢ توسط مريم

                

قسمت هايي از ورود داريوش به روي صحنه کنسرت و ملودي  چشم من آغازگر اين مصاحبه است . قسمتي که داريوش مثل هميشه به آرامي روي سن آمده و فرياد عشق را ترجماني ديگر ميکند . لازم به ذکر است که تنظيم اين کنسرت نيز برعهده رامين زماني بوده است . حال به بازگويي قسمت هايي از سخنان داريوش در اين مصاحبه ميپردازم :

بار ديگر اين زخم کهنه ٬اعتياد اولين کلمه جاري بر زبان آن نازنين است ( آمار اعتياد و آسيب اجتماعي رو به فزوني ست و بايد در اين راستا آستين ها را بالازد . ملتي اگر آرامش و آسايش نداشته باشد آن سرزمين هرجا ميخواهد باشد يک سرزمين ورشکسته است )

و باز از درد عظيم انسان ميگويد و از اين دور باطلي که به آن دچار شده ايم .

( زمان زماني شده که انسان و جان انسان ارزان ترين چيز است . سمبل انسانيت از ما دور شده و ما همديگر را فراموش کرده ايم . چه قدر زيباست يک زخمي را دوا کردن و مرهمي روي درد کسي گذاشتن . بياييم به دور از عقايد سياسي به قول شادروان شاملو عشق هايمان را به هم بدهيم . )

در جایي ديگر از درد پناهندگان ميگويد و بيان ميدارد که : پناهنده انسان است ابزار سياسي نيست .

و در انتها از آيينه ميگويد : ( آيينه يک سازمان غيرانتفاعي ست . و متعلق به مردم است . احتياج به دست نيازمند و توانگر باهم دارد و هدفش اين است که آيينه اي را در برابر انسان قرار دهد تا واقعيت را ببيند . هدف آيينه در راستاي آموزش ٬پيشگيري و اطلاع رساني ست . ... ميتوان دور از مسائل سياسي تشکلي درست کرد با وابستگي به همه و بدون وابستگي به کسي . )

چشم من بيا منو ياري بکن                             گونه هام خشکيده شد کاري بکن

غير گريه مگه کاري ميشه کرد                        کاري از ما نمياد زاري بکن ....

اين چکيده ای از صحبت های داريوش در حاشيه آخرين کنسرت ايشان بود که اميدوارم مورد توجهتون قرار گرفته باشه ...

                                            تولدت مبارك اي يگانه ترين يار

من از تو ميمردم           اما تو زندگانی من بودی

تو با من ميرفتی          تو در من ميخواندی

وقتی که من خيابان ها را بی هيچ مقصدی می پيمودم

تو با من ميرفتی         تو در من ميخواندی

تو از ميان نارون ها گنجشک های عاشق را

به صبح پنجره دعوت ميکردی

وقتی که شب مکرر ميشد        وقتی که شب تمام نميشد

تو از ميان نارون ها گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت ميکردی

تو دست هايت را ميبخشيدی      تو چشمهايت را ميبخشيدی

تو مهربانيت را ميبخشيدی        وقتی که من گرسنه بودم

تو زندگانيت را ميبخشيدی                                تو مثل نور سخی بودی

نميدانم چرا اين تيکه از شعر فروغ برايم تداعی گر داريوش شد . تنها در اين لحظه و تنها در همين روز اينچنين حسی به آن پيدا کردم . به راستی که نازنينی ديگر است حضورش !

                                  عزيزان هم صدا در اوج ميلاد :

                          ياور از ره رسيده        هواداران داريوش

                             روزنه رهايی            زمستان

                         يه عشق داريوش        داريوش هميشه داريوش

 


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه