من فقط براي سايه خودم مي نويسم
:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: Archive


اشک هايم را کم آورده ام !

نوشته شده در ساعت ۱۳۸٤/۱۱/٢٠ توسط مريم

از اين روزگاری که من ديده ام  چه شب ها خدايا خدا کرده ام

نهادم سر سجده بر خاکت       تو را ای خدا من صدا کردم

سبب گر بسوزد .. مسبب تو هستی

سبب ساز اين جهان تويی ....

ز دست که آيد که دستم بگيرد ..... مرا سايه امان تويی !

ايام سوگواری سالار شهيدان امام حسين ( ع ) را به تمام دوستان تسليت عرض ميکنم و اميدوارم در اين ايام عزاداری به دور از تمام رنگ و ريا ها کمی بيشتر به خود بپردازيم و سعی کنيم که در ورای مظلوميت حسين صدای درون خود را هم بشنويم و صدای انسان هايی را که فرياد نميزنند اما زخم دارند ! .. کاش در اين دوران به غير از گريستن در سوگ کربلا برای خود هم گريه کنيم شايد نياز باشد کمی خلوت کردن با خويشتن خويش و کمی اصلاح کردن ... اميد که دعا و خواهش هر بنده پاکی در اين روزها مقبول خداوند قرار گيرد و خود گشايشی در احوال ما کند .

-------------------------------------------------------------------------------

اين روزها نميدانم حس کرده ای يا نه که آسمان گرفته تر بود ! آسمان همينجا را ميگويم همين شهر شلوغ .. چند روزی ست که هرکه سر به آسمان ميبرد اشک آلود بازميگردد . نميدانم تو هم مثل من از بغض تيره اش غمگينی يا که چنان در احوال خود غرقی که سراغی از آسمان نميگيری ؟؟

ميدانم ميدانم سر برگرفتن و دنبال هستی گمشده بودن و نگاهی عميق و پرسشگر  برانداختن بر ابرهای پف کرده  فکر آزاد و دل سير ميخواهد ! ميدانم آنچنان سرگرم درآوردن نان شبی که ديگر فرقی ندارد که آسمان تيره ست يا روشن !.. همانقدر کفايتت ميکند که امروز ترافيک کمتر است يا بيشتر ... و اين درد روزمرگی ست که به آن دچار شده ايم ...

اما تويی که شايد مثل منی و هنوز مجبور نيستی که زندگی کنی تا کار کنی ! شايد هنوز وقتت آنقدر خالی ست که از يک حرف عاشقانه گريه ات بگيرد و با يک تماس دلت بلرزد .. اگر مثل منی ميدانی چه ميگويم . ميدانی چه میپيويم .. کاويدنم بهر چه بود ؟ بهر که بود ؟ ... اين روزها دلم از تو گرفته تا آسمان تيره و اين خانه مسکوت .. همه جا تاريک و همه کس خاموش .. اين روزها نميتوانم سر بر شانه ات بگذارم و گريه کنم .. نميدانم که هنوز آنقدر بچه ام يا نه اما نميتوانم دوباره در چشمانت عشق را معنا دهم... من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی ... اين ديگه يه التماسه من ميخوام بيايی بمونی ... اما نه شک دارم به ماندنت و بودنم .. شايد از ترسم اينرا بگويم که ميخواهم بيايی اما نمانی ! نمانی که بيشتر همديگر را عذاب دهيم ....نميدانم و همين درد مرا سخت ميازارد !

در سخت شرايطی مرا گذاشته ای ! مرا که نفس احساسی ام بيشتر از عمل احساسی ام است . ميدانی که از منطق جلوتر از احساس پرس وجو ميکنم . اما نميتوانم هميشه به آن عمل کنم ! سخت است هم عاشق باشی هم عاقل .. نميتوانم شب های انتظار و گريه را نديد بگيرم و دوباره بازگردم از طرفی روزهای خوب باهم بودن هم خاطره يک روزه نيست که بتوان فراموشش کرد ..

ميگويی مرا ببخش .. اما من خود محتاج بخششم .. ميگويی حرفی بزن مرا ميدانم غمگينی ... ميگويم که وقت بازآمدنت شکوه هايم همه رفت ... ميگويی مجالم ده تا ببينمت ... ميگويم ترسم از همين ديدار توست ... ميگويی شک به دل راه مده که عاشق منتظر است ... ميگويم قلبم پر از وسوسه ست اما نميدانم ... ميگويی بزن ساقه ام را بسوزان درختم ولی از بريدن حرفی مزن ... ميگويم مرا نيست توان ضربت بر شاخه ای که دوستش دارم !

----------------------------------------------------------------------------------------

                                        

هفته پيش قسمتی از مصاحبه داريوش را نوشتم که البته اين هفته چند نکته کوتاهی به آن افزوده شد . در مجموع غرض و مطلب همان درد عظيم رنج انسانی است که او لمسش کرده است .. طعمش را چشيده ست .. طعم درد را و اينک از در انسان برای انسان ميخواند و چه فروتنانه ميگويد : من سی و پنج سال است که برای مردم خوانده ام ولی در اين سال های بعد ميخواهم بيشتر و به گونه ای ديگر به مردم خدمت کنم !

آيا خدمتی بيشتر از اين ميراث عشق و اميد و ترانه که به مام ميهن کرده ای ؟ خدمتی بيشتر از همين دلسوزی عاشقانه برای جوانه هايی که ندانسته در اعتياد پرپر ميشوند .. به کدام مذهب هستيم .. به کدام ملت هستيم که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرايی ؟

تو هميشه از اميد گفته ای حتی وقتی سياه ترين دردها را گفتی . تو هميشه اميد اين دل های تنها بوده ای و چه زيباست کلامت که ميگويی پرده ها را کنار بزنيم و تعارف هايمان را کنار بگذاريم و قبول کنيم که چه هستيم و که هستيم ! آری فرياد بزنيم که نميدانيم تا بيشتر بياموزيم و بيشتر ياد بدهيم ...  


هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد

چند هم نفس لينک ثابت مطلب | ابتداي صفحه